تکلیفم مشخص شده و نه اورژانس افتادم و نه مسمومین.
بخشی که افتادم رو نمیشناسم و نمیدونم که خوبه یا بده اما تمیدونم چرا دارم گریه میکنم.
توی محوطه بیمارستان نشستم و اونقدر گریه کردم تا دلم اروم بشه.
هر چی هم برای دلم توضیح دادم که؛ خودت دیشب قول دادی به خدا اعتماد داشته باشی و قبول کردی هر جایی بیفتی گله نکنی. چرا حالا بیتابی میکنی؟
خیلی طول کشید تا آروم شدم و تونستم تیکه های شکسته ام رو جمع کنم و برگردم خونه.
با خودم گفت نهایتش یه ماهی میرم و میبینم نمیتونم دووم بیارم و ازارم میده، میام بیرون دیگه.
من یه نگاه انداختم، دیدم توی فهرست mp4، سریال محبوبم اقای ملکه رو نگفتم.
آقای ملکه یکی از بهترین سریال هایی که دیدم و فکر کنم تنها سریال کمدی بوده که خوشم اومده ازش.
داستان درباره یه مرد آشپزه که چنین و چنان میشه و صاف میفته تو دوره چوسان قدیم. اونم نه فقط برگرده به زمان گذشته، بلکه در جسم ملکه اون زمان میره. جدای از ماجرای خود فیلم، داستان اقای ملکه با پادشاه هم یه جور دیگه جالبه. از اون دست فیلم هایی بوده که هر موقع حوصله کار و زندگی رو نداشتم، وقتم رو پاش گذاشتم و هر بار هم مثل دفعه اول برام جذاب بوده.
چه از فیلم های کره ای خوشتون بیاد چه نیاد، به شدت این سریال رو پیشنهاد میدم.
فیلم توی سبک راز الود بودش. جنبه جنایی و اکشن هم خیلی کم داشت.
داستان درباره یه تحلیلگر اصوات جعبه سیاه هواپیما بود که درگیر یه پرونده مشکوک میشه و در ظاهر قضیه یه جوریه اما در اصل قضیه یه چیز دیگه است که این بنده خدا کشف میکنه. یه جورایی شرلوک هلمزی بود.
ماجرای فیلم جذاب بود و دوست داشتم زود تر بفهمم تهش چی میشه، قابل پیش بینی هم نبود.
ساخت کشور بلژیکه و برای من زبانشون روی اعصاب بود.
به طور کلی پیشنهاد میکنم ببینید.
چند وقت پیش اومدم گفتم که ابلاغیه طرحم اومده و نگرانم. ابلاغیه اومده و بیمارستانی که دوست داشتم نیفتادم و گفتم گلی میگه که همه چی رو به اوس کریم سپرده.
اون موقع از بچه ها خبر نگرفتم که اونا کجا افتادن، اما دیروز زنگ زدم بهشون و جالبه بگم گلی همون بیمارستانی که من دوست داشتم افتاده و جالب بود که خودش ناراضی بود و دوست داشت بیمارستان من بیفته. دلیلش رو که پرسیدم گفت چون اونجا ادم کار کشته تر میشه و من گفتم گلی: نمیدونم کار سنگین و طاقت فرسا اینجا که حتی وقت نخواهی کرد بری دستشویی چجور تو رو یه ادم حرفه ای میکنه. به نظر من فقط خسته و فرسوده میکنه.
بعد اینکه بیمارستان محبوبم نیفتادم با خودم گفتم یا زنگی زنگی یا رومی رومی1 حالا که بیمارستان محبوبم که کار با ارامشی داره نیفتادم میخوام اورژانس برم. گرچه برای بیمارستان مهم نیست که دوست داری کجا بری و خودش بر اساس اولویت نیاز بخش ها نیرو توزیع میکنه. امیدم به اینه که شاید بچه ها دوست نداشته باشن اورژانس شلوغ و پر کار برن و من یه حق انتخاب داشته باشم.
هنوز که معلوم نیست چی بشه چون ازمایشات و طب کارم رو ندادم و احتمالا دو سه هفته دیگه برم بیمارستان.
