گاوگیجه ی درونی

۱۰ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

The End of the F***ing semester*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آذر ۰۰ ، ۲۰:۳۳
عین.صاد

فقر احمق میکند

پول نداشتن برای بچه هایی که هنوز نتونستن از چادر خانواده بیرون بیان چیز طبیعیه، چون همیشه یه چیزی مانع درخواست پول از خانواده میشه.
حدودا سه ماه از اخرین روزی که سر کار بودم میگذره ولی هنوز هیچ حقوقی نگرفتم و دستم به هیچ جا بند نیست و یه عالمه هم برنامه دارم. یه عالمه برنامه با پولی که ندارم.
اینکه پول نداشته باشی کاملا دست و پای ادمو میبنده.

یه کتابی هم هستش در این باره به نام "فقر احمق می کند". میخواستم کتابه  رو بخرم دیدم خیلی گرونه و این ابتدای احمق شدن من بود. یه مقداریش رو توی طاقچه خوندم، اما خیلی چشمام اذیت شد و دیگه نخوندمش، گذاشتمش برای وقتی که پولدار تر شدم!
یه کتاب از کتابخونه امانت گرفتم که انگار بگی نسخه مصداقی همون کتاب "فقر احمق میکند" هستش. اسم کتابه شازده حمامه.
خاطرات آقای حسین پاپلی یزدی از اوضاع اجتماعی شهر یزد توی دهه ۱۳۳۰_۱۳۴۰.
جلد یک اش که اقای یزدی دوران کودکیشون رو روایت میکنه بی نهایت دردناکه.
بی پولی، بیگاری، بیوه شدن زن ها، نون نداشتن، بیماری و  ....
امشب داشتم یکی از خاطرات کتاب رو میخوندم که به بی رحمانه ترین جمله اش رسیدم،

بقیه بچه هایم در فقر قوطه ورند....

 

 

 

خوندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم :))

پ.نون: میخواستم چند تا از خاطرات کتاب رو اینجا بذارم اما دیدم خیلی میشه و بهتره که خودتون برید کتاب رو بخونید.

۲۷ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۶ ۶ نظر

ماجرای اصغر حمال

داشتم کتاب شازده حمام رو میخوندم، به ماجرای جالب اصغر حمال رسیدم.
آقای یزدی برای کنکور و دانشگاه میاد مشهد که یکی از حمالهای قدیمی گاراژ رو در حال گدایی کردن میبینه. جویای قضیه میشه و این اصغر اقا هم شرح ماجرا میکنه که هر سال با زن و بچه هاش از یزد میومده مشهد زیارت و طی این مدت که مشهد بوده خرجش رو از طریق فروش بادبزن درمیاورده. یه روز بعد فروش خسته یه گوشه میشینه و سر روی زانوش میزاره و چرت میزنه بعد که سر بلند میکنه میبینه جلوش پول گذاشتن یه چند دقیقه دیگه هم به همون حالت میمونه میبینه مبلغ خوبی پول جمع شده.
اصغر اقا خرسند از شغل جدیدش به زن و بچه هاش میگه که مشهد یه کار پیدا کرده و همینجا ساکن میشن.
اصغر از طریق گدایی پول درست حسابی در میاره و حتی پولهاشو نزول هم میداده.
خلاصه خیلی کار و بار بر وفق مرادش بوده.

از اینجا به بعد من هر احظه منتظر بودم این اصغر حمال با خشم و غضب الهی مواجه بشه.
آقای یزدی برای ادامه تحصیلش به پاریس میره و دیگه از اصغر حمال بی خبر میمونه.
وقتی برمیگرده از کارکنای گاراژ یزد راجب اصغر حمال میپرسه و میفهمه که بابت نزول دادن هاش بد خواه پیدا کرده و فعلا رفته تهران.

