گاوگیجه ی درونی

۲۰۹

خب افتادم تو سربالایی.
دیگه به مرحله ای رسیدم که بدنم یاریم نمیکنه.
به شدت گرسنه ام اما اندک میلی به خوردن ندارم.
حالت تهوع دارم.
بی حالم.
بی انگیزه ام
میل به نیستی دارم.
و مهمتر از همه  PMS
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با بی میلی به اتدازه دو لقمه صبحانه خوردم و بعد مامان پرسید که آیا میرم باشگاه؟ و گفتم که مدتش تموم شده وباید تمدید کنم اما  این یه ماه که اثری ندیدم و دیگه نمیرم مامان هم گفتش که که اینطور. (اینجا حس کردم که چه خوب که مامان به نظر خودم احترام میزاره و دیگه بحث نمیکنه.)
مامان رفت بیرون و من تن خسته و نحیفم رو روی تخت انداختم و به چک کردن تلفن همراهم مشغولش کردم.
بعد همه توانم رو جمع کردم که ببرمش باشگاه اونم به زور و خلاف میلش، اما میتونم بگم به بدی که فکر میکرده نبوده.
و من امروز خودمو متقاعد کردم که حداقل یکم دیگه ادامه بدم و شاید اثر کرد اگرچه همه وجودم میخواد بس کنم.
عارفه عزیزم ازت ممنونم.

۰۹ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۵۶ ۵ نظر ۰

۲۰۸

امروز هم روز زوج بود.
تو کلاسمون یه خانوم خیلی مزخرف وجود داره از اونا که فکر میکنن اجازه دارن تو هر چیزی دخالت کنن، از اونا که انگاری خیلی خوشمزه و فان ان، از اونا که درباره هر چیزی اظهار فضل میکنن :/
و من به شدت ازش بدم میاد، انقدر که اصلا دوست ندارم جواب تیکه هایی که میندازه رو بدم، یعنی از ادمای اینجوری به شدت متنفرم، متنفرم و متنفرم.
بشر به تو چه که من چرا اینجوریم، سرت تو کار خودت باشه.
خب چرا منی که خیلی همه چی رو ساده میگرفتم و رد میشدم امروز اینجوری داغ کردم؟
چون همین خانوم که اسمشو میزارم ه سه چشم اومد استپ منو انداخت ردیف عقب و خودش استپشو جای من گذاشت و گفت خب تو که نیازی نداری و فلان و بیسار . میدونم چیزی به عنوان جای من و جای فلانی وجود نداره ولی کارش به غایت زشت و دور از ادب بود و من اون لحظه چی کار کردم؟
Nothing
چرا هیچی نگفتم نمیدونم، در حالیکه مامانم میگه اگه به تیکه انداختن باشه خیلی حرف های نیش داری میزنی.

هفته بعد احتمالا مجبورم روزهای فرد برم و این خوشمزه خانومو نمیبینم و بسیار اعصابم ارومه.
نمیدونم الان دارم به طرز احمقانه ای از برخورد باهاش دوری میکنم یا اینکه خیلی هوشمندانه دارم احترام خودمو نگه میدارم.

 

مامان میگه که: عارفه یکم اجتماعی تر باش، خیلی با ادمایی که در ارتباطی اما یکم دوری ازشون رسمی برخورد میکنی. اما من فکر میکنم که کار درستی میکنم هر چند شاید برابر اندازه ای که من با احترام رفتار میکنم مورد احترام قرار نمیگیرم اما بی خطر ترین روشه برای رو ندادن بهشون.

۰۴ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۳۱ ۲ نظر ۰

۲۰۶

امروز هم یه روز زوج هیجان انگیز دیگه بود و رفتم باشگاه و رفتم رو ترازو و **** دوباره همون عدد مسخره. انگار هر چقدر تلاش کنم باز هم به همین برمیگردم. عصبانی و مایوس بودم چون همه کار کرده بودم و این مضخرف ترین تلاش عمرم بود که ذره ای اثر نداشت.

ریحون هفته پیش میگفت که " عارفه، تو شاید وزنت اونی که بخوای بشه اما هیکلت اصلا اونی که مد نظرته نمیشه، اصلا تغییری نخواهی کرد."

و حالا حتی همون نظر شومش هم به واقعیت نپیوسته و وزنم هیچ تغییری نکرده.

 

۰۲ اسفند ۰۰ ، ۱۳:۰۵ ۰

Amadeus

The man...

The music...

The madness...

The murder...

The motion picture...

 

امروز بالاخره فیلم amadeus رو تموم کردم. خیلی طولانی و البته زیبا بودش.

داستان زندگی ولفگانگ آمادئوس موتسارت هست به روایت آهنگساز دربار سالییری.
نحوه روایت فیلم و آهنگ ها و صحنه‌ها و همه چیزش عالی بود و به نظر من تنها ضعفی که بهش وارده اینه که توی ارائه بخشی از شخصیت موتسارت اغراق میکنه.
با همه اینها فوق العاده بودش و توصیه میکنم ببینین.

 

به زیبایی شیوه رفتار یه ادم عادی در مقابل یه استعداد بی نظیر رو به تصویر کشیده بود.

