گاوگیجه ی درونی

خرید های نخونده

حدود پنج ساعت میشه که دارم توی غرفه های نمایشگاه کتاب قدم میزنم.
هی یه کتابی رو بر میدارم و هی میزارم سر جاش.
چون همیشه یه عده کتاب از نمایشگاه میگیرم و تو قفسه کتابا دست نخورده میمونن.

به قول زهرا خانوم آدما یا کتب خون ان یا کتاب باز و یا کتاب خوار و من زمان تخفیفات نمایشگاهی به یه آدم کاملا کتاب باز تبدیل میشم، البته خب قصد خوندن کتابا رو دارم ولی خب یهو پیش میاد که خونده نشن دیگه.

بحث سر یدونه کتاب نیست بحث سر یه مجموعه ۱۰ جلدیه و من به شدّت برای خریدشون دو دلم. حتی توی اینترنت هم سایتی برای نظرسنجی خواننده هاش پیدا نکردم.

خواستم ربطش بدم به آدمایی که دور و برمون نگه میداریم و ندرتا باهاشون رابطه برقرار میکنیم.مثه کتابایی که فقط دوست داریم توی کتابخونه مون ببینیم و شاید هیچوقت نخونیمشون.

و ربطش بدم به زمانایی که گول کلمه تخفیف رو میخوریم و عقل از کله مون میپره و هر چی پیدا کنیم رو میخریم بدون اینکه نیاز داشته باشیم.

و ربطش بدم به یه سری چیزای دیگه ولی از اونجایی که خیلی دست به قلمم خوبه و نمیتونم مطالب رو کنار هم قرار بدم، خودتون یه رابطه قشنگ و ادبی با بقیه چیزا و البته متنم بر قرار کنید :))

 

 

 

 پ.نون :من مجبور به نوشتن روزانه هستم ولی شما اجباری برای خوندن ندارید. پس نظرات رو میبندم که سر دوراهی نظر ندم یا چی بگم نمونید :))

با تشکرات فراوان

۰۶ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۸ ۰

ضعف اطلاعاتی

امروز بعد ناهار نشسته بودم برنامه جهان آرا رو نگاه میکردم. موضوع برنامه دوران پسا ترامپ بودش با حضور آقای شهریار زرشناس. از هر جمله ای که میگفت من ۳ تا کلمه شو متوجه نمیشدم اما تا آخر برنامه رو نگاه کردم.
عصر قرار بود یه حجت الاسلامی بیان برای دورهم خوانی کتاب طرح کلی صحبت کنن. صحبتاشون پخته و مفید بودش و بیشتر از برنامه قبلی متوجه میشدم. اما وقتی به قسمت پرسش و پاسخ رسیدن و چالش های پیش اومده برای بقیه رو شنیدم فهمیدم یه جای کار میلنگه.
کلا امروز همه چی دست به دست هم داده بودن که بهم ثابت کنن خیلی زمینه اطلاعاتیم در وضعیت حداقلیه.
تا حالا انقدر به ضعف اطلاعاتی خودم پی نبرده بودم.
اگه صاحب فرزند هستید یا بعدا صاحب فرزند خواهید شد بچه تونو به درس و مدرسه محدود نکنید، براش از چیزای جدید و دغدغه ها و معضلات بگید. (نگید اینکه بچه اس چی میفهمه،شاید مطلب رو درک نکنه اما میفهمه همه چی به درس خوندن نیست). افق دیدش رو به اینکه در آینده دکتر مهندش بشه محدود نکنید. اجازه ندید وقتای خالیش رو تو فضای مجازی پرسه بزنه شما وقتاشون رو پر کنید. اجازه ندید شب ها تا دیر وقت بیدار بمونن.


اولین گام رو خودتون بردارید. 

پ.نون:برنامه جهان آرا رو ببینید.

۰۵ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۹ ۶ نظر ۰

هذا حَرامٌ شَرْعی

امتحان یه مقداری پیچیده بود چون استاد یه سری سوال از رفرنس آورده بود و منم که تمام تمرکزم رو گذاشته بودم رو جزوه خود استاد نتونستم جواب بدم. 

دانشگاه سر نمره دهی ها یه قابلیت خیلی خوبی به اسم "رو نمودار بردن نمره ها" داره که در واقع همون " به همه n نمره اضافه کردنه".
منم تا امتحانو دادم رفتم تو گروه گفتم لطفا به استاد بگید امتحانشون خیلی سخت بود لطف کنن رو نمودار ببرن نمره ها رو.
نماینده زحمت کش پیگیری کردن و فهمیدن نمره کامل هم داشتیم و امکان نمره اضافه کردن وجود نداره.
وقتی گفت نمره کامل من شاخ در آوردم. 

امتحان بعدی رو دیگه حسابی خونده بودم با اینکه سخت بود ولی نمره ام خوب شد.
بعد امتحان دیدم آقای فلانی به آقای فلانی تو گروه میگه:خوبه همه جوابا رو مثه هم زدیم چرا من از تو ۱ نمره کم تر شدم. یکی دیگه میگفت بچه ها به نظرم استاد ۲ دسته سوال داشتن ما ها که سوالامون باهم فرق داشت. بعد دیگه کم کم همه داشتن رو میکردن یکی میگفت من از گوگل همه رو زدم و جوابا رو راحت پیدا کردم اون یکی میگفت من از تو pdf استاد سرچ زدم.
اون لحظه منو میگی؛ میخواستم کله تک تک شونو بکنم. 