یه روز آقای یزدی برای تهیه ارز سفرش میره به صرافی های تهران که توی یه مغازه اصغر حمالو پسرش که پشت گیشه نشسته رو میبینه و وارد میشه و احوال پرسی و اینا.
اصغر حمال تعریف میکنه که حسابی کار و بارش گرفته و دختر عروس کرده و پسر داماد کرده و خونه شیک و قشنگی گرفته و الان هم چند شعبه هم توی خارج توی دبی، لندن، مونیخ ، پاریس، لس آنجلس، شیکاگو داره !!!!
بار دیگه ای که اقای یزدی به صرافی حاج اصغر میره میبینه که طبقه بالای مغازه اش رو خریده و الان در کنار صرافی معاملات دیگه هم میکنه. به منشی اش میگه که میخواد اصغر اقا رو ببینه و منشی هم میگه که ایا وقت قبلی داره یا نه :////
 

 

راستی اگه حاج اصغر گدایی پیشه نکرده بود در سن ۷۶ سالگی سالم و سرحال توی دفتر صرافیش روزانه صد ها هزار دلار را جا به جا میکرد؟ و در چند تا کشور نمایندگی داشت؟ یا او هم مثل محمودحمال،حسن مقدس و عباس حمال  در سن ۵۰_۶۰ سالگی مرده بود؟

۲۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۸ ۷ نظر

۱۹۰

مود این روز های من توی این دو تا آهنگ خلاصه میشه :/

علی الخصوص دومیه

 

 

 

۱۹ آذر ۰۰ ، ۲۱:۲۶ ۱ نظر

اولافور الیاسون

امروز به طور اتفاقی موقع کانال گردی ها روی شبکه مستند موندم.
یه برنامه کسل کننده اما مسحور کننده بودش. (به خاطر این برای من کسل کننده بودش چون منتظر بودم زودتر تموم بشه چون کلا رابطه خوبی با هنر ندارم)
مستند انتزاعی، هنر طراحی : معرفی اولافور الیاسون.
اونچه من فهمیدم این بود که اقای الیاسون یه هنرمند دانمارکیه که معماری رو با چیزای انتزاعی ترکیب میکنه و خیلی پروژه های خلاقانه ای داشته.
مثلا پروژه آب و هوا که فوق العاده و غیر قابل توصیفه و خیلی دوست دارم که اون فضا رو تجربه کنم.
پروژه مراقبت از یخ که اومده یخ های یخچال ها رو که جدا شده بوده رو داخل یه محوطه ای توی شهر دور تا دور گذاشته که منو یاد اون سنگ های استون هنج میندازه. البته بعد چند روز یخ اب شدن و ناپدید شدن و رسالتش هم همین بود که گرمایش زمین و ذوب شدن یخ ها رو نشون بده.
توی یه پروژه ایش هم اومده بود رنگ روشنایی روز در کشور های مختلف رو گذاشته بود !!!

آقای الیاسون درباره هنر این تعریف رو داشت که

هنر یعنی توانایی جهان برای بررسی و داشتن یه رابطه حساس و عمیق با خودش.


میگفتش:

وقتی به آلمان نقل مکان کردم فکر کردم دارم به جهانی قدم میزارم که توش میتونم مثل بقیه یه هنرمند بشم ولی سطح هنر اونجا به قدری عالی بود که با خودم گفتم من هرگز موفق نمیشم ولی بعدش تصمیم گرفتم اگه میخوام حرفی بزنم بهتره که حرف خودم باشه.


و به نظر من این بشر کارهاش خیلی فوق العاده بودن.

 

۱۷ آذر ۰۰ ، ۲۱:۲۶ ۱ نظر

نی‌نی داغ دیده

اینجا یه عالمه بچه هست.
بچه اینجاش سوخته، اونجاش سوخته.
از نوزاد چهار ماهه تا پسرای شیطون کلاس دومی.
تقریبا تا سن ۸ ساله اینجا هستن و انگار بعد این سن بچه ها یکمی عاقلتر میشن و میفهمن که با خیلی از چیزا نمیشه شوخی کرد.
بچه های زیر ۵ سال اغلب به خاطر سهل انگاری والدین دچار سوختگی میشن و بیشتر علت سوختگی شون هم آب جوشه.
مثلا مامانه داشته شیشه شیر بچه رو توی قابلمه آب جوش ضد عفونی میکرده (قابلمه رو زمین بوده که واقعا نمیدونم چرا) مامانه لحظه ای حواسش پرت میشه و بچه چهاردست و پا کنان میفته توی قابلمه....

