گاوگیجه ی درونی

چون امروز اخرین روز دی ماهه

خب دی ماه پر حادثه من هم تموم شد

اول از هم اینکه یه دست به افتخار این بازیکن که شیفت لانگ بوده و مریض بدحال درد قلبی رو manage کرده بعد برگشته خونه و روپوشش رو شسته و زبان تمرین کرده.
ایده زبان جدید یاد گرفتن رو از وبلاگ خاطرات یک عدد الکی شاد گرفتم و سه روزی میشه که دارم اجراش میکنم، برنامه دارم که ادامه بدم اما حتی اگه نتونم هم خودم رو سرزنش نمیکنم چون یه تغییر جدید خوب و به موقع بود که منو به اندازه خوبی به شرایط خوبی رسوند.
من این ماه خیلی بزرگتر شدم، (هم ظرفیتاً و هم سناً) یکم اسون تر گرفتم و تو بخش نفرو تونستم روابط خوبی رو شکل بدم، با بعضیا جدی و با عده ای با شوخی و خنده، در هر صورت کار رو جلو میبردم و سعی میکردم خیلی به خودم فشار نیارم، برا خودم یه عالمه که نه اما خب تقریبا خوب خوراکی خریدم و از دل خودم در آوردم. برنامه دارم ماه بعد رو هم همینجور پیش برم و خیلی به فکر پس انداز نباشم و سعی کنم محل کارم رو به یه جای لذت بخش تبدیل کنم، شده حتی با خوراکی :)
ماه بعد برمیگردم بخش قبلی و نمیدونم اوضاع اونجا چطور خواهد بود اما من خودم رو برای یه ماه اماده کردم چون ممکنه این تعویض بخش ها باعث شده باشه نتونم خوب با بخش قبلی سازگار بشم و یکم اولش کند پیش برم و سرزنش بشنوم و سختی بکشم، اما خوب میدونم که یک؛ اولین دفعه ام که نیستش با این چیزا رو به رو میشم و دو؛ میگذره.
این مدت انقدر کامنت های پر مغز ازتون دریافت کردم که همین الان دو تا عنوان پر و پیمون دارم و نیاز به وقت دارم که بشینم بنویسمشون، امیدوارم تا اون موقع ایده ها از سرم نپرن و انگیزه ام برا نوشتنشون کم نشه.
و این مدت که با اضطراب زیادی مقابله کردم هم تجربه های خوبی پیدا کردم که برای دوران های مضطرب بعدم خیلی به کارم میاد و قصد دارم بعد تر که وقت پیدا کردم درباره اش بنویسم.
کلاس خیاطی رو هنوز میرم اما از اینکه وقت نمیکنم بدوزم ناراحتم و از اینکه چشمام ضعیفتر شده ناراحت ترم و وقتی به این فکر میکنم که ممکنه به خاطر چشم هام لازم باشه خیاطی رو کنار بذارم ناراحت تر تر میشم، اما خوشبختانه اونقدر وقت ندارم که به این موضوع فکر کنم و بابتش غصه بخورم.
فردا شیفتم و تقریبا روزی هم نیست که شیفت نباشم، فردا قصد دارم که صبح زود بیدار بشم و قهوه بخورم ‌که خوابم نبره و بتونم کلک اون یه بسته چیپس توی کشو که تقریبا سه هفته شده اونجا منتظرمه رو بکنم.

 

خدایا برکت به زمان هامون بده :)

