گاوگیجه ی درونی

تموم شد.

امروز آخرین روز حضورم در بخش اعصاب و روان بود.

از تموم شدنش خوشحال بودم چون دیگه واقعا داشت تو زندگیم تاثیر منفی میزاشت. با گریه میخوابیدم با گریه بیدار میشدم زودرنج شده بودم و اندکی پرخاشگر.

و ناراحت هم بودم چون دیگه جایی به این روراستی کاستی های جامعه رو تو صورتم نمی کوبه.

خب؛

عینکی زودرنج طلبکار من کل خاطرات این بخش فقط برای تو بود. برای اینکه یکم آسونتر بگیری.

ذهنت رو درگیر حرفی که تو دعوا بهت زدن نکن.

به اونایی که میگن "خجالت بکش، مگه تو بچه ای" توجه نکن.

خودت رو به خاطر اینکه کاش فلان چیزو نمیگفتم سرزنش نکن .

هیچ معلوم نیست دقیقا تو کدوم  موقعیت استرس زا قراره از مرز رد بشی و قرص اعصاب مصرف کنی.بقیه لطف میکنن بهت بگن اختلال روان داری ولی خودت بهتر میفهمی که برچسب روانی بودن میخوری.

 

 

 

[البته هنوز خیلی چیزا از این بخش رو باید ثبت کنم.]

۱۵ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۰۱ ۰

از شکست عشقیم اصلا نپرسید...

باشه به همه سوالاتون جواب میدم ولی از شکست عشقیم اصلن نپرسید دوست ندارم بهش فکر کنم.

دختر بیست ساله ای رو در نظر بگیرید که از شدت گریه به نفس نفس میافته. چرا ؟ چون پسری که اونو دوست داشته در حالی که دیگه کار از کار گذشته و اونو به خودش وابسته کرده بهش جواب رد میده!!  چون احساس ناتوانی میکنه ، احساس خرد شدن میکن. از کسی که اصلا تصورش رو نمیکرده آسیب دیده.

و بیان میکنه چیزی که بیشتر آزارش میده اینه که پسره اصلا عین خیالش نیست که با احساسات یه دختر چیکار کرده. چنان راحت همه چی رو فراموش کرده که انگار اتفاقی نیفتاده.

کم نیستن افرادی که ترک معشوق و جدایی زمینه ساز بستری شون شده.

شاید به این خاطره که تو جامعه مون خیلی چیزا رو به بچه هامون یاد نمیدیم.از تفاوت های شخصیتی زن و مرد چیزی نمیگیم. از  آسیب های اجتماعی دوستی ها نمیگیم.

و گاهی هم بچه ها از طرف خانواده محبت کافی دریافت نمیکنن.

گاهی سخت گیری ها زیادیه که بچه زده میشه و میخواد خودش یه آزادی رو برای خودش ایجاد کنه.

 

نمیدونم باید دقیقاچی کار کرد ولی خیلی تاسف اوره که به خاطر ضربه  روابط دوستی نادرست فرد مشکل اعصاب و روان پیدا کنه که حتی در بعضی موارد بیماری و علائمش احتمال عود مجدد داره. 

۱۴ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۲۷ ۵ نظر ۰

اولش ترسناک بود.

طبق تعاریف از قدیم الایام حتی توی جوک هامون بهش میگفتن تیمارستان یا دیوونه خونه.

اما نباید انتظار داشته باشید که با یه فضای مخوف مشابه زندان های ساواک مواجه بشید که  افراد رو به تخت زنجیر کنن و دائم بهشون شوک الکتریکی بدن.

شاید بشه گفت حتی خلوت تر از بیمارستان های عادی (بیماران جسمی) باشه و همینطور فضای ارومتر و یا شادتری داشته باشه . 

که همینطور هم بود.

همیشه ترس عجیبی از بیمارستان های اعصاب و روان داشتم.

