گاوگیجه ی درونی

۱۰ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۰ آبان ۱۴۰۰

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آبان ۰۰ ، ۱۹:۲۸

۱۷۹

این سه چهار روز یه عالمه اتفاق جورواجور افتاد به علاوه اتفاقات بیمارستان، روی هم رفته من هر لحظه اماده بودم تا کوچکترین مسائل آشفته ام کنه.
وقتی به این قسمت از کتاب عقاید یک دلقک رسیدم دیگه گریه ام گرفته بود چون کاملا حس میکردم شرایط منه. 

من همچنین میدانستم که هیچ کدام از کارهایی را که در ذهنم بود انجام نمیدادم: به رم نمیرفتم و با پاپ صحبت نمیکردم یا فردا بعد از ظهر در دوره مادرم سیگار و بادام زمینی کش نمیرفتم. من حتی قدرت این را نداشتم که به اره کشی با برادرم لئو فکر کنم. هر گونه تلاشی برای گره زدن نخ های عروسک خیمخ شب بازی و بالا کشیدن خودم از آن با شکست رو به رو میشد. 

 

این چند تا جمله چیز خاصی نیستن، باید فصل های قبلی رو خونده باشید تا حس الانش رو درک کنید.

 

 

 

 

پ.نون: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ.

۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۲۵

امروز مادری زیر دستهایمان جان داد.

۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۲:۵۸ ۵ نظر

پشم ریزان

هر چند خیلی از به کار بردن جملات عامیانه بد محتوا و بی محتوا پرهیز میکنم. اما امروز چیزایی دیدم که به قول بعضیا "پشمام ریخت" .

 

مورد یک؛ پسربچه ۲ ساله خوشگل و سفید و گوگولی داشته تو پذیرایی سرسره بازی میکرده که موقع فرود اومدن با شدت زیاد به میز تلوزیون برخورد میکنه و پیشونیش یه شکاف به طول ۵ سانتی متر برمیداره. (صورت بچه دو ساله چقدره که ۵ سانتش شکاف برداره.). خود بچه آروم بودش مامانش رنگ پریده بود و یه سره گریه میکرد. خدا رو شکر صدمه جدی مغزی ندیده بود.(کلا خیلی خیلی مراقب بچه ها باشید.)

مورد دو؛ یه نی نی چند ماهه چهاردست و پا اومده دم در خونه و از ارتفاع دو متری از پله ها افتاده پایین !!!! (لحظه ای از بچه ها تون غافل نشید)

 

مورد سه؛ جا انداختن شکستگی بینی منحرف شده. دکتر یه ابزاری رو وارد سوراخ بینی کرد و با فشار استخون رو به سر جاش برگردوند تا محور بینی صاف بشه. همه این کار بدون داشتن هیچ دیدی از داخل بینی انجام میشه و خب یه عالمه درد و خونریزی رو هم در پی داره. بعد جا انداختن هم برای بینی اتل میگیرن (!)

 

مورد چهارم؛  تصادف با آینه بغل ماشین، ماشین با سرعت رد شده و آینه بغلش به دختره بر خورد میکنه و دختره نفش زمین میشه و حالا با علامت سرگیجه شدید میارنش اورژانس، امیدوارم چیزیش نشده باشه.

مورد پنجم؛ یه دختر با زنداییش داشتن پیاده میرفتن که یه پراید به زندایی میزنه و فرار میکنه. فکر میکنید زندایی با چه اوضاعی به اورژانس میرسه؟؟
تا حالا کسی رو که پاش از زانو قطع شده باشه دیدید؟
خدا رو شکر پاش از زانو قطع نشده بود اما یه در رفتگی کامل زانو داشت. کلا نما زانو قطع شده و بعد یه ارتفاع زانو پایینتر ادامه پا. فوق وحشتناک بود.
دختره هم با اینکه خودش اسیب دیده بود اما متوجه درد خودش نبود و همش نگران زندایی بود.

اولش من فکر کردم دختری که همراه اون خانومه است راننده است که اینقدر گریه میکنه و رنگ پریده است. چقدر براش نگران بودم.
همینجوری از رانندگی کردن میترسیدم اینا رو هم که دیدم کلا فوبیا گرفتم

 

 

اینها فقط موارد خاص بودن؛ شکستگی و دررفتگی که مثل تقل و نبات تو بخش میاوردن و میبردن.

 

 

خیلی خیلی مراقب خودتون باشید.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۲۱:۵۰ ۱۲ نظر

دروس غیر ضروری دانشگاه

اندیشه اسلامی، غیر اندیشه ای ترین درس دانشگاهه.
و این سومین ترمیه که این درس رو برمیدارم و امیدوارم این ترم اخریش باشه.
توی کلاس اندیشه، حکم مامان بزرگ رو دارم دیگه.

۲۲ آبان ۰۰ ، ۱۹:۲۱ ۶ نظر

پادکست

صبح به توصیه یه پستی توی یه کانالی، پادکست ۱۵۱ مستی و راستی رو شروع کردم به گوش دادن.
تقریبا همه پادکست ها چند دقیقه اول شون رو به معرفی پادکست و حامی مالی و مهمون برنامه اختصاص میدن، پادکست ۱۵۱ مستی و راستی هم همینطور بود و من منتظر بودم که سریعتر این معرفی ها تموم بشه و بره سر اصل قضیه که البته هنوز نمیدونستم چیه. گوش کردم و گوش کردم، صاحب پادکست داشت با مهمون برنامه سلام علیک و چاق سلامتی میکرد، کم کم موضوع کشیده شد سر سگ هایی که داشتن و اتفاقاتی که براشون افتاده. ۱۵ دقیقه گذشت اما اینا همچنان داشتن درباره سگ هاشون صحبت میکردن :/
تازه نصف کلمات هر جمله شون انگلیسی بود. خیلی چیز مسخره ای بودش.
همونجا وسط پیاده رو وایستادم. (دقیقا وسط پیاده رو چون ۷ صبح روز جمعه هیچ عابری توی اون پیاده رو میداش نمیشه که مزاحم رفت و امدش بشم.) و پادکست رو عوض کردم.