یه یچه ۷ ساله اینجاس که پشت زانوش سوخته چون از روی آتیش پریده :/

سینی چایی، سینی چایی رو که دیگه نگم براتون.
خلاصه خیلی مراقب بچه ها باشید.
توی اشپزخونه یه محدوده ای رو تعیین کنید تا به اجاق گاز نزدیک نشن. یه مورد بوده که قابلمه روی شعله حاشیه قرار داشته و بچه میاد دست دراز میکنه و قابلمه برمیگرده.
هر چیز داغی که میزارید زمین فوق العاده مراقب باشید.
موقع حموم کردن بچه ها هم آب رو خیلی داغ نکنید.

 

آب ۶۰ درجه طی ۵ ثانیه باعث بروز سوختگی شدید میشه و آب ۷۱ درجه بلافاصله باعث سوختگی شدید میشه.

۱۳ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۳ ۲ نظر

۱۸۷

یه هفته است که اینجام.
یهویی از اورژانس سوانح افتادیم توی بخش سوختگی و حالا وقت خوبیه که برای تمام مصیبت های عالم سوگواری کنم.

۱۱ آذر ۰۰ ، ۰۹:۳۹ ۴ نظر

Maid

۰۸ آذر ۰۰ ، ۱۴:۳۷ ۶ نظر

۲ آذر

امروز قراره به اندازه تمام روز های تنها بودنم بقیه بچه ها هم بیان و البته استاد هم بیاد.

- استادی که به خاطر حساس بودنش روی تایم حتی ده دقیقه هم زودتر بخش رو ترک نمیکردیم خودش ۱۵ دقیقه با تأخیر اومده :|
- بحث رو با اتل گردن و کی اتل بگیریم شروع کرد.
- چطور انتظار داره بدون اینکه گردن بیمار تکون بخوره آتل رو بذاریم براش.
وقتی دیدم میشه واقعا تعجب کردم. 
I'm logrolling-
- رفته بودم بوفه بیمارستان تا یه چیزی بخرم و چشمام رو سیر کنم که یکی از دوستان دوره دبیرستانم رو دیدم!! بهش گفتم یعنی ببین مگه ما همو توی بیمارستان ببینیم :))
- دیشب بابت اضافه شدن مبحث امتحان چقدر غر زدم، امروز استاده گفت بچه ها یکی از دوستان گفته امروز نمیتونه امتحان بده نظرتون چیه که امتحان تئوری رو بندازیم هفته بعد، گفتم استاد الان تایم خوبیه هفته بعد معلوم نیست شیفتامون چجور باشه  گفتش امتحانم همش از رو رفرنسه ها!!
- اوه یه چیزی یادم اومد بگم اینجا بیمارستان اموزشیه و به حد اشباع شدن بیمارستان دانشجو میاد. دانشجو دولتی. امروز که اون دوستم رو تو بوفه دیدم بهم گفتش اون جایی که میره دانشجو های وارستگان هم میان و خیلی شلوغه میشه و فرصت اموزشی کم میشه، گفتم تازه منم دیدم دانشجوهای آزاد هم میان تو بخش ها. البته ما ها که اورژانس هستیم گفتیم نیان اما بخش های دیگه میرن. اینو گفتم که بدونید همین الانش هم بیش از حد دانشجو تو بیمارستان های آموزشی میرن و سطح کیفیت آموزشی مطلوب نیست حالا اگه بخوان ظرفیت رشته های علوم پزشکی رو هم زیاد کنن در واقع فقط اومدن بخش هاشونو با نیرو خفه کردن بدون هیچ بازدهی ایی. اینکه میگن نیرو کم دارن چرته، نیرو انقدر هستش که هر ساله تنها عده کمی توی آزمون های استخدامی قبول میشن که درصد زیادی از این قبولی ها هم برای سهمیه ای هاست و عده زیادی هم میمونن برای دفعه بعد.
خلاصه منم سهمیه ندارم و از الان نگرانی استخدام و شغل هم به نگرانی هام اضافه شد. علی برکت الله :))
- مانیتورینگ & الکتروشوک
- همه چیزایی که از الکتروشوک بلدم رو مدیون اون شیفت اورژانس دارالشفا هستم. دربارش این حس رو دارم که یه هدیه الهی بوده، چون اون روز اصلا قرار نبود من برم دارالشفا و وقتی هم که رفتم، اصلا قرار نبود اورژانس برم.
- آزمون عملی مون نه بخیه بود و نه اتل گرفتن. دستگاه مانیتورینگ بودش!

