اونقدر نوشتم و پاک کردم که انتشار کردن برام یه کار غیرعادی شده.
وقتی از روتین نوشتن خارج بشی خیلی سخت میشه دوباره بهش برگشت.
بار ها اومدم و نوشتم اما به نظرم برای انتشار کافی و به موقع نبودن. این دفعه تصمیم گرفتم هر جور از اب در اومد منتشرش کنم.
اونقدر نوشتم و پاک کردم که انتشار کردن برام یه کار غیرعادی شده.
وقتی از روتین نوشتن خارج بشی خیلی سخت میشه دوباره بهش برگشت.
بار ها اومدم و نوشتم اما به نظرم برای انتشار کافی و به موقع نبودن. این دفعه تصمیم گرفتم هر جور از اب در اومد منتشرش کنم.
اول از همه ممنون از همتون که جویای احوال بودید و خودش قوت قلبی بود برام.
این روزا یه عالمه حرف برای گفتن دارم اما توانی برای بیانشون ندارم.
فقط یه روزی از یه شیفت خیلی داغون برگشته بودم خونه و اشکی بود که میریختم چون فکر میکردم من به درد این کار نمیخورم و این کار هم به درد من نمیخوره و ۴ سال عمرم رو پای این رشته که نه من دوستش دارم و نه میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم گذاشتم و حیف از عمری که برنمیگرده. گریان و نالان و افسرده و داغووون بودم و واقعا از خدا میخواستم که تموم بشه دیگه و نیاز داشتم یکی به جای من تصمیم بگیره و عمل کنه و خسته شدم دیگه.
روز بعد کارای انصرافم رو کرد و هزار تا جا برای امضا و این نامه و اون نامه و این اتاق و اون اتاق رفت و جواب این شد که حتی اگه بخوام بزارم و برم هم نمیتونم و باید حداقل تا اردیبهشت صبر کنم که جانشبن تعیین شه برام.
خلاصتا که اوضاع خیلی پیچیده شده و حوصله شرح قصه نیست.
فعلا دو روزی مرخصی ام و دارم تلاشم رو میکنم از فکر بیمارستان بیام بیرون و فعلا رو زندگی کنم و تا الان که خوب بوده.
تنتون سالم و زندگی تون روی غلطک :)
خب به خدمت انورتان برسانم که خیلی بد چیده شیفتامو.
اینکه برای بقیه همه راحتتره و شیفت صبح شب ندارن و بعد شیفت صبح و عصرشون اف هستن اما برای من اتقدر داغون چیده ناراحتم میکنه و تا مرز تنفر از این زندگی میرسونه
فردا میخوام صحبت کنم باهاش
ماه بهمن برای من مثل یه گذر بود، یه مقدار برزخ بود.
بهتر از دی ماه بود و بابتش خوشحالم.
گاهی انقدر فیلم های خوب غیر قابل دسترس میشن که برمیگردم فیلم های قبل رو دوباره میبینم.
و بریجرتون یکی از همون هاست.
داستان مصیبت های ازدواج کردن من به شخصه فصل یک همون چهار قسمت اولش رو خیلی دوست داشتم که نشون میداد اوضاع برای یه دختر دم بخت چقدر سخته هر چند هم که توی اروپا باشی و یه خانواده خوب و سرشناس داشته باشی.
یکی دیگه از نکات جذاب فیلم لباس ها و جواهراتیه که استفاده میکنن من چقدر وسط فیلم استاپ کردم که وای چه گردنبند جالبی داره و منم از اینا میخوام :))
انتخاب بازیگر هاشون هم خیلی خوب بود و خیلی بهم میومدن خصوصا زوج اصلی فیلم.
درباره فصل دو هم خب جالبه و سرگرم کننده است اما به جالبی فصل یکش نیست.
گویا از قسمت 5 یه مقدار صحنه های ناشایست به فیلم اضافه میشه و توصیه میکنم از فیلیمو با خیال راحت ببینید.
بالاخره بعد از تلاش های زیاد یه فیلم خوب پیدا کردم.
داستان درباره تلاش های یه خانم سیاه پوست برای راه انداختن کسب و کار خودشه. درباره خستگیش از رخت شور بودن. درباره شوقش به تغییر و بی مهری و سختی های راهش.
و برگرفته از زندگی مادام سی جی واکره.
کلا فیلم هایی که این خانمه توش بازی کرده رو دوست دارم.