 

از نظر من انگار داشتم صدای خدا رو می‌شنیدم

چرا خدا یک بچه وقیح رو انتخاب کرده که ساز اون باشه؟
از حالا به بعد ما باهم دشمنیم.
من و تو
چون ساز موسیقی ات را یک پسر خودپسند، شهوت پرست، قبیح و کودک مانند قرار دادی...
و برای پاداش به من فقط قدرت تشخیص این ظهور انسانی رو دادی
چون تو ناعادل، نامنصف و نامهربان هستی...

۲۴ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۱۱ ۰ نظر ۰

۲۰۴

امروز کلاس با یه ربع تاخیر برگزار شد و احتمالا به خاطر بارون بوده.

و من یه ربع با خانم هایی با حداقل ۸ سال اختلاف سنی سر کردم در اصل باید بگم تو جو شون بودم، درسته که اونا منو نمیخورن اما وقتی بیکار تو جمعشون باشی خیلی چیز بیخود، مسخره و حوصله سر بریه چون هییچ موضوع مشترکی وجود نداره. یه ربع من کاری نداشتم و رفتم تا خودمو وزن کنم و وزنه رو دور شوخی افتاده بود چون رو هیچ عددی ثابت نمیشد، پیشرفت چشمگیری نداشتم اما همینکه اون عدد شرم آور قبلی رو نمیدیدم خیلی خوشحال کننده بود برام.
و تنها یه عدد تمام انگیزه من شدش برای تمرین امروز.

۲۳ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۱۳ ۰

۲۰۳

فردا باید برم باشگاه. این لفظ باشگاه از اون واژه هاییه که گفتنش برام یه جوریه 

با همه سختی های روانی که داخل و بیرون از باشگاه وجود داره و اذیتم میکنه اما خیلی دوستش دارم و واقعا ازش لذت میبرم، کاش یه هدف غایی تر دیگه هم میبود که همینجور براش ذوق میکردم و سختی ها و حرف‌هاش منو مایوس نمیکرد و با تمام وجودم میخواستمش.

 

 

۲۲ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۱۶ ۱ نظر ۰

تقلا

آدما همیشه با دم دست ترین نیاز هاشون بیشترین خوشحالی، بیشترین غم، بیشترین لذت و بیشترین تقلا رو تجربه میکنن.

مثلا دستشویی رفتن.مثلا اگه شما توی بازار باشید و مدت زیادی دشتشویی تون رو نگه داشتید پیدا کردن یه WC خیلی خوشحال کننده است و اون حس خالی شدن هم بی نهایت لذت بخشه.

یا مثلا وقتی که کلاس درس تون تموم میشه و خیلی گرسنه تونه، خوردن یه ویفر رنگارنگ کوچولو خیلی لذت بخش میشه

امان از روزی که این کارهای ساده براتون اجبار بشه، مثلا از بیمارستان مرخص شدید و حالا برای جبران کاهش وزنتون باید یه عالمه غذا بخورید، اون غذا براتون مثه زهر میشه.

 

 

۲۰ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۰۵ ۰

دارم خارج میشم.

چند وقتیه که خیلی دلم میخواد بیام اینجا بنویسم اما از بس چیزای زیادی برای گفتن دارم هی از نوشتن طفره میرم.

فعلا همینقدر بگم که یه روز چهارشنبه ای رفتم به یکی از باشگاه های نزدیک خونمون فقط برای پرسیدن چند تا سوال اما اینقدر مسئولشون خوب و زیرکانه حرف زد که کاملا تحت عمل انجام شده قرار گرفتم و ثبت نام کردم.

یعنی یه اولین قدم از دایره امن ام خارج شدم.

فوق العاده ترسناک و رنج اور بوده و هست.

اینقدر که با احترام نظرات رو میبندم :)

۱۹ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۳۰ ۰

اهای روسری آبی

براتون نگفته بودم که بالاخره اولین حقوقم رو گرفتم. اولین دستمزد زحمت هام بعد از ۴ ماه :/

پول همیشه چیزی بوده که وقتی بهش شدیدا نیاز داشتم نبوده و وقتی که در قناعت (البته قناعت نه، یه چیز دیگه ) بودم مقدار غیر قابل تصوری پول تو بساط داشتم.

امروز رفتم تا اولین خریدم رو بکنم. البته اولین خریدم همون روز دریافت حقوق بود که انار خریدم، امروز اولین روز صرف پولم در بازار بود.

رفته بودم تا برای مامان یه روسری بخرم و در اولین مغازه کاملا مصمم یه مدل رو انتخاب کردم و پولش رو دادم بدون هیچ تردیدی.