 استاد میگه دفترچه راهنما این دستگاه حدود ۱۳۰ صفحه است که باید حداقل ۱۲ صفحه اش رو بلد باشید تا بتونید به خودتون بگید کارشناس پرستاری :))

- یه چیز دیگه هم که فهمیدم اینه که مراقبت های پیش بیمارستانی من به شدت ضعیفه.
- خدایا من میدونم اگه از این جو آموزشی خارج بشم دیگه اینجور مشتاق یاد گرفتن مطالب جدید نخواهم بود، لطفا این حس کم دونستن و علاقه به حرفه ای کارکردن رو در من زنده نگه دار.
- تا اینجا کار از اورژانس خوشم اومده. یه سه هفته دیگه هم یه بیمارستان دیگه اورژانس داریم، ببینم نظرم عوض میشه یا نه.
_ این روزا یه علاقه جدید پیدا کردم، ناز کردن شلوار پنگوئنی کرکیم :))

۰۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۵۰ ۲ نظر

۱ آذر

و شیفت چهارم تنها بودنم.
خود تنها بودن مشکلی نداره، اینکه یارت برای با کس دیگه ای بودن ناگهانی و بدون هماهنگی تنهات بذاره مشکل منه.

• یه جوون حدودا بیست ساله اومده با جراحت پا، قضیه از این قراره که طرف میخواسته با قمه گوشی یکی رو بدزده از قضا میان قمه رو ازش میگیرن و اقا دزده رو زخمی میکنن، میگه اول میخواسته به سرش بزنن اما تصمیم گرفتن به پاش بزنن.
هرچند بی رحمانه است اما چون یه مرتبه گوشی خودم رو دزدیدن، براش ناراحت نشدم و حتی گفتم خوب کردن.

• هنوز سی تی اسکن خرابه و جز موارد عدم نیاز به CT و موارد خیلی خیلی بحرانی موردی نمیارن و تقریبا بخش خلوته.

• اینجا اولین بخشیه که میبینم با وجود اینکه صندلی ها کمتر از پرسنله باز هم صندلی خالی هستش.
• میتونم ادامه کتاب جاده یوتیوب رو نشسته بخونم.
• نیم ساعت از شروع شیفتم میگذره و گرسنه ام شده :/
• چک کردن ترالی احیایی که کمبود هاشون براشون مهم نیست و فقط تیک خوردنش مهمه.
• ان چنان گرسنمه که الانه معده ام سوراخ بشه.
• مسئول شیفت امروز خیلی گله یه بار دیگه هم باهاش شیفت بودم، از اونایی نیست که خودشو دست بالا بگیره و نادیده ات بگیره. داخل پرانتز آقای پسندیده هستن.
• مسئول شیفت موقع یادداشت کردن اسمم پرسید تنهایی امروز؟ گفتم بله، گفتش اون دوستت که همش عکس میگرفت چرا دیگه باهات نمیاد؟ گفتم عکاس خوبی نبودم و گروهشو عوض کرد :/
• قسمت دوست داشتنی کارم اینجا بعد از بخیه زدن (که متاسفانه قسمتم نمیشه) تحویل بیمار به بخشه. اون جاش که میای یه شرح حال خلاصه رو به نرس بعدی میگی و بیمار رو تحویل میدی.
[بعد اینکه بابت یه تحویل ساده دو بخش رفتم و reject شدم، دیگه نظرم در این باره یکم فرق کرد]