به افتخار این بازیکن که علی رغم خستگی زیاد شیفت ۱۲ ساعته روز قبلش از رخت خواب دل کنده و رفته کلاس خیاطی و فهمیده کلاس کنسله و خبرش به دستش نرسیده.
جرئت مندانه وایستاده که نه خب حالا که اومدم باید این شلواره رو بدوزم و بعد برم. وابستاده و دوخته و مربی گفته اوکی من خرده کاریاشو میکنم تو برو یه روز دیگه برات جبرانی میزارم.
و بعد رفته ساعتش رو تعمیر کرده، قرصاشو خریده و لباس خریده و بعدش رفته بیمارستان و فرم "خدا کنه مریض ایدز نداشته باشه" رو داده دفتر پرستاری و اومده خونه عصری هم قصد کرده بره پارچه بخره چون مامان خونه نبوده و حوصله خونه بدون مامان رو نداشته. ولی نرفته و الان هم سعی داره بقبولونه امروز به اندازه زیادی عالی عمل کرده و یه پارچه نخریدن نباید نتایج قبلی رو خدشه دار کنه.
تازه شم صبحی باز با پیام هد نرسش رو به رو شده و جواب نداده.
البته اینکه جواب ندادم از روی بیتوجهی و خب به شونه چپم نبوده. فقط شرمنده بودم و جوابی برای دادن نداشتم. اره دیگه کارم اشکال داشته و سهل انگاری کردم دیگه چی بگم خب.
گاهی واقعا میمونم که چطوره که انقدررر از کارای من اشکال در میاد. پرونده ها رو رندوم چک میکنن و این اشکالا در میاد که اوضاع واقعا جای کار داره و اگر هم که خب نه، مخصوصا پرونده های منو چک میکنن که از توش اشکال در بیارن که بازم جای کار داره دیگه.
با وجود اینکه وقتی با نصیحت های هد نرس مواجه میشم یکم ناراحت میشم اما در عمق وجودم احساس خوشحالی میکنم که جاییم که کارام مهمه و بابت بررسی کارم و اینکه "خب این نیروی جدید داره درست انجام میده یا نه" وقت گذاشته میشه.
پ.نون: اینو بگم این اشتباهاتی که میگم اشتباهات ثبتی ان، مثلا اینکه چرا فلان پرونده رو امضا نکردی یا چرا مهر فلانی رو پای گزارشت ضمیمه نکردی چرا با خودکار آبی نوشتی و از اینجور چیزا.
چند وقت پیش داشتم پست مربم رو میخوندم که از اینکه ازدواج کرده چقدر خوشحال بود و از توصیف شرایطش من ذوق کردم و گفتم دلم شوهر میخواد.
هفته بعدش فهیمه زنگ زد که داره با اونیکه دوستش داره ازدواج میکنه و من عمیقا خوشحال شدم و روز بعدش به این فکر کردم که؛ فهیمه خاک تو سرت یه دو ماه صبر میکردی یه سفر مجردی بریم و بعد شوهر کنی :))
فهیمه اگه اینجا رو خوندی میگم که برات خیلی خوشحالم چون تو لیاقت این عشق رو داری، لیاقت اینکه دستای نرمت رو بگیره و توی سختیات کنارت باشه رو داره. خوشحالم که میتونی خوشحالی وغمت رو با کسی که لیاقت عشقت رو داره شریک بشی.
و بله من حالا به اندازه یه سفر رفتن همراه ندارم و چقدر از تنها بودن، تنها کاری کردن بدم میاد. احتمالا سفری که براش برنامه ریختم، گشت و گذار توی کاخ سعد اباد و نیاوران و گلستان توی هوای اردیبهشت رو باید کنسل کنم چون من دارم بنده ی تنهایی میشم.
این مسئله ازدواج کردن توی دوران دانشگاه انقدر برام خواستنی بود که حقیقتا براش چله گرفته بودم و نشد و الان انقدر ساده از کنارش رد میشم که در برابر حرف همکارم که میگه دختر باید شوهر پولدار گیرش بیاد دو تایی قهقهه میزنیم.
خب قراره مراسم عقد رفیق شفیقم برم و بابتش ذوق دارم و اینکه خب حالا چی بپوشم توی من داره غلغل میکنه :)
تمام تلاشم رو میکنم که خوب کارامو انجام بدم و اشتباهی رخ نده اما هی از یه گوشه اش یه عیبی در میاد.