گاوگیجه ی درونی

وقتی بزرگ شدی میخوای چی کاره بشی؟

 

از دوران طفولیتم هر موقع کسی می پرسید "وقتی بزرگ شدی میخوای چی کاره شی؟" با قاطعیت بهش میگفتم دوست دارم متخصص قلب بشم. نمیدونم رو چه حسابی ولی خب یه هدف بود دیگه.

 

روزگار هیچ وقت بهت نمیگه که قراره اوضاع چجور بشه.
منم که کف دستم رو بو نکرده بودم که ممکنه اونی که من میخوام نشه و نتیجتا plan B ایی نداشتم .
اینجور شد که متخصص قلب نشدم که هیچ،حتی راهی که در پیش داشتم خیلی فرق میکرد‌.

و الان تو دهه سوم زندگیم دوباره به همون سوال بنیادی رسیدم که "بزرگتر شدم میخوام چیکاره شم؟"
و البته هنوز به جواب قابل قبولی نرسیدم :/

 

برای شما(۱): هر چند که مطمئنا این سوال بار ها از ذهنتون گذشته اما یه بار دیگه ین سوالو از خودتون بپرسید.
امیدوارم جوابتون مثه جمله های بلاتکلیف گونه "حالا دور هم یه چیزی میخوریم" نباشه و واقعا بدونید که قراره با بقیه عمرتون چی کار کنید.
برای شما(۲): اگه فهمیدید چجوری باید به جواب برسید،به من هم خبر بدید.

۲۳ آبان ۹۹ ، ۲۱:۴۱ ۵ نظر ۰

دیر رسیدن

دقیقا لحظاتی که لازم بود سرگردونیم رو با یکی به اشتراک بزارم.
همه سرشون شلوغ بود.

همیشه دیر می‌رسین.

۰۹ آبان ۹۹ ، ۲۱:۳۹ ۰ نظر ۰

چی شد که اینجور شد؟

 

تو مترو در حال بازگشت به خونه بودم.
اونور تر یه آشنا دیدم ، بله درست شناختم یکی از آقایون کلاس بودن ، همینجور که نگاهم به همکلاسی بودش دیدم در حال صحبت با کسیه، که یه لبخند عریضی روی صورتش نقش بست.

خب داشت با کی حرف میزد؟یکی از دخترای کلاس.

از دیدن این صحنه چنان خجالت کشیدم که اگر اون بنده خدا میدید من دارم نگاهشون میکنم انقدر خجالت نمیکشیدن.

مدتی بعد صداش دراومد که بله این خانم و اقا با هم قرار میزاشتن و غیره (ولی نه اونقدر غیره)

واقعا چی شد که اینجوری شد؟ چرا جوونا احساس کردن باید یه رابطه دوستی داشته باشن؟ چرا حس کردن باید یه کارایی رو پنهانی و دور از چشم پدرو مادر انجام بدن؟

 

۰۹ آبان ۹۹ ، ۰۰:۰۰ ۲ نظر ۰

فیلم دیدن با مامان

 


خب عموما فیلمی که حاوی صحنه های ناپسند باشه رو نمیبینم ، چون مطمئنا روی تفکرات روانیم تاثیر میزاره ، این موضوع رو خیلی راحت خودم قبول کردم.

انتن تلوزیون خراب شده بود و تصمیم گرفتم یکی از همین فیلم های سانسور شده رو بزارم و با خانواده ببینیم. (اندر پرانتز اینکه خواهر ۱۳ ساله ام هم کنارمون بود.)

هم اینکه از این بیحوصلگی دربیام و هم اینکه یه مقدار مامانم با تغییرات سبک فیلم و علایق عامه جامعه اندکی آشنا‌‌ تر بشه.

