_تدی فقط میخواستم بدونی تو مثه پسری هستی که هیچ وقت نداشتمش
+خب بیخیال تو جو جونیور رو داری
_خب اره ولی اون پسریه که دارم
_تدی فقط میخواستم بدونی تو مثه پسری هستی که هیچ وقت نداشتمش
+خب بیخیال تو جو جونیور رو داری
_خب اره ولی اون پسریه که دارم
عمیقا دلم میخواست مث پدرم چند تایی خواهر و برادر میداشتیم که هر از چندگاهی بهم زنگ میزدن و حالم رو میپرسیدند و من هم در حالیکه دستم رو روی پهلو ام گذاتشم و فشار میدادم که دردش مانع تکلمم نشه بخندم و بگم معلومه خواهر جان حالم خوبه ولی لعنت به شعار " فرزند کمتر زندگی بهتر" همونی که وقتی کوچیک بودم رو ساختمان سر چهارراه کشیده بودن.
همونی که باعث شد به جای اینکه الان با برادرا و خواهرام سر و کله بزنم اینجا روزنگار بنویسم.
لعنت به نظام تک فرزندی
جشن امضا و یا دیدار با نویسنده نبود و من حتی نفهمیدم چطور به یه جلسه با یه نویسنده خاص رفتم.
وقتی وارد شد با خودم فکر کردم اشتباه اومده و الانه که بره ولی دیدم ناگهان همه بلند شدن و مستر به سمت تنها صندلی باقیمونده گام برداشت.
جناب وقتی نشست رو صندلیش چنان به داخل همون یه لایه فوم فرو رفت که میشد یه نسخه دیگه از خودش رو کنارش نشوند.
و نگم برات از این موجود میان تهی که آنچنان ندانسته هامون رو برامون به تصویر کشید که همه فقط مستمع متبسم شده بودیم.
حجت الاسلام چنان روان برامون شبهه ها رو مرتب میکرد که انگار داره جدول ضرب رو از بر میخونه. از ضریب جینی و fatf و تورم و فساد گرفته تا فاو و دریای خزر و تمامیت ارضی و من مونده بودم که معده اش برای مغزش جا باز کرده بود یا لوز المعده اش که این همه مورد رو تونسته داخل اون جمجه جا بده در حالی که من میتونستم تنها ۷ تا شو درک کنم.
گفت و گفت و گفت...
از کم سوادیمون از بی دغدغه بودنمون از زمین و زمان و هر انچه که تا اون روز در کالبدم نبود گفت.
و این چندمین بار بود که من از زمان ورود به دانشگاه به این حقیقت که هنوز دانشجو نشدم پی میبردم.
بدبختانه خسته و سرگردان در این جهل مرکب، همچنان نمیدونم از کجای این هزار وجهی باید شروع کنم.
بگذار اغیار هرگز در نیابند که این قلبهای ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و روح ما در چه ملکوتی شادمانه سر میکند و سر ما در هوای کدامین یار خود را از پا نمیشناسد. بگذار اغیار هرگز در نیابند.
شهید آوینی
محبوبم؛ دست های مهربان و پاهای نجیب و فرمان برداری دارم اما مرا به جاهایی میبرد که شما انجا نیستید
دست های مهربانم شب ها سرم را نوازش میکنند.
گاهی دست راستم را میبینم که زنبیلی گرفته و دست چپم پرتقالی از درون زنبیل بر میدارد .پرتقال ها بوی شما را میدهند و سیب ها هم و جعفری ها و ترخون ها و ریحان ها هم بوی شما را میدهند.
محبوبم دیروز تماما جمعه بود کنار خیابان ایستاده بودم انسو تر درختی بود مملو از ازدحام گنجشک ها میخواستم مشتی گنجشک برایتان بیاورم.
امروز آقای خ تو اینستا استوری کرده بودن که :
"ف.خ همونی که ....
حقیقت رو بگید چه خوب چه بد.جمله هاتون استوری نمیشه"
و من داشتم میمردم برا اینکه بنویسم:
زیارت کربلا رو وقتی چایی هیئت رو میخوردم گرفتم.
همون شبی که تو راه برگشت بودیم، حاشیه جدول مجاور پارک نشسته بودم و داشتم به بیژامه آبی رنگم نگاه میکردم که ازم پرسید آویشن میخوری یا به لیمو؟ و من گفتم هر کدوم خوشمزه تره.
همون موقعی که چایی داغ ذهنم رو سوزوند و یه لحظه هوا رو با فشار زیاد بلعیدم، همون موقع بود که قسم ات دادم به چایی داغ روضت که اگر صلاحه منم ببر.
از اون موقع مطمئن شدم که یه وقتایی صدامو میشنوی و اجابتم میکنی.
دوباره کی قراره صدامو بشنوی؟؟
وقتی پنجره رو باز میکنم و به آسمون خیره میشم و تو رو به تک تک فراز های اذونی که از مسجد پخش میشه قسم ات میدم؟
یا وقتی سر سجاده می ایستم و میگم "صل الله علیک یا اباعبدالله "؟
شاید وقتی که تو قنوت دو دل میشم اول بگم "اللّهم عجّل لولیک الفرج" یا اول بگم اللّهم الرزقنی...
موقعی که رکعت دو و سه رو قاطی میکنم؟یا موقع تشهد که به چادر گل گلی رو زانو افتادم زل میزنم؟
وقتی به سجده میرم و یادم می افته که چقدر بهم نزدیکیم؟
یا بعد تسبیحات حضرت مادر؟؟
خدایا تو رو به تک تک نمیدونم چی هات قسم ات میدم که اسمع ندائی و استجب دعائی و اللّهم الرزقنی....
خب خیلی وقت بود که میرفتم دانشکده برا طرح غربالگری اما امروز خیلی فرق داشت .
فقط خدا میدونه که حضور این بشر چقدر مایه مباهاته همگانه.
انقدر امروز خندیدم که موقع تماس نفسم بند اومد و آقای غربال شونده پشت خط گفت خانم خوبید؟؟ و من میخواستم همونجا بگم اقای محترم من از خوبم بهترم.
خیلی تکراریه که بگم "یه عده همینکه فقط کنارت باشن کافیه" اما همینطوره.
مدتی بود که به این نتیجه رسیده بودم که : کسی که اگه نباشی فراموشت میکنه و یا تمایلی نداره باهات باشه، حالا به هر دلیلی، شک نکن اگه باهاش باشی حیفت میکنه .
و این افراد تو زندگی من یه عالمه بودن به قدری که دیگه تقسیم میشدن به دسته آشنایان و دوستان . خب من یه عالمه اشنا دارم ولی فقط یه چند تا دوست. یه چند تا حسابی شون .
من بلد نیستم شیرینی و کیک درست کنم حتی نقاشی کردن هم بلد نیستم و یه عالمه کار دیگه که انتظار دارن که بتونی انجامشون بدی.
من زیادی عادی ام.
حتی خونمون هم چیز فوق العاده ای نداره.
مبل های راحتی قهوه ای که همون موقع هم ازشون خوشم نمیومد. حتی تخت دو نفره نداریم.حموم مون هم از اون وان های بزرگ سرامیکی خوشگل نداره.
ولی دلیل نمیشه اجازه بدم بقیه قضاوتم کنن.