تایپ کردم اگه تقلب میکنید لطفا به حد پاس کردنتون قانع باشید و انتظار نمره کامل گرفتن نداشته باشید چون ممکنه یه نفر که براش امتحاناش مهمه به یکی دو نمره ارفاق نیاز داشته باشه.

 

هی من تایپ کردم و هی پاک کردم.
یکی از دخترا اومد گفت:مگه تو تقلب نمیکنی؟؟
منو میگی حساب کار دستم اومد که شاید از اون کلاس نزدیک ۶۰ نفر عده اندکی ان که تقلب نمیکنن. 

و کلا پیاممو پاک کردم دیگه :/

 

پ‌نون:نمیدونم این مهد بی فرهنگی کی میخواد اصلاح بشه.

پ.نون ۲: البته بنده هم مدتی تقلب میکردم ولی از وقتی یه بنده خدایی گفت "هذا حَرامٌ شَرعی" خیلی تحت تاثیرقرار گرفتم و بوسیدمش و از پنجره پرتش کردم بیرون.

 

۰۴ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۲۳ ۱۱ نظر ۰

چی بخریم؟؟

از اونجایی که نمایشگاه کتاب آغاز شده از شما دوستان عزیز درخواست میکنم کتاب هایی که میدونید مفید هستن و چراغی توی ذهن آدم روشن میکنن رو معرفی کنید.

چقدر رسمی شد :/

پی نوشت:از اونجایی که بنده سر سوزنی از آنچه هم سن های دغدغه مندم میگن متوجه نمیشم و غالبا در بحث هاشون مستمع صرف هستم. اگه کتابی من باب تحلیل سیاسی و یه جورایی مثلا یاد دادن بصیرت (دقیقا  نمیدونم چجور کتابایی بگم) میدونید بگید.

۰۳ بهمن ۹۹ ، ۱۰:۲۱ ۴ نظر ۰

مسلمون استرالیایی با نمک

 

 

 

۰۲ بهمن ۹۹ ، ۱۲:۰۰ ۱۰ نظر ۰

چجوری یه رابطه تموم میشه.

به نظرم در غالب موارد دور شدن از دوستان و دور و بری هات زمانی اتفاق میفته که طرف مقابل یهویی یه حرکت غیر منطقی با توجیه الکی میکنه و بعد تو کم کم دیگه حرفت نمیاد حتی در حد یه سلام و احوال پرسی و این بی سخنی از روی عداوت نیست. فقط یه چیزی درونت نمیزاره دیگه حرف بزنی همه دیالوگ های ممکن رو پاک میکنه و نتیجتا سرد میشی. 
انگار یه مارکره برای اینکه بفهمی این رابطه داره نفسای آخرشو میکشه.

۰۱ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۱۲ نظر ۰

سیّد

امروز اخر مجلس عزاداری، نوحه خوان داشت دعا میکرد و گفت اللهم عجل لولیک الفرج
ذهنم به سخن در اومد که وقتی امام زمان (عج) ظهور کنن ایشون به خانوم های سید محرم هستند؟؟؟؟ 

اصلا به کی سیّد میگن؟؟

 

۲۸ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۸ ۹ نظر ۰

امتحان دارم.

فردا یه امتحان خیلی مهم دارم و نیمی از مباحث عظیم مونده و حتی اونای قبلی رو هم یادم نمیاد.
بههه شدت استرس گرفتم و ذهنم به مقابله برخاسته و میگه  nothing else. 

یه دعایی، وردی،چیزی بخونید ذهنم فراختر بشه و این امتحان رو به خوبی و درستی بدم.

۲۶ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۸ ۱۰ نظر ۰

Bus stop

تا حالا شده توی اتوبوس به سمت مقصد، انقدر از بودن توی اتوبوس احساس لذت کنی که تو ایستگاه مقصدت پیاده نشی!!!
و من با تو دقیقا همین حسو دارم.
قرار بود فقط راهنماباشی، فقط بگی اینجوری نه، اونجوری، فلان مدل بهتره، اینطوری زودتر میرسی.
ولی من... 

دوست ندارم از اتوبوس پیاده بشم.

۲۳ دی ۹۹ ، ۱۸:۰۲ ۰ نظر ۰

اوَ تَدری...

 

 

چندین مرتبه آهنگو پلی کردم و باهاش گریه کردم.

نمیدونم چی میگه فقط خیلی دلنشینه.

دوستانی که اندکی ترجمه بلدید و یا دانش زبانی گسترده ای دارید.

من خسته در راه مانده سرگردان رو یاری کنید بفهمم این ۴۰ ثانیه  چی بیان میکنه که انقدر سوزناک با این آهنگ اشک ریختم.

۱۶ دی ۹۹ ، ۲۱:۱۲ ۲ نظر ۰