چند روز پیشا یه سر رفتم مهر سازی که مهر ببینم. اقاهه گفت دو خطی میخوای یا سه خطی. من که خیلی سر در نیاوردم اما مهر های دو خطیش جمع و جور تر بود. بین مهر های دو خطی یه مدل مهر بود که خیلی محکم و با کیفیت به نظر میومد اما رنگش مشکی بود و فقط همین رنگ رو داشت. یه مدل هم بود که رنگی پنگی تر بود اما یه مقدار شکننده به نظر میومد البته شکننده که نه فقط چون پایینش یه حالت شفاف یکم نازک بودش نسبت به اون یکی بی کیفیت تر به نظر میومد. اونجا نتونستم تصمیم قطعی بگیرم که مهر با دوام اما زشت رو بگیرم یا مهر خوشگلتر اما شکننده. یه دلم میگفت که عارفه تو که میخواستی برای بیمارستان ست جامدادی و مهر سبز بگیری، حالا که جامدادیت سبز نشد و یونیکورن سفید گرفتی بیا مهرت رو هم یه رنگ گوگولی بگیر. تازه تو که فعلا قصد جدی نداری بعد دو سال طرحت همچنان توی بیمارستان کار کنی بیا و همین دو سال رو هر ایده ای داری انجام بده که به دلت نمونه. یه دل هم میگه که هیچ نظری ندارم اما باز نشه که مهرت به سال نرسیده خراب بشه و بخوای دوباره هزینه کنی.
وقتش شده که از تجربیات گرانبهام درباره خیاطی بگم.
* بار اولی که خط کش خریدم و اوردم خونه، ریحون خط کش رو از دست گرفت و روش رو خوند و گفت عارفه اینجا نوشته خطکش مطکش؟؟؟
برنامه داشتم امشب بیام یکم درباره خیاطی بگم و مستفیض بشید که پیام ابلاغیه طرحم رو دیدم و یهویی حجم زیادی از تشویش رو حس کردم.
این پست فقط یه تخلیه ذهنیه.
داشتم صفحه وبلاگ رو بالا پایین میکردم که دیدم یه قسمت برای کتاب جدا فهرست درست کردم. یادم اومدم چند وقت پیش یه کتاب فوق العاده خوندم و قصد داشتم بیام معرفی کنم که حالا هر چی شد و نشد.
من معمولا که بشه 90 درصد مواقع؛ از کتابخونه کتاب امانت میگیرم و کم پیش میاد خودم کتاب بخرم.
تو کتابخونه هم که مثه رستوران نیست هر چی دلت خواست سفارش بدی و تحویل بگیری، بالاخره ممکنه یه سری کتاب ها رو نداشته باشن و یه سری دست بقیه اعضا امانت باشن و اینا. برای همین توی قفسه ها میگردم تا که یه کتاب خوب پیدا کنم.
توی قفسه کتاب های داستان و رمان خیلی پیدا کردن کتاب خوب که کشش داشته باشه سخته اما میتونم قطع به یقین بگم کتاب های داستانی و بیوگرافی که توی قفسه های غیر داستانی باشن بهترین و جذاب ترین کتاب ها برام هستن.
رفته بودم دنبال کتاب خیاطی که یه کتاب توی قفسه کناریش که درباره همسرداری و زندگی موفق بودش توجهم رو جلب کرد.
اسم کتاب از هیچ تا همه چیز بود.
کتاب درباره اینه که چجوری استارباکس راه افتاد و زندگی موسسش هاوارد شولتز و چالش هایی که استارباکس در ادامه راهش داشت و اینکه چجوری حلش کردن و این هاست.
چند فصل اول کتاب درباره هاوارد و زندگی شخصیش و این که چجوری ایده استارباکس به ذهنش افتاد و چجور عملیش کرد هستش که خب برای من جذاب بودن.
و فصل های بعدی درباره چالش هاییه که داشتن. که بگم چقدر اموزنده بود. نحوه نگاهشون به مشکلات و اینکه چقدر برای حلش مسر بودن و همه مشکل شرکت رو مشکل خودشون میدونستن. حتی دیدشون به چالش های موجود در جامعه هم همینطور بود و به این فکر بودن که خب کمپانی ما چه کاری میتونه بکنه.
دلم میخواست چند تا جمله از کتاب رو اینجا بذارم تا بیشتر ترغیب بشید به خوندنش اما خب زیبایی و اثر جملات کتاب در خوندن اون ماجرا و چالش خودش رو نشون میده و اینکه همینجوری اینجا بنویسمش لطفی نداره :)