میترسیدم که یادم بره برای چی به اینجا اومدم و قاطی جمع فارغ از دغدغه بشم و برچسب بخورم.

میترسیدم از نگاه هایی که مدتها درونم رو در پی یک اشکال خفیف روانی کنکاش میکردن.

میترسیدم از اینکه بگن " دیدی گفتم یه چیزیت هست من از اولش مطمئن بودم این چهره همیشه خندون یه عیبی داره ، نمیشه که هر کی هر چی گفت بازم لبخند بزنی و مهربون باهاش برخورد کنی"

 

و منی که همیشه شاد و شنگول بودم شدم یه آدم آروم و محتاط.

 

۱۱ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۵۲ ۴ نظر ۰

پسر بچه شرور

 

گروومپ

زیر درخت مشغول خوندن کتاب بودم.

 صدای مهیبی بلند شد و کف حیاط شروع کرد به خیس شدن .

لحظه ای گیج موندم که چه اتفاقی افتاد. نکنه لوله آب ترکیده. 

با صدای خواهرم که داشت از سالم موندنم خبر میگرفت به خودم اومدم. گشتی تو حیاط زدم ، بعله برای چند ثانیه به بطری نوشابه که آب ازش شره میکرد خیره شدم و بعد مثل پلیسا که موقع دستگیری مجرما داد میزنن ایست منم یه گام به عقب برداشتم و به پسربچه ای طبقه چهارم که داشت زبون درازی میکرد داد زدم: چرا این کارو کردی؟؟ 

پسر بچه از پشت پنجره رفت کنار (با خودم گفتم خب دیگه خشم تو صدام کار خودشو کرد.)

در حالی که رو به خواهرم که شاهد ماجرا بود لبخند میزدم بطری دوم با کف حیاط برخورد کرد.

تذکر دوم رو به پسرک دادم که یه پیاز سمتم پرت کرد!! از بی تربیتی پسر اعصابم خرد شده بود ولی همچنان سعی میکردم این فرزند نابه کار رو به راه راست هدایت کنم ، ولی تنها واکنش پسر به هر نصیحتم پرت کردن یکی از اسباب منزل بود.

بعد ده دقیقه حیاط شده بود مثه میدون جنگ. پر شده بود چیزای مختلف؛ نعلبکی شکسته، بطری آب، قندون بلور خرد شده ، صندوق صدقه و پیاز!!!!

نفس عمیقی کشیدم و کظم غیظ کردم.

شال و کلاه کردم به سمت خونه همسایه زنگ زدم و از یکی از ساکنین آپارتمان محل دقیق این خانواده و پسرک شرورشون رو گرفتم. 

تق تق تق

یه خانوم چادری که گویا مادر بچه بود در رو باز کرد. پسرک پشت مامانش قایم شده بود. بعد ارائه خلاصه ای از ماجرا و شرح اقلام پرتابی شروع کردم به تهدید پسرک که اگر یه بار دیگه چیزی پرت کنه پلیس میارم دم خونشون. خوشبختانه تهدیدم کارساز شد و مامان پسر بهم اطمینان داد که دیگه همچین اتفاقی نمیفته و عذرخواهی کرد.

 

واقعا برخورد با بچه ها کار سختیه و گاها برخورد های نا به جا بچه ها رو پر رو تر میکنه .

شاید اگر من هم بعد نصیحت اول به پسرک اونو نادیده میگرفتم و بهش بی محلی میکردم پرتاب های بعدی رخ نمیداد. 

 

از من به شما نصیحت اگر در مواجهه با پسربچه های شرور به مشکل برخوردید اول بی محلی کنید بعد در حضور بزرگترش به دستگیری توسط پلیس تهدیدش کنید :))

 

 

۰۲ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۳۲ ۲ نظر ۰

زمان

من یک کار ناتمام در زمانم.

۲۰ تیر ۹۹ ، ۱۰:۰۳ ۱ نظر ۰

سوالی که جوابش تو جزوه نیست...