۳۰ دی ۰۱ ، ۲۲:۲۱ ۳ نظر ۹

کاش حداقل کسی جایی منتظرم باشد

امروز برای بار شونصدم ذهنم به این سمت رفت که کاش به جایی تعلق داشتم
کاش همون بخشی که روز اول من رو انداختن، من رو میخواستن و مثل یه تکه اضافه که رو دستشون مونده روانه این بخش و اون بخش نمیکردنم
امروز برای بار شونصدم به این فکر کردم که من دلم نمیخواد این بخش بمونم و اگه اینجا بندازنم باید چه غلطی بکنم، از طرفی هم همش با خودم میگم دختر جان به خدا امید داشته باش و دلم به مثبت فکر کردن نمیره.
از طرفی میگم اگه این بخش انداختنم میرم از طرحم انصراف میدم و از طرفی هم میگم من به مدرکم احتیاج دارم و مدرکم گرو طرحه از اونور هم میگم دو سال اینجا افسرده بشم چه فایده دیگه مدرک به چه دردم میخوره.
یادمه تو کلاس اندیشه ۱ که میرفتم دانشکده بهداشت خانومه میگفت هر جا گیر کردید ذکر محال رو بگید، بدون شک خدا گره کارتونو باز میکنه، اما الان هر چی دنبالش میگردم پیداش نمیکنم

۲۱ دی ۰۱ ، ۲۳:۳۹ ۱۲ نظر ۹

دهن منو باز نکن

یه هدنرس دیوانه کننده ای داره این بخش، که خدا میدونه. ور داشته شیفت های منو به بدترین شیوه ممکن چیده و اون سه روز تعطیلی که از ماه قبل من درخواست داده بودم رو پر کرده. دهن سرویس من حتما یه دلیلی داشته که سه روز پشت سر هم خواستم برنامه ام خالی باشه، درسته فرستادنم بخشتون که کمک باشم اما دیگه تو هم نیا همه شیفت هامو بهم بزن.

بهش گفتم من برای این سه روز برنامه دارم میگه خب جا به جا کن با همکار ها. میگم من یه هفته است اومدم و همکارهای اینجا رو نمیشناسم که بتونم جا به جا کنم بعدش هم من از ماه قبل برنامه ریزی کرده بودم. بعد حاج اقا مثلا اومده درست کرده اوضاعو؛ اومده شیفت های عصرم رو با شیفت شب جا به جا کرده. یعنی من میشم شب عصر در حالیکه قانونه که بعد شیفت شب اف باشی. نگم روزهایی که کلاس خیاطی دارم و تاکید کردم که صبحش خالی باشه اومده شیفت صبح و عصر گذاشته. امروز حسابی دهنم رو متبرک کردم دیگه.

یعنی هر جور با خودم میگه عارفه بخش خوبیه ها اگه بنا به اینجا موندن شد دعوا راه نندازی، بعد میبینم یه گلی به سرم زدن.

ببین بخش خیلی بی نظمه، مثلا شب قبل یکی از همکارها با دمپایی تو بخش داشت کارهاشو میکرد. لعنتیا دارو نمیزنن بعد تو شیفت من دارو نیست بدم به مریض. بخشش قدیمی هم هستش یعنی فکر کنم از همون زمان رضا شاه باشه، از بس که بد ساخت و تاریکه. کاملا بر اساس سابقه کار میکنن مثلا یه نیروی طرحی دیگه هم دارن که شیفت های اونو دیگه به سان مجازات جهنم براش چیدن. شیفت های 18 ساعته بعد برای همکار های با سابقه شون خیلی خوب و کول شیفت میچینه فلسفه کاریشون هم اینه که خب این خیلی وقته اینجاست و حق اب و گل داره پس بیایم دهن این نیرو های جدید رو سرویس کنیم که نیرو های دیگه مون بهشون بر نخوره ادم واقعا با بی نظمی اینجا نمیتونه بسازه.

هی میخوام من ریلکس کنم اما اینا نمیذارن. میخوام یه چله ور دارم برگردونم بخش قبلی.

تو رو خدا یه دعایی، ذکری، حدیثی چیزی...

این کتابی هم که از کتاب خونه امانت گرفتم هیچ راهکار کاربردی ای نمیده. کاملا مشخصه این خارجیا بحران هاشون هم با ما فرق میکنه.

 

بابا میگه توی ماشین بودن و زنداییش از دخترش میگه که یه مدت تو یه اداره ای کار میکرده اما فشار روانیش زیاد بوده و اومده بیرون و دیده زندگی با پول خودت خیلی حال میده و دوباره رفته همون اداره.