فیلم چیز خاصی نداشت. یعنی هیچ چیزی نداشت، چون کلا ژانر فیلم غیر عاشقانه بود، فقط یه تیکه دختره به پسری که کنارش روی شن های ساحل دراز کشیده بود گفت "بیا تا همیشه با هم باشیم"
(قابل توجهتون که دختر و پسر با لباس های پوشیده بودن نه اینکه بیکینی و مایو تنشون باشه و زیر نور مهتاب تو ساحل دل و قلوه بگیرن)

و کات

این چه فیلمیه که تو گرفتی؟
از کجا گرفتی؟
چک کردی که رده سنی و ژانرش چیه؟

و خاموش

خب شاید این ویژگی مادران دهه ۵۰ و ۶۰ باشه که زیادی حساس ان. در حالی که خبر ندارند، صنعت سینما با چه سرعتی داره میتازه و شاید همین فیلمایی رو که الان انقدر نهی شون میکنن رو بچه هاشون چندین مرتبه دیده باشن

مسئله اینجاست که کدوم یکی مشکل ساز تره
اینکه والدین ذهنشون محدوده و فکر میکنن بچه شون همون فرزند مظلوم و مشحون به حیا دوران کودکیه
یا اینکه بچه ها از ترس سرزنش های والدین خودشون در خفا فیلم میبنن و اطلاعات کسب میکنن؟

در واقع چیزی که الان داره رخ میده اینه که بچه ها نمیزارن والدین اینجور فیلم ها رو ببینن نه اینکه والدین مانع دیدن این فیلم ها بشن!!!


واقعا تربیت فرزند سیاست خاصی میخواد.

۰۶ آبان ۹۹ ، ۱۸:۱۰ ۵ نظر ۰

یه چیز نگران کننده

بگذارید حقیقت را برای‌تان روشن کنم. ما برای مدت نامعلومی قرار است روی این کره‌ی خاکی زندگی کنیم.

۰۲ آبان ۹۹ ، ۱۹:۲۴ ۴ نظر ۰

گر عقل...

 

 

۰۱ آبان ۹۹ ، ۱۸:۵۰ ۰ نظر ۰

فلسفه زندگی

مسئله این نیست که آینده درخشانی در انتظارم باشه و به خواسته هام برسم یا نه

مسئله اینه که اصلن نمیدونم چی میخوام از زندگی!!!!

۲۷ مهر ۹۹ ، ۲۲:۱۷ ۰ نظر ۰

چقدر میتونم سرزنش ها رو تحمل کنم؟

از روزی که شمع های تولد بیست سالگیم رو فوت کردم دارم با حقایق عجیبی در مورد خودم رو به رو میشم
بعضی هاشون عصبانی کننده اس و بعضی هاشون منو به گریه میندازه.
این دفعه یکی از اون عجیب های گریه اور بودش.


قضیه به این صورت شد که من چقدر میتونم سرزنش ها رو تحمل کنم.


وقتی راهنمایی بودم هر کسی سرزنش یا توصیه ای میکرد تا مدت ها تو ذهنم کارایی که کرده بودم که مستوجب این سرزنش شده بودم رو بازبینی میکردم. میخواستم ببینم دقیقا کجای راهو اشتباه رفتم، کدوم یک از جملاتی که به زبونم اومده کار رو خراب کرده.

اما وقتی پا به دانشکده گذاشتم دیگه سرزنش ها رو جدی نگرفتم چون فهمیده بودم؛
یک؛ هر کسی در جایگاهی نیست که بخواد سرزنشم کنه و
دو؛ من یه ادم تمام و کمال نیستم. و

سه؛ اگر هم استادی در جایگاهی بالاتر از من سرزنشم می‌کرد به پای کم بلد بودنم میزاشتم و حواسم رو جمع میکردم که دفعه بعد تکرارش نکنم.


تمام این سه مورد قوانین تغییر ناپذیری شده بودن که باعث میشد منطقی تر با سرزنش ها برخورد کنم.

اما انگار قرار بود روز پنجشنبه بر علیه من و قوانینم باشه.

روز پنجشنبه مثل بقیه روز ها شروع شده بود.
یه روز که کارآموزی داری و باید حواست جمع باشه.