 

 

استاد عزیز من واقعا نمیدونم "آقایی که تو خیابون ناگهان رو زانو هاش خم میشه و در حالیکه با مشت رو قفسه سینه اش میزنه میگه احساس سنگینی و خفگی تو قفسه سینه ام دارم و الانه که بمیرم " چرا به این روز افتاده...

 

شاید به خاطر خجالت از نگاه کردن به صورت دخترشه که میگه خودمم دوست نداشتم به اون تولد برم در حالی که چون پولی نداشته کادو بگیره نرفته.

یا به خاطر اون روزه که با گرسنگی شدید سر سفره نشست ولی وقتی دید غذا کمه گفت اشتها ندارم .

شایدم به خاطر خستگی دو شیفته کار کردنه.

 

جواب سوالتون رو تو هیچ کدوم از پاراگراف های این کتاب ۲۰۰ صفحه ای ننوشته بودن.

و حتی اشاره ای هم نشده بود که برای تسکین درد این مرد بیچاره چی کار باید کرد.

 

من واقعا جواب این سوال رو نمیدونم. 

ترم بعد دوباره هم رو میبینیم.

۱۲ تیر ۹۹ ، ۰۹:۵۳ ۴ نظر ۰

دل گمشده

نقلست که گفت: یک روز دلم گم شده بود گفتم الهی دل من باز ده.

ندائی شنیدم که یا جنید ما دل بدان ربوده‌ایم تا با ما بمانی تو بازمی‌خواهی که با غیر مابمانی.

 

عطار - تذکرة الأولیاء

ذکر جنید بغدادی

 

۰۸ تیر ۹۹ ، ۲۳:۵۴ ۳ نظر ۰

بچگی

از بچگی اگر میدانستم همچین آینده ای در انتظارم هست، هیچ سعی نمیکردم فاصله حال تا اتاق خوابم را با دقت و استرس از لبه‌ی صخره‌ها و کوههای روی فرش رد شوم! بیخیال میشدم و خودم را پرت میکردم در دره‌ های عمیق و وحشتناک میان پرز های فرشها و خلاص!

 

۰۵ تیر ۹۹ ، ۱۶:۱۶ ۱ نظر ۰

توافق

چند وقت پیش یخچال خونه رو برای فروش تو دیوار گذاشتیم،به قیمت توافقی.

از اولین دقایق انتشار آگهی تماس ها شروع شد و بعد اندکی شدت پیدا کرد.

چه واژه عجیبیه "توافقی" ، گاهی به آدم قوت قلب میده از اینکه طرف مقابل تا جایی که بتونه باهات راه میاد تا به یه نتیجه مطلوب برسی.

 

 

بیا سر تو توافق کنیم.

 

۰۴ تیر ۹۹ ، ۲۳:۵۷ ۰

لختگی زبان گرفته بودم...

اَه‌ه‌ه‌ اصلن متوجه نمیشم چی میگی. چرا قبل اینکه جمله تو تموم کنی سراغ یه مطلب دیگه میری؟ چرا یهو وسط ماجرا توقف میکنی؟چرا انقدر از این شاخه به اون شاخه میری؟ چرا جمله هات فعل ندارن؟؟

لختگی زبان گرفته بودم، یهویی مطلب تو ذهنم گم میشد. دچار پرش افکار شده بودم و کلمات قبل ادا کردن تو هم می لولیدن و سالاد میشدن. 

داشتم به یه شخصیت دوری گزین تبدیل میشدم، نه خجالتی بودم،نه غیر اجتماعی. میل زیادی به داشتن همنشین داشتم،ترس از طرد شدن نداشتم ترسم از فهمیده نشدن بود.

سعی داشتم کم‌کم وارد جمع های بیشتری بشم و شدم . لحظات طاقت فرسایی بود ولی انجامش دادم :)

۲۱ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۱۹ ۱ نظر ۰