گاوگیجه ی درونی

۲۲۸

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ خرداد ۰۱ ، ۲۲:۰۵

۲۲۷

و تمام شد.
امروز روز اخر بود و من باز هم یادم شد از سر در ccu برای homescreen ام عکس بگیرم.
یه حس فقدان دارم اما نه به شدت پایان بخش ICU اما خب ازار دهنده است.
برای پایان ارزشیابی، بخشی رو خودمون نمره دادیم به خودمون و من اول میخواستم نمره کامل بدم بعد دیدم زهرا یه چیزایی رو کم داده و منم با خودم گفتم بذار یه کوچولو کم کنم و نشون ندم که " وای طرف چقدرم مطمئن به نفسه".
استادهم دقیقا همون نمره رو گذاشت برامون و معیار های دیگه رو هم نمره داد و من خیلی خوب شدم به جز همون نمره ای که خودم از خودم کم کرده بودم استاد بقیه رو کامل دادن.


تصمیم داشتیم موقع خداحافظی تو بخش با روپوش عکس بگیریم که نشد و ادامه کارمون رو توی اتاق اساتید انجام دادیم و عکس هم نگرفتیم به جاش بغل کردیم :)
گفتنش یکم یه جوریه که بغل کردیم اما خب خداحافظی به یاد موندنی شدش. شاید رخ دادن اینها و حکایتشون بچگانه به نظر بیاد و حتی بعد ها بگم، چقدر لوس بودم اما این چیزی بود که رخ دادش و اون لحظه، شادی زیادی تو قلبم حس کردم. خصوصا وقتی که در آغوش استاد بودم و گفتش خیلی خیلی خوب بودی. گفتن و شنیدن این جور چیز ها ممکنه برای یه عده چیز مسخره ای باشه و واقعا هم نمیدونم ایا بقیه هم از شنیدنش لذت ببرن یا حس شرم کنن اما شاید برای یه عده الهام بخش و انگیزه باشه (!)، اگر تو موقعیتی بودید که میتونستید از کسی تعریف کنید حتما این کار رو بکنید.

 

 

پ.نون: دیگه کاملا میتونم اینجا چیز میزا رو تعریف کنم و حس "زشته گفتنش" ، "بقیه فکر میکنن خیلی بچگانه است" و "حوصله سر بره و بقیه لفت میدن" رو ندارم.

۰۴ خرداد ۰۱ ، ۱۶:۴۳ ۰ نظر ۵

۲۲۶

فردا اخرین روز کارورزی ccu هستش و من؛

خوشحالم چون این دو هفته دیگه خیلی داشت کش میومد

و افسردم چون این بخش تنها بخش مورد علاقه ام بود و ادامه هفته های اینده رو دوست ندارم و نمیخوام.

و ناراحتم چون دلم برای این استاده خیلی تنگ میشه، چون خیلی خوب بودش هم مهربون بود و هم باسواد و خوب درس میداد و تقریبا تنها استادی بوده که خیلی هوای دانشجو ها رو داشته.

 

امروز خیلی غیرمنتظره استاد تصمیم گرفت ارزشیابی کنه، خوشبختانه فقط دارو ها رو پرسید، اما اگه بگم کدوما رو بلد نبودم مطمئنم که شاخ درمیاری عارفه. آتروپین و اپی نفرین رو  فراموش کرده بودم،باورت میشه، داروهایی که خیلی تو احیا پرکاربرد ان رو من اون لحظه نتونستم بگم. باید بگم خود استاد هم خیلی تعجب کرده بود.

 

باید برای فردا یه مقاله معرفی کنم و درباره اش بگم، اما متناسب با موضوع ام مقاله مناسبی پیدا نکردم و تقریبا یه مقاله ساده و قدیمی رو الان اماده کردم و امیدوارم که خیلی ایراد نگیره بابتش.

اما همش یه نمره داره، پس خیلی بابتش وسواس به خرج نمیدم. گرچه تا همینجا برای پیدا کردن مقاله ۴ ساعت زمان گذاشتم :«

 

 

فصل امتحانای ریحانه رسیده و عادت داره درساش رو بلند بلند بخونه و مرور کنه و این منو داره دیوونه میکنه دیگه.