و میدونی بابای من چی گفته، گفته والا عارفه که فعلا مرخصیه دیگه فکر نکنم فشاری روش باشه اصلا ://

یعنی خاک تو سر من

 

پ.نون: احتمال بالا تا مدتی وضع وبلاگم همینجور ناله است و خاطرتان مکدر خواهد شد میتونید بدون عذاب وجدان ترک کنید اینجا رو. چون من همچنان خواهم نوشت. 

۱۷ دی ۰۱ ، ۱۹:۴۵ ۹ نظر ۶

یه مقدار آزاد نویسی از دیشب تا به الان

ادامه مطلب...
۱۶ دی ۰۱ ، ۲۰:۳۹ ۳ نظر ۸

به افتخار

به افتخار این بازیکن که صبح بلند شده رفته دندون پزشکی و فهمیده حقوق دو ماهش رو باید خرج دندوناش بکنه. عصری رفته کادو تولد بخره، شب هم رفته شیفت 

۱۵ دی ۰۱ ، ۲۰:۳۷ ۰ نظر ۳

الان 4 روز شده

الان 4 روز از روزی که گفتم من نمیتونم میگذره و من اون بحران رو رد کردم.

اوضاغ اصلا بهتر نشد و حتی بد تر هم شدش، اما ظرف من بزرگتر شد. همیشه به مو میرسه اما پاره نمیشه.

روز بعد گفتم نمیتونم این وضع رو تحمل کنم و رفتم با هر مسئولی که پیدا کردم صحبت کردم و نتیجه نه اونی بود که فکر میکردم و نه اونی که فکر نمیکردم. نتیجه مثل یه سیلی بود. یه سیلی دردناک. تا روز بعدش من هنوز توی شوک بودم و فکر میکردم که واقعا من مستحق این برخورد نیستم و اون روز یه پست نوشتم و گله کردم.

روز بعد یکم اروم تر شدم و پذیرفتم که قرار نیست که اونی که من میخوام بشه و حتی قرار نیست بابت نشدنش کسی اندکی ناراحت باشه، جز من و خب با همه مودب بودنم و به این نتیجه رسیدم که it ****. به جهنم اسفل السافلین و دوباره یه پست نوشتم.

و امروز سومین پستم بعد اون حوادثه و میخوام بگم که برخورد شما توی حوادث طی زمان تغییر میکنه. تهش نمیخوام بگم صبور باشید و اوضاع بهتر خواهد شد، بلکه شما حق دارید ناراحت، عصبانی، آشفته و خشمگین باشید و بله، خودتون رو خالی کنید به هر شیوه ای که موثر تره براتون.

 

 

 

با همه اون یه ذره تاب آوری که بدست اوردم، هنوز هم وقتی میرم شیفت ته دلم خالیه و براش استرس دارم و نمیتونم بعدش همه چی رو از ذهنم بیرون کنم و به کارام برسم و خب انگار طبیعیه. طول میکشه تا من با شرایط جدید سازگار بشم، اون هم برای منی که خیلی سخت و نا منعطف هستم.

 

پ.نون: دوست دارم هر چه سریعتر بتونم یه پست بنویسم با این عنوان که "چگونه با یه ادم درمانده رفتار کنیم"

پ.نون: این مدت که تحت فشار بودم یکی از کارایی که باعث میشد یکم از واقعیت تلخ فاصله بگیرم فیلم دیدن بود. بیام بعدا درباره فیلم ها هم بنویسم.

۱۴ دی ۰۱ ، ۲۰:۲۸ ۳ نظر ۵

سیلی واقعیت

حقیقت زندگی اینه که هیچ جا هیچ کس پیدا نخواهد شد که هوای شما رو داشته باشه و بخواد توی شرایطی که برای شما بی نهایت طاقت فرسا هستش حمایتتون کنه. متاسفانه اولویت منافع شخصی و سارمانیه.
با سوپروایزر و هدنرس صحبت کردیم و فهمیدم که؛ اینه سوپروایزر گفته من برم نفرو بهانه بوده و خود هدنرس همچین تصمیمی گرفته چون فکر میکنه من به درد بخشش نمیخورم و من اولا ناراحت از این شدم که منی که انقدر به اون بخش حس متعلق بودن میکردم به سرعتی طرد شدم و دوما اینکه من اولش فوق العاده دلم میخواست بگن به دردبخششون نمیخورم و نامه بدن و برم یه بخش دیگه و حالا که نیمی از سختی های این بخش رو تحمل کردم دارن این حرف رو میزنن و من نمیدونم توانایی منتقل شدن به یه بخش دیگه و تحمل حکایات بخش جدید رو دارم یا نه.

