گاوگیجه ی درونی

اولافور الیاسون

امروز به طور اتفاقی موقع کانال گردی ها روی شبکه مستند موندم.
یه برنامه کسل کننده اما مسحور کننده بودش. (به خاطر این برای من کسل کننده بودش چون منتظر بودم زودتر تموم بشه چون کلا رابطه خوبی با هنر ندارم)
مستند انتزاعی، هنر طراحی : معرفی اولافور الیاسون.
اونچه من فهمیدم این بود که اقای الیاسون یه هنرمند دانمارکیه که معماری رو با چیزای انتزاعی ترکیب میکنه و خیلی پروژه های خلاقانه ای داشته.
مثلا پروژه آب و هوا که فوق العاده و غیر قابل توصیفه و خیلی دوست دارم که اون فضا رو تجربه کنم.
پروژه مراقبت از یخ که اومده یخ های یخچال ها رو که جدا شده بوده رو داخل یه محوطه ای توی شهر دور تا دور گذاشته که منو یاد اون سنگ های استون هنج میندازه. البته بعد چند روز یخ اب شدن و ناپدید شدن و رسالتش هم همین بود که گرمایش زمین و ذوب شدن یخ ها رو نشون بده.
توی یه پروژه ایش هم اومده بود رنگ روشنایی روز در کشور های مختلف رو گذاشته بود !!!

آقای الیاسون درباره هنر این تعریف رو داشت که

هنر یعنی توانایی جهان برای بررسی و داشتن یه رابطه حساس و عمیق با خودش.


میگفتش:

وقتی به آلمان نقل مکان کردم فکر کردم دارم به جهانی قدم میزارم که توش میتونم مثل بقیه یه هنرمند بشم ولی سطح هنر اونجا به قدری عالی بود که با خودم گفتم من هرگز موفق نمیشم ولی بعدش تصمیم گرفتم اگه میخوام حرفی بزنم بهتره که حرف خودم باشه.


و به نظر من این بشر کارهاش خیلی فوق العاده بودن.

 

۱۷ آذر ۰۰ ، ۲۱:۲۶ ۱ نظر

نی‌نی داغ دیده

اینجا یه عالمه بچه هست.
بچه اینجاش سوخته، اونجاش سوخته.
از نوزاد چهار ماهه تا پسرای شیطون کلاس دومی.
تقریبا تا سن ۸ ساله اینجا هستن و انگار بعد این سن بچه ها یکمی عاقلتر میشن و میفهمن که با خیلی از چیزا نمیشه شوخی کرد.
بچه های زیر ۵ سال اغلب به خاطر سهل انگاری والدین دچار سوختگی میشن و بیشتر علت سوختگی شون هم آب جوشه.
مثلا مامانه داشته شیشه شیر بچه رو توی قابلمه آب جوش ضد عفونی میکرده (قابلمه رو زمین بوده که واقعا نمیدونم چرا) مامانه لحظه ای حواسش پرت میشه و بچه چهاردست و پا کنان میفته توی قابلمه....

یه یچه ۷ ساله اینجاس که پشت زانوش سوخته چون از روی آتیش پریده :/

سینی چایی، سینی چایی رو که دیگه نگم براتون.
خلاصه خیلی مراقب بچه ها باشید.
توی اشپزخونه یه محدوده ای رو تعیین کنید تا به اجاق گاز نزدیک نشن. یه مورد بوده که قابلمه روی شعله حاشیه قرار داشته و بچه میاد دست دراز میکنه و قابلمه برمیگرده.
هر چیز داغی که میزارید زمین فوق العاده مراقب باشید.
موقع حموم کردن بچه ها هم آب رو خیلی داغ نکنید.

 

آب ۶۰ درجه طی ۵ ثانیه باعث بروز سوختگی شدید میشه و آب ۷۱ درجه بلافاصله باعث سوختگی شدید میشه.

۱۳ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۳ ۲ نظر

۱۸۷

یه هفته است که اینجام.
یهویی از اورژانس سوانح افتادیم توی بخش سوختگی و حالا وقت خوبیه که برای تمام مصیبت های عالم سوگواری کنم.