 

پادکست کتاب باز: فصل پنجم: قسمت دوازده:کار مهم در زندگی
پادکست فوق العاده خوبی بود، انقدر که الان یادم نمیاد دقیقا چه چیز هایی گفته شد :))

معرفی یه کتابی بود درباره ۲۱کاری که باید در میانه زندگی انجام بدیم.
با اینکه پادکست برای افرادیه که در میانه زندگی ان یعنی از ۲۳ سال به بعد اما حتما شده برای یه بار بهش گوش کنید.

منم برم دوباره گوش کنم.



 

پ.نون: "زندگی با عوامل محدودکننده اش تحت اختیار ماست"

۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۱:۳۲ ۲ نظر

خوراک کدو تنبل با مرغ

بسیار بسیار عصبانی ( البته نمیدونم به یه سطح پایینتر عصبانیت چی میگن؛من دقیقا در شدید ترین حالت همونم) هستم.

چون وقتی داشتم مرغ ریز میکردم به بابا گفتم کدو بخره و بابا گفت کدو تنبل؟ و من در جواب گفتم نه بابا جان، ما کی کدو تنبل خوردیم؛ کدو سبز.

 

بابا با کدو تنبل برگشته خونه.

میگم چرا اخه کدو تنبل؟

میگه خودت گفتی.

میگم من کی گفتم؟

میگه من پرسیدم کدو تنبل؟ و دیگه نشنیدم چیزی گفته باشی.....

گفتم شما باخودت فکر نکردی کدو تنبل رو کی با مرغ میخوره؟؟؟؟

 

 

حالا مجبوریم جزو اولین هایی باشیم که کدوتنبل رو با مرغ میخورن.

و علاوه بر اون تا یه هفته باید وعده های عذاب آور کدو تنبل رو تحمل کنم :))

۱۸ آبان ۰۰ ، ۱۹:۴۴ ۵ نظر

۱۷۲

این سه هفته ای که اجبارا سرم خلوت بود؛ تونستم یه روتین روزانه رو برنامه ریزی کنم و بهش پایبند بمونم و برای اولین بار حس کردم که؛ تکرار، قاعده داشتن و شسته و رفته بودن حس خوبی داره.

۱۷ آبان ۰۰ ، ۱۷:۳۷ ۴ نظر

مدیریت مالی یک شبه

صحنه اول:
امروز بابا گفتش حساب کتابات رو بیار پولت رو واریز کنم.
پونصد تومن رو قرار شد به حسابم واریز کنه (اگه تو ذهنتون این میگذره که اوووه ماهی پونصددد تومن باید بگم همیشه مجبورم زندگی ماهیانه ام رو با مبلغی خیلی کمتر از این بگذرونم و این ماه حزو استثنائات سالیانه بودش)  مامانم گفت نهههه خیلیه. اینا که درست خرج نمیکنن مثلا جمعه رفته بودن چیپس و پفک خریده بودن.


صحنه دوم:
داشتم با گوشی فیلم های کلاسم رو میدیدم. بابا به مامان گفت برم برای عارفه تبلت بخرم خیلی سخته با گوشی درسش رو بخونه.
و مامان بدون فوت وقت گفتش بذار یکم مدیریت مالی و درست خرج کردن یاد بگیره. انقدر همه چی رو حاضر آماده جلوش نذار.

 

 

نمیدونم چرا مامان من انتظار داره مدیریت مالی مثل دانلود یه فیلم با یک کلیک وارد زندگیم بشه و من ناگهان یاد بگیرم همه خرج هام رو مدیریت کنم.

 

البته اصل ناراحتی من اینه که مامانم فکر میکنه هر خرجی اگر جزو تامین خوراک و پوشاک و مسکن جهت بقا نباشه ولخرجی حساب میشه.

واقعا نمیدونم چطوری عنان زندگیم رو به دست بیارم.

 

 

 

فکر میکنم بچه های ۱۵ ساله بیشتر از من مستقل باشن :///

۰۴ آبان ۰۰ ، ۱۷:۴۵ ۵ نظر

خالی شدن

مثه دفعه های قبل که منتظر یه چیزی بودم و وقتی بهش میرسیدم انگار تماما خالی میشدم، این‌بار هم خالی خالی شدم.
فرقی نمیکنه اون مقصد چقدر دور و رسیدنش سخت باشه یا طول بکشه و یا اینکه نزدیک و دم دستی باشه؛ بعد همشون تهی شدنه.
اگه اونقدر هدفمند باشید خواهید دونست که بعدش باید چه چیزی رو هدف جدید قرار بدید اما اگه مثل من همیشه برای زندگیتون دودل هستید، توی اینجور مواقع مثل یه مرغ سر کنده میشید و دنبال یه چیزی میگردید که نمیدونید چیه.

 

 

گاهی با خودم میگم کاش اونقدر شجاعت داشتم که یکی از همین مسیر ها رو قطعی انتخاب کنم و مصمم و بدون اینکه دربارش به شک بیفتم مسیر رو تا ته ته تهش ادامه بدم.



۰۱ آبان ۰۰ ، ۲۲:۳۶