گاوگیجه ی درونی

گر عقل...

 

 

۰۱ آبان ۹۹ ، ۱۸:۵۰ ۰ نظر

فلسفه زندگی

مسئله این نیست که آینده درخشانی در انتظارم باشه و به خواسته هام برسم یا نه

مسئله اینه که اصلن نمیدونم چی میخوام از زندگی!!!!

۲۷ مهر ۹۹ ، ۲۲:۱۷ ۰ نظر

چقدر میتونم سرزنش ها رو تحمل کنم؟

از روزی که شمع های تولد بیست سالگیم رو فوت کردم دارم با حقایق عجیبی در مورد خودم رو به رو میشم
بعضی هاشون عصبانی کننده اس و بعضی هاشون منو به گریه میندازه.
این دفعه یکی از اون عجیب های گریه اور بودش.


قضیه به این صورت شد که من چقدر میتونم سرزنش ها رو تحمل کنم.


وقتی راهنمایی بودم هر کسی سرزنش یا توصیه ای میکرد تا مدت ها تو ذهنم کارایی که کرده بودم که مستوجب این سرزنش شده بودم رو بازبینی میکردم. میخواستم ببینم دقیقا کجای راهو اشتباه رفتم، کدوم یک از جملاتی که به زبونم اومده کار رو خراب کرده.

اما وقتی پا به دانشکده گذاشتم دیگه سرزنش ها رو جدی نگرفتم چون فهمیده بودم؛
یک؛ هر کسی در جایگاهی نیست که بخواد سرزنشم کنه و
دو؛ من یه ادم تمام و کمال نیستم. و

سه؛ اگر هم استادی در جایگاهی بالاتر از من سرزنشم می‌کرد به پای کم بلد بودنم میزاشتم و حواسم رو جمع میکردم که دفعه بعد تکرارش نکنم.


تمام این سه مورد قوانین تغییر ناپذیری شده بودن که باعث میشد منطقی تر با سرزنش ها برخورد کنم.

اما انگار قرار بود روز پنجشنبه بر علیه من و قوانینم باشه.

روز پنجشنبه مثل بقیه روز ها شروع شده بود.
یه روز که کارآموزی داری و باید حواست جمع باشه.

استاد از اون استادای باحال و شوخ بود بر خلاف چیزی که تو کلاسای مجازی مون تصورش میکردم، یه استاد پا به سن گذاشته غرغرو.
روز دومی بود که با استاد داشتیم،شیفت لانگ اونم تو اورژانس!!

از صبح که پامو تو اورژانس گذاشتم انگار استاد سِحر شده بود که فقط چشمت رو این دانشجو باشه.( اگرچه خود استاد هم گفت نمیدونم چرا همش رو تو تمرکز کردم.)

خب تقریبا میشه حدس زد قراره چطور بشه...

فلانی داری چی کار میکنی.
فلانی برو NST بگیر
فلانی چرا تو کاری نمیکنی
فلانی assessment ات کو
باید بر طبق دستورالعمل کشوری باشه
باید اینجور باشه اونجور باشه

تقریبا همه بچه ها رو مستفیض میکرد اما منو بیشتر.
(حتی برای بچه ها هم این همه سرزنش برای کسی که همیشه سعی میکرده کارا رو خوب انجام بده و مورد تحسین واقع شه عجیب بود !!!)

خلاصه اینجوری شد که انقدر مشغول کار های محوله شدم که برای نوشتن گزارش مجبور شدم نیم ساعت اضافه تر از بقیه بمونم.
ولی هرجور بود بالاخره تموم شد.

وقتی داشتم لباسام رو عوض میکردم همش به این فکر میکردم که
چند تا سرزنش رو میتونم در روز تحمل کنم؟
چرا الان ناراحتم؟
چرا وقتی بر طبق اصولم هستم باید ناراحت شم؟

مثل اینکه قرار بود اون منی که درونمه یه چیزی رو بهم بگه یه چیزی که در رفتارم نیستم ولی انگار در درونم هستم.

اینکه این قضایای پنجشنبه رو انقدر دیر مینویسم به خاطر اینه که هنوز دارم بهش فکر میکنم و از تناقض رفتارم و چیزی که فرد درونیم هست، نارحت،سردرگم و عصبانی ام و انگار حس مجازات شدن برای گناهی که مال من نیست رو دارم.

۲۷ مهر ۹۹ ، ۱۱:۰۰ ۰ نظر

چقدر میتونم خاطرات واقعیم رو اینجا نگهداری کنم بدون اینکه نگران شناخته شدنم تو دنیای واقعی باشم؟

اینجا رو به پیشنهاد یه نفری که فقط چند ماه بود سلام علیک میکردیم ساختم.
اون روز هم یه روز غمگین دیگه بود.
اخه روزای غمگین زیادی رو تو زندگیم داشتم.

مطمئنا خدا بهتر میدونه روزایی که ناراحتی تو رو با چه کسی مواجه کنه.