۱۱ آذر ۰۰ ، ۰۹:۳۹ ۴ نظر

Maid

۰۸ آذر ۰۰ ، ۱۴:۳۷ ۶ نظر

۱۷۹

این سه چهار روز یه عالمه اتفاق جورواجور افتاد به علاوه اتفاقات بیمارستان، روی هم رفته من هر لحظه اماده بودم تا کوچکترین مسائل آشفته ام کنه.
وقتی به این قسمت از کتاب عقاید یک دلقک رسیدم دیگه گریه ام گرفته بود چون کاملا حس میکردم شرایط منه. 

من همچنین میدانستم که هیچ کدام از کارهایی را که در ذهنم بود انجام نمیدادم: به رم نمیرفتم و با پاپ صحبت نمیکردم یا فردا بعد از ظهر در دوره مادرم سیگار و بادام زمینی کش نمیرفتم. من حتی قدرت این را نداشتم که به اره کشی با برادرم لئو فکر کنم. هر گونه تلاشی برای گره زدن نخ های عروسک خیمخ شب بازی و بالا کشیدن خودم از آن با شکست رو به رو میشد. 

 

این چند تا جمله چیز خاصی نیستن، باید فصل های قبلی رو خونده باشید تا حس الانش رو درک کنید.

 

 

 

 

پ.نون: رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ.

۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۲۵

امروز مادری زیر دستهایمان جان داد.

۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۲:۵۸ ۵ نظر

پشم ریزان

هر چند خیلی از به کار بردن جملات عامیانه بد محتوا و بی محتوا پرهیز میکنم. اما امروز چیزایی دیدم که به قول بعضیا "پشمام ریخت" .

 

مورد یک؛ پسربچه ۲ ساله خوشگل و سفید و گوگولی داشته تو پذیرایی سرسره بازی میکرده که موقع فرود اومدن با شدت زیاد به میز تلوزیون برخورد میکنه و پیشونیش یه شکاف به طول ۵ سانتی متر برمیداره. (صورت بچه دو ساله چقدره که ۵ سانتش شکاف برداره.). خود بچه آروم بودش مامانش رنگ پریده بود و یه سره گریه میکرد. خدا رو شکر صدمه جدی مغزی ندیده بود.(کلا خیلی خیلی مراقب بچه ها باشید.)

مورد دو؛ یه نی نی چند ماهه چهاردست و پا اومده دم در خونه و از ارتفاع دو متری از پله ها افتاده پایین !!!! (لحظه ای از بچه ها تون غافل نشید)

 

مورد سه؛ جا انداختن شکستگی بینی منحرف شده. دکتر یه ابزاری رو وارد سوراخ بینی کرد و با فشار استخون رو به سر جاش برگردوند تا محور بینی صاف بشه. همه این کار بدون داشتن هیچ دیدی از داخل بینی انجام میشه و خب یه عالمه درد و خونریزی رو هم در پی داره. بعد جا انداختن هم برای بینی اتل میگیرن (!)

 

مورد چهارم؛  تصادف با آینه بغل ماشین، ماشین با سرعت رد شده و آینه بغلش به دختره بر خورد میکنه و دختره نفش زمین میشه و حالا با علامت سرگیجه شدید میارنش اورژانس، امیدوارم چیزیش نشده باشه.

مورد پنجم؛ یه دختر با زنداییش داشتن پیاده میرفتن که یه پراید به زندایی میزنه و فرار میکنه. فکر میکنید زندایی با چه اوضاعی به اورژانس میرسه؟؟
تا حالا کسی رو که پاش از زانو قطع شده باشه دیدید؟
خدا رو شکر پاش از زانو قطع نشده بود اما یه در رفتگی کامل زانو داشت. کلا نما زانو قطع شده و بعد یه ارتفاع زانو پایینتر ادامه پا. فوق وحشتناک بود.
دختره هم با اینکه خودش اسیب دیده بود اما متوجه درد خودش نبود و همش نگران زندایی بود.