استاد از اون استادای باحال و شوخ بود بر خلاف چیزی که تو کلاسای مجازی مون تصورش میکردم، یه استاد پا به سن گذاشته غرغرو.
روز دومی بود که با استاد داشتیم،شیفت لانگ اونم تو اورژانس!!

از صبح که پامو تو اورژانس گذاشتم انگار استاد سِحر شده بود که فقط چشمت رو این دانشجو باشه.( اگرچه خود استاد هم گفت نمیدونم چرا همش رو تو تمرکز کردم.)

خب تقریبا میشه حدس زد قراره چطور بشه...

فلانی داری چی کار میکنی.
فلانی برو NST بگیر
فلانی چرا تو کاری نمیکنی
فلانی assessment ات کو
باید بر طبق دستورالعمل کشوری باشه
باید اینجور باشه اونجور باشه

تقریبا همه بچه ها رو مستفیض میکرد اما منو بیشتر.
(حتی برای بچه ها هم این همه سرزنش برای کسی که همیشه سعی میکرده کارا رو خوب انجام بده و مورد تحسین واقع شه عجیب بود !!!)

خلاصه اینجوری شد که انقدر مشغول کار های محوله شدم که برای نوشتن گزارش مجبور شدم نیم ساعت اضافه تر از بقیه بمونم.
ولی هرجور بود بالاخره تموم شد.

وقتی داشتم لباسام رو عوض میکردم همش به این فکر میکردم که
چند تا سرزنش رو میتونم در روز تحمل کنم؟
چرا الان ناراحتم؟
چرا وقتی بر طبق اصولم هستم باید ناراحت شم؟

مثل اینکه قرار بود اون منی که درونمه یه چیزی رو بهم بگه یه چیزی که در رفتارم نیستم ولی انگار در درونم هستم.

اینکه این قضایای پنجشنبه رو انقدر دیر مینویسم به خاطر اینه که هنوز دارم بهش فکر میکنم و از تناقض رفتارم و چیزی که فرد درونیم هست، نارحت،سردرگم و عصبانی ام و انگار حس مجازات شدن برای گناهی که مال من نیست رو دارم.

۲۷ مهر ۹۹ ، ۱۱:۰۰ ۰ نظر ۰

چقدر میتونم خاطرات واقعیم رو اینجا نگهداری کنم بدون اینکه نگران شناخته شدنم تو دنیای واقعی باشم؟

اینجا رو به پیشنهاد یه نفری که فقط چند ماه بود سلام علیک میکردیم ساختم.
اون روز هم یه روز غمگین دیگه بود.
اخه روزای غمگین زیادی رو تو زندگیم داشتم.

مطمئنا خدا بهتر میدونه روزایی که ناراحتی تو رو با چه کسی مواجه کنه.

مدتی رو گذروندم.
اما هر دفعه که وارد این قسمت از فضا مجازی میشم از خودم میپرسم
چقدر اینجا میتونم آزادی بیان و امنیت داشته باشم؟
چقدر میتونم خاطرات واقعی ام رو اینجا نگهداری کنم بدون اینکه نگران شناخته شدنم تو دنیای واقعی باشم؟
تا کجا میتونم پیش برم؟

و چقدر میتونه بهم صدمه بزنه؟

و باز با یه تردید که منو به سمت عقب نشینی میکشونه از بیان خارج میشم.

۲۴ مهر ۹۹ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر ۰

نکنه پیشم نمونه؟!؟

از دیشبه که حس میکنم حرکت نمیکنه.
همیشه این موقع ها بود که یه تکونی به خودش میداد و من از درد، نفس ها عمیق می کشیدم.

نکنه طوریش شد؟

نکنه دیگه قرار نیست باشه و بمونه؟

نکنه این دفعه هم نشه که مادر بشم؟

 


اخه میدونی خیلی نذرش کردم.

۲۴ مهر ۹۹ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر ۰