مدتی رو گذروندم.
اما هر دفعه که وارد این قسمت از فضا مجازی میشم از خودم میپرسم
چقدر اینجا میتونم آزادی بیان و امنیت داشته باشم؟
چقدر میتونم خاطرات واقعی ام رو اینجا نگهداری کنم بدون اینکه نگران شناخته شدنم تو دنیای واقعی باشم؟
تا کجا میتونم پیش برم؟

و چقدر میتونه بهم صدمه بزنه؟

و باز با یه تردید که منو به سمت عقب نشینی میکشونه از بیان خارج میشم.

۲۴ مهر ۹۹ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر

نکنه پیشم نمونه؟!؟

از دیشبه که حس میکنم حرکت نمیکنه.
همیشه این موقع ها بود که یه تکونی به خودش میداد و من از درد، نفس ها عمیق می کشیدم.

نکنه طوریش شد؟

نکنه دیگه قرار نیست باشه و بمونه؟

نکنه این دفعه هم نشه که مادر بشم؟

 


اخه میدونی خیلی نذرش کردم.

۲۴ مهر ۹۹ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر

عین

حالم شده مثه کسی که عاشقه ولی نمیدونه معشوقش کیه...

۰۶ مهر ۹۹ ، ۰۰:۵۰ ۰ نظر

حق با کیه؟

امروز روز دعوا بود.

از اون خانوادگی هاش که حق با تویه ولی باید عذرخواهی کنی.

اولش سر یه چیز ساده بود ولی با حرف من اتیش مامان گر گرفت.

چیز اشتباهی نگفتم ولی خب ناراحت شد دیگه.

کل جنگ و جدل ها سر این بود که چرا اگه من یه عمل یا حرفی رو انجام بدم اشتباهه محضه ولی اگر همون کار رو مامان یا بابا انجام بدن میشه مستحب !!!

اگر یه عملی بده، ذاتا بد و نهی شده اس دیگه حالا هر کی انجامش داده باشه.

 

یه مثال سخت؛

 

نماز چون یه کار خوب بوده خدا اونو به بنده هاش امر کرده 

یا اینکه

چون خدا نماز رو به بنده هاش امر کرده، نماز یه عمل خوب شده؟؟؟

۱۸ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۳ ۵ نظر

مِن باب دلتنگی

 

 

یادمه گلی میگفت"انتظار داشتم وقتی چشمم به گنبدش افتاد از شدت شوق و اشک بیهوش بشم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد حتی دلم هم نلرزید."

همه چیز بعد از برگشتن شروع میشه. گریه ها ، اشک ریختن پای روضه هایی که تا قبلش اصلا برات مهم نبوده، لرزیدن دلت بعد شنیدن هر یا حسین و دلتنگی ها.

 

رسید کار به جایی ز عاشقی ما را

که در قبیله ما هر  که بود مجنون شد.

 

 

صلی الله علیک یا اباعبدالله♥️

۳۰ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۲۶ ۳ نظر

تا حالا داشتم چی کار میکردم؟

استاد از اونایی بود که انگار از ازل فقط برای تجربه تاریخ زاده شده ان.از همه چی یه مقداری میدونست. 

و من چقدر میدونستم...!!

 

_فلان مستند رو دیدین؟؟؟

+ نه 

_فلان قضیه که تاریخ فلان رخ داد رو میدونید؟؟

+نه

_ فلان کودتا؟

فلان نخست وزیر؟

فلان فیلم؟

+نه ، متاسفانه

_ ای بابا پس شما ها حتما از اونایی هستین که همش سرشون تو کتابه و درس و مشق!!

 

من نه تاریخ میدونستم، نه سیاست ، نه فلسفه و نه غیره

و حتی اهل درس و مشق هم نبودم.

 

 

کل این مدت رو داشتم چی کار میکردم؟؟

۳۰ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۳۲ ۰ نظر

من باید قوی باشم

 

یک ساعت تمام رو صرف نوشتن گزارش کردم. گزارش نویسی های این بخش من رو یاد جریمه های دوره دبستان میندازن. یک صفحه تمام بنویس من تقلب نمیکنم یا صد بار بنویس من حنانه رو اذیت نمیکنم. 

بعد ۱۰ سال دوباره داشت تکرار میشد. حالا چهار صفحه بنویس "همیشه لازم نیست نشون بدی قوی هستی."

 

- راحت باش میتونی اینجا راحت گریه کنی.

+ نباید با گریه هام بقیه رو آزرده خاطر کنم. باید قوی باشم ، باید تحملش کنم.

- همیشه لازم نیست نشون بدی قوی هستی .گریه کردن نشانه ضعف نیست.

صدای گریه هاش بلند تر شده بود. انگار بار بزرگی رو از رو شونه اش برداشته بودن.

+ خیلی ممنون. یکم بهتر شدم.

خیلی دوست داشتم بهش بگم "ولی سنگینی تمام سال های غمباری که سعی کردی قوی باشی هنوز توی چشمات معلومه"

ولی نگفتم، شاید برای فعلا کافی باشه.معلومه که کافیه، برای کسی که هر موقع تو سختی ها میخواسته گریه کنه بهش میگفتن مگه بچه ای که گریه میکنی همین اندازه هم خیلیه.

 

گاهی اوقات سعی کنید این "قوی بودن" رو بزارید کنار و گریه کنید.

۱۹ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۳۹ ۳ نظر