بابا میگه عارفه تو زیادی مهربونی و زود به بقیه وابسته میشی و باعث میشه خیلی راحت اسیب ببینی.
و راست میگه، چون این رنجی که الان دارم میبینم از سر مهربونی زیاد و وابسته شدن به بخش و هدنرس و همکارای قبلیمه.

بدتر از اینا اینه که دیروز صبح با مامان دعوام شد چون داشت یه سره میگفت منکه گفت فلان کن فلان کن اما تو گوش ندادی. و من با خشم و خستگی گفتم خب حالا چه غلطی بکنم
خانواده چیزیه که همیشه کنارتن و این از طرفی مایه ارامشه و از طرفی هم مخل ارامشته. چیزیع که گاهی بابت داشتنش و حمایتشون بسیار بسیار خوشحال میشی و از طرفی بابت سرزنش ها و برخی حمایت های زیادیشون عاصی میشی.

گاهی دوست دارم بدونم اگه کس دیگه ای هم توی شرایط مشابه من میبود به همین اندازه رنج میدید یا من زیادی حساسم.
رفته بودم یه کتاب بگیرم به نام تاب اوری در برابر سیلی واقعیت اما انقدر گرون بودش که خریدش یه سیلی به حساب میومد. نخریدم و امروز رفتم از کتابخونه یه چند تا کتاب با همین مضمون گرفتم.
هنوز یه مقدار برای شیفت رفتن استرس دارم و دیشب هم توی خواب حتی حسش میکردم اما یه سره توی خواب به خودم یاداوری میکردم که عارفه الان خونه ای و شب بعدی شیفتی بهش فکر نکن و ریلکس باش، تا حدودی خوب تونستم کنترلش کنم 

۱۳ دی ۰۱ ، ۲۱:۰۱ ۰ نظر ۰

من اضافه ام

تا حالا شده حس اضافه بودن، پذیرفته نشدن، گزینه جایگزین بودن بکنید.
و من الان همینم
صبح بعد اون شیفت شب کذایی رفتم با سوپروایزر صحبت کردم و چقدر متین و با ارامش جواب داد و نتیجه حرف هاش این بود که خود هدنرستون شما رو معرفی کرده و میتونید برید باهاش صحبت کنید.
و من هزاران بار غصه ناک شدم از اینکه من انقدر به اون بخش حس میکردم تعلق دارم و اساسا نیروی اون بخش هستم و جزو یه خانواده به حساب میام و اینکه این موضوع رو میشنیدم قلبم رو ازرده میکرد و اینکه چقدر هدنرسمون رو دوست داشتم چون به نظرم منصفانه رفتار میکرد.یخواستم باهاش برم صحبت کنم و بگم که خانم فلانی شما که خودت بهتر میدونستی من نیروی جدیدم و هنوز اموزشم مونده چرا منو فرستادی یه بخش جدید که هیچی هم ازش سر در نمیارم. شما که میدونستی اوضاع بخش نفرو چجوریه و هیچ کدوم از نیرو های باسابقه ات حاضر به رفتن نبودن و خودت هم دیدی چقدر من سر اون دو تا شیفت نفرو بودنم اذیت شدم. شما که شیفت منو جا به جا کردی و انداختی شب یلدا تا یکی از نیروهات رو اف کنی و من همکاری کردم و خم به ابرو نیاوردم. چرا بی انصافی کردی؟
ولی اونقدر خسته بودم از شیفت قبلیم، شیفت قبلی به معنی واقعی یه فروپاشی روانی بود برای من و حتی توی بخش گریه کردم، جلوی مسئول شیفت و چقدر هم که اون و همکارهاش منو از این بابت به سخره گرفتن
انقدر خسته و افسرده بودم که مامانم گفتش خودش میره صحبت میکنه.
هنوز نمیدونم نتیجه چی میشه.
ولی خانم هدنرس نامحبوبم این رسمش نبود.