۰۳ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۲۸ ۱ نظر ۱

۲۲۵

هفته شلوغ، بدون همراهی و لذت بخشی رو داشتم اما همیشه که همه چی خوش پیش نمیره.
و آخر هفته؛
اول اینکه روز پنج شنبه بابت اینکه از ناهار سلف جا موندم یه عالمه بغض کردم و تو اتوبوس گریه ام گرفت، خیلی عجیب بودش.

دوم اینکه گفتن ccu نیروی طرحی نمیگیره :(((

مگر اینکه پارتی داشته باشی :/

 

سوم اینکه یه دانشگاه یه اردو ترتیب داده بود، معمولا این اردو ها ظرفیتشون خیلی زود پر میشه.
تو گروهمون گفتم که بچه ها بیاید بریم، یکی از بچه ها گفت اون روز ازمون ارشد داره و نمیتونه و بعدش هم گفت یعنی میخواید بدون من برید؟ خواستم بگم بله، تو اردو بعد باهم میریم که یکی از بچه ها گفتش نه بابا بدون تو که نمیریم
و من اینجور بودم ://
بعد گفتم به جهنم، حتما زهرا میاد.
و بعد به زهرا پیام دادم و اونم گفتش که خیلی دوست داره همراهیم کنه اما ازمون ارشد داره.
به مامان گفتم که کسی نیست که باهاش برم و گفت اشکال نداره برو اونجا دوست پیدا میکنی.
و گفتم که خب مشکل اینه که همه با دوستای خودشون میان.

 

 

 

 

فکر میکنم گفتن اینا خیلی خجالت آور باشه اما خب من این احساسات رو دارم دیگه.
گاهی با خودم میگم کاش میشد یه سایتی، شبکه اجتماعیی، چیزی میبود که یه همراه پیدا میکردی که یه روزه مثلا باهاش بری بیرون که تنها نباشی و بعد هم حداحافظ. در همین حد.

۳۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۱:۵۷ ۵ نظر ۰

چرا من باید کوتاه بیام؟

متاسفانه آقایی که دیروز درباره اش گفتم شب قبل به رحمت خدا رفتن، براشون یه فاتحه بخون.

 


طبق اتفاقات دردناکی که ترم قبل برام رخ داد یاد گرفتم که بیشتر به خودم تکیه کنم و کردم و اوضاع واقعا بهتر شد، هر چند هنوزم باهاشون مشکل دارم و اذیت میشم.


قضیه اینه که نمیدونم چرا همگروهی هام فکر میکنن من خیلی خوش قلبم و اونا میتونن راحت خواسته هاشون رو بگن و من قبول کنم و انتظار اینکه اونا هم برای من کاری بکنن رو نداشته باشم و میتونن یه سری چیزا ساده اما مهم رو از من پنهان کنن و من هم ناراحت نشم.

برای اینکه بگم قضیه چقدر بچگانه است میخوام یه مثال بزنم، تو دبیرستان که بودیم یه عده از بچه ها کتاب های کمک درسی شون رو با روزنامه جلد میکردن که کسی نبینه اونا چی میخونن تا بتونن بدون رقیب امتحان رو خوب بدن.
اتفاق امروز هم دقیقا همین بود.

اول با خودم گفتم فلان کارو براشون نمیکنم (هر چند که کار خیلی ساده ای بودش) چون میخوام به خودم احترام بذارم. اما بعدش انجامش دادم چون نمیخواستم ccu ای که کل ترم ۸ رو منتظرش بودم به خاطر این موضوع برای خودم سخت کنم و ترجیح میدم که برابر زیاده خواهیشون فقط برای این دو هفته با ملایمت برخورد کنم و هم اینکه ما یکم دیگه فارغ التحصیل میشیم و ارزشش رو نداره که این موقع از سال سختگیری کنم و رابطه مون رو هر چند معیوب خراب کنم، بعد هر کس میره شهر خودش و دیگه همو نمی‌بینیم و فکر هم میکنم که هیچ کدوممون شوق و تمایلی برای ارتباط داشتن بعد فارغ التحصیلی نداشته باشیم، شاید در حد سلام علیک فقط.

۲۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۲:۲۲ ۴ نظر ۰

دومین cpr موفق

ابتدا شیفت امروز یکی از بیمارا حالش بد شد و cpr.

ادامه مطلب...
۲۶ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۷:۲۶ ۵ نظر ۰