اولش من فکر کردم دختری که همراه اون خانومه است راننده است که اینقدر گریه میکنه و رنگ پریده است. چقدر براش نگران بودم.
همینجوری از رانندگی کردن میترسیدم اینا رو هم که دیدم کلا فوبیا گرفتم

 

 

اینها فقط موارد خاص بودن؛ شکستگی و دررفتگی که مثل تقل و نبات تو بخش میاوردن و میبردن.

 

 

خیلی خیلی مراقب خودتون باشید.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۲۱:۵۰ ۱۲ نظر

دروس غیر ضروری دانشگاه

اندیشه اسلامی، غیر اندیشه ای ترین درس دانشگاهه.
و این سومین ترمیه که این درس رو برمیدارم و امیدوارم این ترم اخریش باشه.
توی کلاس اندیشه، حکم مامان بزرگ رو دارم دیگه.

۲۲ آبان ۰۰ ، ۱۹:۲۱ ۶ نظر

پادکست

صبح به توصیه یه پستی توی یه کانالی، پادکست ۱۵۱ مستی و راستی رو شروع کردم به گوش دادن.
تقریبا همه پادکست ها چند دقیقه اول شون رو به معرفی پادکست و حامی مالی و مهمون برنامه اختصاص میدن، پادکست ۱۵۱ مستی و راستی هم همینطور بود و من منتظر بودم که سریعتر این معرفی ها تموم بشه و بره سر اصل قضیه که البته هنوز نمیدونستم چیه. گوش کردم و گوش کردم، صاحب پادکست داشت با مهمون برنامه سلام علیک و چاق سلامتی میکرد، کم کم موضوع کشیده شد سر سگ هایی که داشتن و اتفاقاتی که براشون افتاده. ۱۵ دقیقه گذشت اما اینا همچنان داشتن درباره سگ هاشون صحبت میکردن :/
تازه نصف کلمات هر جمله شون انگلیسی بود. خیلی چیز مسخره ای بودش.
همونجا وسط پیاده رو وایستادم. (دقیقا وسط پیاده رو چون ۷ صبح روز جمعه هیچ عابری توی اون پیاده رو میداش نمیشه که مزاحم رفت و امدش بشم.) و پادکست رو عوض کردم.

 

پادکست کتاب باز: فصل پنجم: قسمت دوازده:کار مهم در زندگی
پادکست فوق العاده خوبی بود، انقدر که الان یادم نمیاد دقیقا چه چیز هایی گفته شد :))

معرفی یه کتابی بود درباره ۲۱کاری که باید در میانه زندگی انجام بدیم.
با اینکه پادکست برای افرادیه که در میانه زندگی ان یعنی از ۲۳ سال به بعد اما حتما شده برای یه بار بهش گوش کنید.

منم برم دوباره گوش کنم.



 

پ.نون: "زندگی با عوامل محدودکننده اش تحت اختیار ماست"

۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۱:۳۲ ۲ نظر

خوراک کدو تنبل با مرغ

بسیار بسیار عصبانی ( البته نمیدونم به یه سطح پایینتر عصبانیت چی میگن؛من دقیقا در شدید ترین حالت همونم) هستم.

چون وقتی داشتم مرغ ریز میکردم به بابا گفتم کدو بخره و بابا گفت کدو تنبل؟ و من در جواب گفتم نه بابا جان، ما کی کدو تنبل خوردیم؛ کدو سبز.

 

بابا با کدو تنبل برگشته خونه.

میگم چرا اخه کدو تنبل؟

میگه خودت گفتی.

میگم من کی گفتم؟

میگه من پرسیدم کدو تنبل؟ و دیگه نشنیدم چیزی گفته باشی.....

گفتم شما باخودت فکر نکردی کدو تنبل رو کی با مرغ میخوره؟؟؟؟

 

 

حالا مجبوریم جزو اولین هایی باشیم که کدوتنبل رو با مرغ میخورن.

و علاوه بر اون تا یه هفته باید وعده های عذاب آور کدو تنبل رو تحمل کنم :))

۱۸ آبان ۰۰ ، ۱۹:۴۴ ۵ نظر