میدونم که بعدا چو راه میفته که مامانش اومده و کاراش رو درست کرده ولی دیگه به اینجام رسیده و به جهنم که چی فکر میکنن.
هر چند دیگه اون بخش مثه قبل نمیشه برام.

۱۲ دی ۰۱ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر ۰

دیگه نمیتونم

چی میتونه بدتر از این باشه که بگن دیگه نیروی بخش نفرولوژی هستی


چقدر بده که امشب مامان نیست که یکم تو بغلش گریه کنم.

و چقدر بد تره که حتی یه نفر رو ندارم که بتونم بهش زنگ بزنم و فقط گریه کنم و اونم هی نگه که چی شده؟ حالا اشکالی نداره انقدر بابتش ناراحت نباش.

 

امروز با لبخند وارد بخش شدم که هدنرسمون رو دیدم و گفت که خانم صاد شما تا پایان ماه نیروی نفرو هستی و من وا رفتم و فکر کنم فقط به اندازه یک هجا تا نشستن روی زمین و گریه کردن فاصله داشتم. توی رختکن با بغض همه وسایلم رو برداشتم و خداحافظی کردم. توی مدیریت پرستاری دنبال سوپروایزر میگشتم که باهاش صحبت کنم و نبود و من بار دیگه بغض کردم. رفتم بخش و با هدنرسشون رفتم صحبت کنم و شرایط نیروی جدید بودن و نمیتونم این تعداد زیاد بیمار رو مدیریت کنم ندارم رو براش توضیح دادم اما طوری واکنش نشون داد که انگار این مشکل تویه و به من ربطی نداره و بار دیگه بغض کردم.

داشتم کارهای مریض هامو میکردم و سر یه مریضم که یه خانم پیر بودش و حالش اصلا خوب نبود، میخواستم ازش انژیوکت بگیرم و اخ گفت من دوباره بغض کردم.

موقعی که مسئول شیفت گفتش کدوم کارات مونده و من گفتم دکتر هیچ کدوم از مریض هام رو ویزیت نکرد و رفت بغض کردم و دیگه رفتم.

وقتی داشتم میرفتم سوار سرویس بشم گریه کردم و گریه کردم حتی توی سرویس دیدن منشی بخش قبلیم هم مانع گریه ام نشد و گریه کردم و گریه کردم.

از این که انقدر راحت به عنوان نیروی اضافه جا به جام میکنن ناراحتم. از اینکه فکر میکردم هدنرس محبوبم حداقل ازم طرفداری بکنه و در برابر خواسته سوپروایزر بگه که بخشش به نیرو هاش نیاز داره و مانع رفتنم بشه و نکرد این کارو ناراحتم.از اینکه حتی بخش جدید باهام راه نمیاد و انتظار داره مثل یه نیروی با سابقه کار ها رو انجام بدم ناراحتم. از اینکه هیچکس به حرفم توجه نمیکنه ناراحتم.

 

بی پناه و خسته و درمانده ام و هیچ کاری به ذهنم نمیرسه.

خدایا چرا وقتی که به مهربونیت دل میبندم و از اینکه هوام رو داری لذت میبرم، کاری میکنی که به حضورت، به وجودت، به شنوا بودن و مهربون بودنت شک میکنم. چرا وقتی میدونی نمیتونم منو تو شرایطی میذاری به تموم شدن دنیا راضی بشم.

چرا کاری که از تواناییم خارجه رو بر عهده ام میذاری و باعث میشی از همه جا و همه کس و حتی خودت نا امید باشم.

خدایا من رسم بندگی بلد نیستم، تو چرا رسم خدایی نمیکنی.

 

 

۱۰ دی ۰۱ ، ۱۹:۴۸ ۱۶ نظر ۳

روز دست و پاچلفتی بودنم

ادامه مطلب...
۰۷ دی ۰۱ ، ۱۸:۴۸ ۴ نظر ۴