گاوگیجه ی درونی

۹ مطلب با موضوع «در باشگاه چه گذشت؟» ثبت شده است

۲۳۲

تو باشگاه با یه دختره آشنا شدم که تقریبا همسن منه و دقیقا مشکل من رو داشته و الان دیگه خیلی خوش هیکل و جذاب شده و خلاصه به استاندارد خوبی رسیده.
داشت برام میگفت که چی کارا میکرده و اینا.

ادامه مطلب...
۲۵ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۵۹ ۴ نظر ۵

۲۲۸

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ خرداد ۰۱ ، ۲۲:۰۵

۲۰۹

خب افتادم تو سربالایی.
دیگه به مرحله ای رسیدم که بدنم یاریم نمیکنه.
به شدت گرسنه ام اما اندک میلی به خوردن ندارم.
حالت تهوع دارم.
بی حالم.
بی انگیزه ام
میل به نیستی دارم.
و مهمتر از همه  PMS
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با بی میلی به اتدازه دو لقمه صبحانه خوردم و بعد مامان پرسید که آیا میرم باشگاه؟ و گفتم که مدتش تموم شده وباید تمدید کنم اما  این یه ماه که اثری ندیدم و دیگه نمیرم مامان هم گفتش که که اینطور. (اینجا حس کردم که چه خوب که مامان به نظر خودم احترام میزاره و دیگه بحث نمیکنه.)
مامان رفت بیرون و من تن خسته و نحیفم رو روی تخت انداختم و به چک کردن تلفن همراهم مشغولش کردم.
بعد همه توانم رو جمع کردم که ببرمش باشگاه اونم به زور و خلاف میلش، اما میتونم بگم به بدی که فکر میکرده نبوده.
و من امروز خودمو متقاعد کردم که حداقل یکم دیگه ادامه بدم و شاید اثر کرد اگرچه همه وجودم میخواد بس کنم.
عارفه عزیزم ازت ممنونم.

۰۹ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۵۶ ۵ نظر ۰

۲۰۸

امروز هم روز زوج بود.
تو کلاسمون یه خانوم خیلی مزخرف وجود داره از اونا که فکر میکنن اجازه دارن تو هر چیزی دخالت کنن، از اونا که انگاری خیلی خوشمزه و فان ان، از اونا که درباره هر چیزی اظهار فضل میکنن :/
و من به شدت ازش بدم میاد، انقدر که اصلا دوست ندارم جواب تیکه هایی که میندازه رو بدم، یعنی از ادمای اینجوری به شدت متنفرم، متنفرم و متنفرم.
بشر به تو چه که من چرا اینجوریم، سرت تو کار خودت باشه.
خب چرا منی که خیلی همه چی رو ساده میگرفتم و رد میشدم امروز اینجوری داغ کردم؟
چون همین خانوم که اسمشو میزارم ه سه چشم اومد استپ منو انداخت ردیف عقب و خودش استپشو جای من گذاشت و گفت خب تو که نیازی نداری و فلان و بیسار . میدونم چیزی به عنوان جای من و جای فلانی وجود نداره ولی کارش به غایت زشت و دور از ادب بود و من اون لحظه چی کار کردم؟
Nothing
چرا هیچی نگفتم نمیدونم، در حالیکه مامانم میگه اگه به تیکه انداختن باشه خیلی حرف های نیش داری میزنی.

هفته بعد احتمالا مجبورم روزهای فرد برم و این خوشمزه خانومو نمیبینم و بسیار اعصابم ارومه.
نمیدونم الان دارم به طرز احمقانه ای از برخورد باهاش دوری میکنم یا اینکه خیلی هوشمندانه دارم احترام خودمو نگه میدارم.

 

مامان میگه که: عارفه یکم اجتماعی تر باش، خیلی با ادمایی که در ارتباطی اما یکم دوری ازشون رسمی برخورد میکنی. اما من فکر میکنم که کار درستی میکنم هر چند شاید برابر اندازه ای که من با احترام رفتار میکنم مورد احترام قرار نمیگیرم اما بی خطر ترین روشه برای رو ندادن بهشون.

