امشب شیفتم و یکمی سرم خلوت تره.

همیشه از اینکه شبکار باشم بدم میومده

با اینکه تو این بخش شیفت شب از همه شیفت ها بهتره و همه دوست دارن شبکار بیان

اما برای من یه حس غم و غربت داره انگار از خونه دور افتادم

گاهی فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که تو بچگی شب های زیادی مامان پیشم نبوده است

یا به خاطر طرحواه وابستگیمه

یا از بیمارستان امام رضا و اون بخش عفونی که به خاطر سرپرستار نکبت خدازده اش و روزای بدی که مجبور بودم فقط شیفت شب برم بوده

 

خیلی ازارم میده

ساعتها طولانی ان

هوا سرد تره

ساکت تره

میترسم از شب ها