گاوگیجه ی درونی

۲ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

اهای روسری آبی

براتون نگفته بودم که بالاخره اولین حقوقم رو گرفتم. اولین دستمزد زحمت هام بعد از ۴ ماه :/

پول همیشه چیزی بوده که وقتی بهش شدیدا نیاز داشتم نبوده و وقتی که در قناعت (البته قناعت نه، یه چیز دیگه ) بودم مقدار غیر قابل تصوری پول تو بساط داشتم.

امروز رفتم تا اولین خریدم رو بکنم. البته اولین خریدم همون روز دریافت حقوق بود که انار خریدم، امروز اولین روز صرف پولم در بازار بود.

رفته بودم تا برای مامان یه روسری بخرم و در اولین مغازه کاملا مصمم یه مدل رو انتخاب کردم و پولش رو دادم بدون هیچ تردیدی.

توی مغازه دوم یه روسری تقریبا قشنگ دیدم (برا این تقریبا میگم چون قشنگ تر از بقیه روسری های هم رده موجود در بازار بود) اما از اون جنسا بود که یکم گرم به نظر میان البته ریحون گفت که این جنس خیلی گرم نیستش چون من لباس زیاد پوشیدم اینطور فکر میکنم، این تنها نظر ریحون درباره روسری بود. حقیقتا خیلی دلسرد کننده است که تنها همراه بازار تون، تنها کسی که میتونه باهاتون بیاد خرید شوق نظر دادن نداشته باشه. خب چی کار میشه کرد دیگه، مدلش اینجوریه :/ 

 

ترکیب رنگ روسری رو دوست داشتم؛ سبز، کرمی، صورتی با منگوله هایی از همین سه رنگ، واقعا بهترین مدل روسری طیف سبز رنگی بود که توی بازار دیدم. البته قیمتش هم خیلی زیبا بود. اگرچه خود فروشنده میگفت همین جنس رو توی فلان بازار به خدا تومن میفروشن.

با یکم دودلی درباره گرم بودنش کارت رو کشیدم و اومدیم بیرون. یه آن با خودم گفتم عارفه انگار قراره پشیمون بشی. خیلی آدم منفی نگری نیستم اما گاهی این حس هام درست از آب درمیان.

تو اون لحظه بهترین کار این بود که چشمامو ببندم و از بازار بزنیم بیرون اما به اندازه کافی از بازارگردی هیجان زده بودم که به خودم اصرار کنم فقط ویترین ها رو نگاه کنیم.

۵ دقیقه از کسر پول از حسابم نگذشته بود که یه روسری سبز با گل های بابونه سفید چند مغازه اون ور تر چشمام رو گرفتن، خیلی چشم نواز بودن.

یه روسری با طیف سبز خوشگل و قیمت کمتر.

خریدمش.

و حالا دو تا روسری سبز خریده بودم. باید چی کار میکردم؟ 

رفتم تا روسری اولی رو پس بدم، خدا میدونه چقدر توی راهرو با حودم کلنجار رفتم که چی بگم تا هم فروشنده ناراحت نشه و هم قبول کنه که پس بگیره و پولم رو بده.

چون کمتر از ۱۰ دقیقه جنس دستم بود و حتی چسب بسته اش رو باز نکرده بودم قبول کرد که پس بگیره، البته با اکراه. فروشنده از اون ادمای با‌انصاف به نظر نمیومد و حتی از اون فروشنده های بی‌انصاف هم به نظر نمیومد. بیشتر شبیه راوی یه بازی ویدیویی بودش، بی تفاوت.

برای برگردوندن مبلغ اول گفتش اگه از روسری دیگه ای خوشتون میاد عوضش کنید. بنده خدا نمیدونست که من روسری که دوست دارم رو خریدم و دیگه به روسری نیاز ندارم.

گفتم نه. البته نه انقدر خشک. یه چند تا جمله دیگه هم گذاشتم تنگش.

گفت: پول نقد نداره. پیشنهاد داد غیر عاقلانه ای داد که کارتش رو بده و من برم عابر بانک و مبلغ رو منتقل کنم به کارت خودم.

گفتم: میتونید با گوشیتون  کارت به کارت کنید؟

گفت: تلفن همراهش نرم افزار نداره.

گفتم: باشه مشکلی نیست.

چند لحظه سکوت کرد.

و بعد جوری که انگار در جستجوی کارتشه کشو ها و گاو صندوق قفل شده اش رو زیر و رو کرد.

گفت: در گاو صندوق قفله و کلیدش دست برادرمه و کارت و پول نقد ندارم. میتونید عصر بیاید.

و من اون لحظه قیافم اینجور بودم که اوه مای گاد من عصر وقت ندارم.

گفتم از همسایه هاتون میتونید بگیرید و بعدا بهشون بدید؟

مکث کرد و گفت می تونم عصر ساعتای ۲ براتون کارت به کارت کنم

پیشنهادش رو قبول کردم چون چاره دیگه ای نداشتم. شماره کارتم رو گرفت.

کارت مغازه و رسیدم رو ازش جهت احتیاط ازش گرفتم.

از مغازه اومدیم بیرون و من از اینکه نتونستم برای خرید  یه روسری یه تصمیم قطعی بگیرم ناراحت بودم. 

ساعتای ۶ یه عالمه راه رفتم تا به خودپرداز برسم چون بانک لعنتی پیامک های تراکنش هام رو قطع کرده بود و حدس بزن تو صورت حسابم چی دیده ام؟ بله هیچ مبلغی واریز نشده بود. همونجا به شماره روی کارت تبلیغاتی مغازه شون زنگ زدم. یکیش که خاموش بود و اون یکی هم جواب نمیداد.

چند مرتبه دیگه هم امتحانش کردم اما هیچ خبری نبود.

 

 

و الان ساعت ۱۱ هستش :/ 

 

تف تو این شانس که دقیقا زمان هایی که نیازمند اتفاقاتی هستم که اعتماد به نفسم رو بالا ببرن، حوادثی رخ میدن که گند بزنن تو احوالم.

 

 

۳۰ دی ۰۰ ، ۲۳:۱۰ ۵ نظر ۰

King Richard

یه فیلم بیوگرافی خوب. البته به نظرم همه فیلم های بیوگرافی خوبن.

داستان تلاش های بدون توقف یه پدر که تصمیم داره دختر هاش قهرمان تنیس بشن. 

۰۳ دی ۰۰ ، ۱۴:۲۳ ۲ نظر ۰