۰۴ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۳۱ ۲ نظر ۰

۲۰۶

امروز هم یه روز زوج هیجان انگیز دیگه بود و رفتم باشگاه و رفتم رو ترازو و **** دوباره همون عدد مسخره. انگار هر چقدر تلاش کنم باز هم به همین برمیگردم. عصبانی و مایوس بودم چون همه کار کرده بودم و این مضخرف ترین تلاش عمرم بود که ذره ای اثر نداشت.

ریحون هفته پیش میگفت که " عارفه، تو شاید وزنت اونی که بخوای بشه اما هیکلت اصلا اونی که مد نظرته نمیشه، اصلا تغییری نخواهی کرد."

و حالا حتی همون نظر شومش هم به واقعیت نپیوسته و وزنم هیچ تغییری نکرده.

 

۰۲ اسفند ۰۰ ، ۱۳:۰۵ ۰

۲۰۴

امروز کلاس با یه ربع تاخیر برگزار شد و احتمالا به خاطر بارون بوده.

و من یه ربع با خانم هایی با حداقل ۸ سال اختلاف سنی سر کردم در اصل باید بگم تو جو شون بودم، درسته که اونا منو نمیخورن اما وقتی بیکار تو جمعشون باشی خیلی چیز بیخود، مسخره و حوصله سر بریه چون هییچ موضوع مشترکی وجود نداره. یه ربع من کاری نداشتم و رفتم تا خودمو وزن کنم و وزنه رو دور شوخی افتاده بود چون رو هیچ عددی ثابت نمیشد، پیشرفت چشمگیری نداشتم اما همینکه اون عدد شرم آور قبلی رو نمیدیدم خیلی خوشحال کننده بود برام.
و تنها یه عدد تمام انگیزه من شدش برای تمرین امروز.

۲۳ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۱۳ ۰

۲۰۳

فردا باید برم باشگاه. این لفظ باشگاه از اون واژه هاییه که گفتنش برام یه جوریه 

با همه سختی های روانی که داخل و بیرون از باشگاه وجود داره و اذیتم میکنه اما خیلی دوستش دارم و واقعا ازش لذت میبرم، کاش یه هدف غایی تر دیگه هم میبود که همینجور براش ذوق میکردم و سختی ها و حرف‌هاش منو مایوس نمیکرد و با تمام وجودم میخواستمش.

 

 

۲۲ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۱۶ ۱ نظر ۰

تقلا

آدما همیشه با دم دست ترین نیاز هاشون بیشترین خوشحالی، بیشترین غم، بیشترین لذت و بیشترین تقلا رو تجربه میکنن.

مثلا دستشویی رفتن.مثلا اگه شما توی بازار باشید و مدت زیادی دشتشویی تون رو نگه داشتید پیدا کردن یه WC خیلی خوشحال کننده است و اون حس خالی شدن هم بی نهایت لذت بخشه.

یا مثلا وقتی که کلاس درس تون تموم میشه و خیلی گرسنه تونه، خوردن یه ویفر رنگارنگ کوچولو خیلی لذت بخش میشه

امان از روزی که این کارهای ساده براتون اجبار بشه، مثلا از بیمارستان مرخص شدید و حالا برای جبران کاهش وزنتون باید یه عالمه غذا بخورید، اون غذا براتون مثه زهر میشه.

 

 

۲۰ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۰۵ ۰

دارم خارج میشم.

چند وقتیه که خیلی دلم میخواد بیام اینجا بنویسم اما از بس چیزای زیادی برای گفتن دارم هی از نوشتن طفره میرم.

فعلا همینقدر بگم که یه روز چهارشنبه ای رفتم به یکی از باشگاه های نزدیک خونمون فقط برای پرسیدن چند تا سوال اما اینقدر مسئولشون خوب و زیرکانه حرف زد که کاملا تحت عمل انجام شده قرار گرفتم و ثبت نام کردم.

یعنی یه اولین قدم از دایره امن ام خارج شدم.

فوق العاده ترسناک و رنج اور بوده و هست.

اینقدر که با احترام نظرات رو میبندم :)

۱۹ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۳۰ ۰