اقا ما یه زمانی بچه سال بودیم و گفتیم میخوایم خودمون مستقل از مامان بریم یه جای دیگه سر کار و از قضا رفتم و چقدررر اونجا اذیتم کردن و چقدر گریه کردم و مامان گفت اخه دختره بیا اینجا. انقدر طرحی های اینجا اوکین و هواشونو دارن. تو اسکل مسکلی چیزی هستی که رفتی اونجا؛ اون مرده شور خونه.
خلاصه که انقدر اون مرده شور خونه اذیتم کرده بودن و من از زندگی و کار سیر شده بودم که ناچارا پیشنهاد مامان رو پذیرفتم. اولین گام های استقلال طلبیم با شکست مواجه شد چون من احساس میکردم اگه جایی که مامانم کار میکنه هم من کار کنم هرگز من رو به عنوان همکار خودشون نخواهند پذیرفت و اخر هم میگن اره دختر خانوم فلانی بود.
هر چی بود جوان بودم و کم تحمل.
و رفتم.
نمیدونم ابن حرفا زائده ذهن من بود یا واقعا همین جور بود.
یک سالی اونجا بودم و خوب بود.نه فقط برای من برای هر نیرو طرحی خوب بود. همکارا خیلی مهربون و حمایت گر بودن.
یکم که کودک شاغلیت ام راه رفتن یاد گرفت و فهمید محیط کار چجوریه و چجور باید باشه باز حس استقلال طلبیم گل کرد که من میخوام همکارای خودم رو داشته باشم نه اینکه دختر خانوم فلانی باشم و ازمون استخدامی دادم و تو یه دهکوره ای قبول شدم و رفتم اونجا. میگم ده کوره واقعا توی ده نبود فقط خیلی دور بود.
القصه رفتم و اولش چقدررر همه چی برام سخت بود. اینجا همه چی خیلی جدی بود و کسی هوای کسی رو نداشت و باید خودت گلیمت رو از آب میکشیدی بیرون.
چه شبها که من با غر هام و ناله هام سر علی رو نخوردم.
حالا هر چی. الان که دیگه کودک شاغلم راه رفتن یاد گرفته و مستقل شده بیمارستانی که مامان توش کار میکنه داره میاد اینجا و با این بیمارستان ادغام میشه و من روز های خیلی بدی رو در ترس این میگذرونم که دوباره بشم دختر خانوم فلانی یا حتی پشت سرم بگن صبور نبودم و رفته ور دل مامان سر کار و از این حرفا.
الخصوص که بخشی که توش کار میکنم بچه هاش خیلی پست هم حرف میزنن و زیر آب زن هم کم نداره.
واقعا روزای سختیه