• الان مستمع بی شرافتی مسئولین در توزیع هدایا خیرین به پرسنل هستم، خیلی موارد زشتی هستش خدایی. یه موردش اینکه یه خیری اوایل کرونا اومده تعداد زیادی هندزفری بلوتوثی رو برای کادر درمان هدیه کرده تا این بندگان خدا زیر این لباس های سر همی راحت بتونن با خانواده شون ارتباط برقرار کنن و گس وات یدونه از اون هندزفری ها هم به دست کادر درمان نرسیده. درباره صحت این مورد اطلاعی ندارم اما از این بی شرافتی ها به شخصه یه عالمه دیدم. درباره حق کرونا ها که نگم دیگه.

• قضیه اون جوونه که بالاتر گفتم انگار یه جور دیگست طرف اومده گوشی رو با تهدید با قمه دزدیده بعد اقا پلیس مهربون در محل به پاش شلیک میکنه :)))

• اینجا اورژانس سوانحه، اگه یکی با امبولانس و به علت تصادف بیاد هزینه هاش رایگان میشه. . حالا اگه یکی بهش ماشین زد و ماشین در رفت باید چه کنه سریعا به پلیس و اورژانس زنگ بزنید و شاهداتون رو نگه دارید، میتونید خودتون بیاید بیمارستان اما برای اینکه هزینه هاتون رایگان دربیاد باید کروکی یا گزارش پلیس با خودتون بیارید و خر بیار و باقلی پر کن، پس ترجیحا صبر کنید امبولانس برسه و با امبولانس بیاید.
اگه  طی درگیری فرد مجروح بشه، چه خودش و چه با آمبولانس بیاد نزاع حساب میشه و باید خودش هزینه ها رو تقبل کنه، پس اگه توی ترافیک ماشینی بهتون زد و دست به یقه نشید.
• یکی از نرس های خانم ازم پرسید که چرا همش تنها شیفت میام، با اعتماد به نفس گفتم چون بین بچه های گروهمون من مستقل تر از بقیه ام و راحتتر با تنها بودن کنار میام اما خب بازم احساس تنهایی سخته. گفتش آفرین به تو :|
• یه آقایی از تایباد اومده و میگه از ساعت ۱۱ هستش که خون دماغه چون در خونه محکم خورده تو صورتش و حالا چند مورد شکستگی توی صورتش داره. مراقب در خونه هم باشید.
• استاد هم اکنون خبر داده برای فردا که پست تست داریم، فلان مبحث از فلان کتاب رفرنس رو مطالعه کنیم، الان وسط شیفت، فردا صبح امتحان رفرنس از کجا بیارم مرد حسابی :/
• اونجا که گفتم مسئول شیفت خیلی گله که یادتونه.
اینجا ساعت ۷ تا ۷ و ربع شیفت رو تحویل میدن و خداحافظ، حالا من دانشجو طبق قانونم باید تا خود ۷ و نیم صبر کنم.
دیدم این پرسنل خودشون دارن میرن، به این مسئول شیفت گلمون گفتم میتونم منم برم، گفت کجا میخوای بری! گفتم خونمون گفت چقد زود صبر کن حداقل همزمان با من بری گفتم خب شما کی میرین؟ گفت ۷ و ۲۰ من میرم. گفت گو مون که تموم شد رفت روپوشش رو پوشید و مراسم خداحافظی رو شروع کرد!! همینکه زد بیرون منم با مسئول شیفت بعدی خداحافظی کردم و رفتم.
مسئول شیفت گلمون خیلی کلکه :)))
• بالاخره در شیفت نهمم با پرسنل مقداری راحتتر ارتباط برقرار کردم و امروز نسبت به روزهای قبل خیلی راحتتر بودم. حیف که دیگه تموم شدش؛ تازه داشت موتورم گرم میشد.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۱:۱۷ ۴ نظر