توی مغازه دوم یه روسری تقریبا قشنگ دیدم (برا این تقریبا میگم چون قشنگ تر از بقیه روسری های هم رده موجود در بازار بود) اما از اون جنسا بود که یکم گرم به نظر میان البته ریحون گفت که این جنس خیلی گرم نیستش چون من لباس زیاد پوشیدم اینطور فکر میکنم، این تنها نظر ریحون درباره روسری بود. حقیقتا خیلی دلسرد کننده است که تنها همراه بازار تون، تنها کسی که میتونه باهاتون بیاد خرید شوق نظر دادن نداشته باشه. خب چی کار میشه کرد دیگه، مدلش اینجوریه :/ 

 

ترکیب رنگ روسری رو دوست داشتم؛ سبز، کرمی، صورتی با منگوله هایی از همین سه رنگ، واقعا بهترین مدل روسری طیف سبز رنگی بود که توی بازار دیدم. البته قیمتش هم خیلی زیبا بود. اگرچه خود فروشنده میگفت همین جنس رو توی فلان بازار به خدا تومن میفروشن.

با یکم دودلی درباره گرم بودنش کارت رو کشیدم و اومدیم بیرون. یه آن با خودم گفتم عارفه انگار قراره پشیمون بشی. خیلی آدم منفی نگری نیستم اما گاهی این حس هام درست از آب درمیان.

تو اون لحظه بهترین کار این بود که چشمامو ببندم و از بازار بزنیم بیرون اما به اندازه کافی از بازارگردی هیجان زده بودم که به خودم اصرار کنم فقط ویترین ها رو نگاه کنیم.

۵ دقیقه از کسر پول از حسابم نگذشته بود که یه روسری سبز با گل های بابونه سفید چند مغازه اون ور تر چشمام رو گرفتن، خیلی چشم نواز بودن.

یه روسری با طیف سبز خوشگل و قیمت کمتر.

خریدمش.

و حالا دو تا روسری سبز خریده بودم. باید چی کار میکردم؟ 

رفتم تا روسری اولی رو پس بدم، خدا میدونه چقدر توی راهرو با حودم کلنجار رفتم که چی بگم تا هم فروشنده ناراحت نشه و هم قبول کنه که پس بگیره و پولم رو بده.

چون کمتر از ۱۰ دقیقه جنس دستم بود و حتی چسب بسته اش رو باز نکرده بودم قبول کرد که پس بگیره، البته با اکراه. فروشنده از اون ادمای با‌انصاف به نظر نمیومد و حتی از اون فروشنده های بی‌انصاف هم به نظر نمیومد. بیشتر شبیه راوی یه بازی ویدیویی بودش، بی تفاوت.

برای برگردوندن مبلغ اول گفتش اگه از روسری دیگه ای خوشتون میاد عوضش کنید. بنده خدا نمیدونست که من روسری که دوست دارم رو خریدم و دیگه به روسری نیاز ندارم.

گفتم نه. البته نه انقدر خشک. یه چند تا جمله دیگه هم گذاشتم تنگش.

گفت: پول نقد نداره. پیشنهاد داد غیر عاقلانه ای داد که کارتش رو بده و من برم عابر بانک و مبلغ رو منتقل کنم به کارت خودم.

گفتم: میتونید با گوشیتون  کارت به کارت کنید؟

گفت: تلفن همراهش نرم افزار نداره.

گفتم: باشه مشکلی نیست.

چند لحظه سکوت کرد.

و بعد جوری که انگار در جستجوی کارتشه کشو ها و گاو صندوق قفل شده اش رو زیر و رو کرد.

گفت: در گاو صندوق قفله و کلیدش دست برادرمه و کارت و پول نقد ندارم. میتونید عصر بیاید.

و من اون لحظه قیافم اینجور بودم که اوه مای گاد من عصر وقت ندارم.

گفتم از همسایه هاتون میتونید بگیرید و بعدا بهشون بدید؟

مکث کرد و گفت می تونم عصر ساعتای ۲ براتون کارت به کارت کنم

پیشنهادش رو قبول کردم چون چاره دیگه ای نداشتم. شماره کارتم رو گرفت.

کارت مغازه و رسیدم رو ازش جهت احتیاط ازش گرفتم.

از مغازه اومدیم بیرون و من از اینکه نتونستم برای خرید  یه روسری یه تصمیم قطعی بگیرم ناراحت بودم. 

ساعتای ۶ یه عالمه راه رفتم تا به خودپرداز برسم چون بانک لعنتی پیامک های تراکنش هام رو قطع کرده بود و حدس بزن تو صورت حسابم چی دیده ام؟ بله هیچ مبلغی واریز نشده بود. همونجا به شماره روی کارت تبلیغاتی مغازه شون زنگ زدم. یکیش که خاموش بود و اون یکی هم جواب نمیداد.

چند مرتبه دیگه هم امتحانش کردم اما هیچ خبری نبود.

 

 

و الان ساعت ۱۱ هستش :/ 

 

تف تو این شانس که دقیقا زمان هایی که نیازمند اتفاقاتی هستم که اعتماد به نفسم رو بالا ببرن، حوادثی رخ میدن که گند بزنن تو احوالم.

 

 

۳۰ دی ۰۰ ، ۲۳:۱۰ ۵ نظر ۰

King Richard

یه فیلم بیوگرافی خوب. البته به نظرم همه فیلم های بیوگرافی خوبن.

داستان تلاش های بدون توقف یه پدر که تصمیم داره دختر هاش قهرمان تنیس بشن. 

۰۳ دی ۰۰ ، ۱۴:۲۳ ۲ نظر ۰