عَجز الواصفونَ عَن وصفک
ما عَرفناک حقّ معرفتک..
یه استادی داریم خیلی مهربونه
هر موقع وبینار میذارن همه کلاس باید حضور فعال داشته باشن. مدام سوال میپرسن و اسم بچه ها رو صدا میزنن که ویساً جواب بدن.
حتی اگه جواب سوال رو بلد نباشی باید بری پشت میکرفون و یه سلام علیکی کنی و برگردی.
استاد میگه اصلن درس دادن یطرفه نمیچسبه. اینکه فقط من حرف بزنم جالب نیست.
اینکه من همش متن بنویسم و راه نظرات رو ببندم جالب نیست؛ولی همچنان فکر میکنم نظر شنیدن و جواب دادن مهارت میخواد.
نمیدونم تا کی قراره به دندون پزشکی رفتنم ادامه بدم.
آقای دندون پزشک رو همکار مامان معرفی کرده بودن.
اول ها که پیششون میرفتم وقتی رو یونیت میشستم و میمومد برا معاینه یه مقدار زیادی معذب میشدم. کل پروسه چشمام رو میبستم.
آقای دندون پزشک یکمی بد اخلاق بود و ظاهراً اینگونه مینمود که رگه های ضد دینی هم داره. چندین مرتبه مستمع بحث هاشون با دستیار هاشون بودم. (همچنان تاکید میکنم ظاهرا)
ایشون فکر میکردن من از دندون پزشک میترسم که اینجوری موقع معاینه چشمام رو میبندم و کلا یه جوریم.
یه روز یه خانم دندون پزشکی کلینیک اومد و دیدم ایشون هم معاینه میکنن و اتفاقا برخورد خیلی صمیمی با آقای دکتر داشت.
از دکتر پرسیدم:ایشون همسرتون هستند؟
و دکتر با همون لحن تلخ همیشگی شون گفتند بله.
کلا مکالمه من و دکتر طی دوره درمانم دو بار بیشتر نبود.(نه اینکه بگم وای الان دیگه میفتم جهنم. کلا شخصیتش یه جوری بود که آدمو معذب میکرد. ) یکی همین مورد و یکی هم زمانی بود که ایشون دستش تا مچ تو دهنم بود و همزمان سوال میکردن که ته دیگ خوردی یا آدامس!!
از اون روز دیگه خانمشون برای معاینه من و سایر افراد چادری میومدن چون دکتر اینجور حس کرده بود که مراجعه کننده هاش راحت تر خواهند بود.
...
بعضی چیزا مسائل وجدانی و انسانی حساب میشن نه صرفا دینی.
امروز یکی از صمیمی ترین دوست های دوره دبستانم که تازگی ها به خونه خودش کوچ کرده بود،منو دعوت کرد خونشون.
خب من انقدر از دیدن خودش توی خونه اش ذوق کرده بودم که انگار خودم عروس خانوم بودم :))
به اندازه تمام سال هایی که ندیدمش با هم حرف زدیم.
گفتیم و گفتیم.
یه جا مهدیه گفت: حس میکنم (از وقتی ازدواج کردم) خیلی بزرگ شدم و نگاه بقیه بهم فرق کرده.
و من گفتم چقدر خوبه
و اضافه کردم متاسفانه و یا غیر متاسفانه همه جامعه اینجورین که برای خانوم متاهل ارزش بیشتری قائل هستن و کلا یه جور دیگه برخورد میکنن.
مثلا اگه یه خانوم مجرد ۲۵ ساله باشه و یه خانوم متاهل ۲۰ ساله. حرف اون خانم متاهل بیشتر برو داره.
خب درسته که زندگی مشترک تجارب جدید و متفاوتی نسبت به دوره مجرد بودن داره ولی فکر میکنم این خیلی بی انصافیه که خانم ها برای موردی که گاها خودشون در انتخابش فاقد تقش ان این طور کوچک شمرده بشن.
دیشب تلگرام گردی میکردم دیدم یه کانالی رتبه ها و درصد های رتبه های دو رقمی ارشد رو زده.درصد ها خیلی بالا نبودن،انگیزه گرفتم درس بخونم.البته درس رو که همیشه میخوندم کلا بدون درس خوندن نمیتونی تو دانشکده بقایی داشته باشی.
القصه گفتم تا این انگیزه نپریده یه حرکتی بزنم، این شد که امروز صبحِ دیر شال و کلاه کردم که برم کتاب بخرم.
آقای کتاب فروش رو تو زحمت انداختیم که اقا فلان کتاب رو بیار،فلان و بیار،فلان یکی چجوره.
هر کتابی رو باز میکردم اول به قیمتش نگاه میکردم.(چون بالاخره همه اون کتابا خوب بودن،اولویت با جیب بنده بود)
بدین نکته پی بردم که بیخود نیست که "علم بهتر است یا ثروت" رو جوک کردن.
ماشاالله قیمت ها تعریفی بودن . با خودم گفتم ببین دانشجو جان "الاعمال بنیات" تو نیتت رو کردی،همین جزوه های درهم و ناقص خودتو بخون باقی شو بسپر به بالا دستی.
صرفا جهت ناامید نکردن انگیزه یکی از همون کتابا رو خریدم.
باشد که خواندگار شود.
پ.ن:تو این دوره زمونه هر موقع خواستید اراده کنید بر حسب جیبتون اراده کنید.
پ.ن.۲: شما هم دعا کنید که بنده به خوبی و خوشی ازمون ها رو قبول بشم. ان شاءالله
پروردگارا
در آنچه که میگوییم و میکنیم قلب ما را خالص بگردان و همه را برای خودت قرار بده.
وقتی شمع پای عکس روبان زده آقاجون رو روشن میکردم فسقل اومد و گفت چه شمع خوشگلی، تولد آقاجونه؟ نمیدونستم براش چجور باید توضیح بدم پس هیچی نگفتم بعدش گفت: چون آقاجون رفته پیش خدا مامان این همه گریه میکنه؟ آروم سر مو به نشانه تایید تکون دادم.
رفت مامان رو بغل کرد و گفت گریه نکن اقا جون رفته پیش خدا شاید خدا اجازه داد دوباره بیاد پیشمون،تازه براش شمع خوشگل هم روشن کردیم.نگاه کن چه خوشگله...
عزیز میگه:آقاجونتون از همون اول لجباز بود. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی اول زمستونی وقت خونه عوض کردن بود...
هر چی به عزیز اصرار کردیم بیاد خونمون قبول نکرد میگه تو این خونه نباشم دق میکنم.
برای دنیایی که مردمش تو مراسم ختمت به این فکر میکنن نوشابه شون زرد باشه یا مشکی اصلا حرص نخور.
گاهی با خودم میگم ادم باید یه جاهایی دهنشو ببنده و سکوت کنه تا مشخص نشه چه جور ادمیه.
نمیدونم علت اینکه من ادم کم حرف غیر اجتماعی هستم همین باشه یا نه،ولی گاهی اوقات مغز آدم نمیتونه این همه حرف رو تحمل کنه (هر چند بیشترش توصیفات قابل حذفه)
چندین مرتبه خواستم همونی که مغزم میگه رو تو جمع بیان کنم ولی زبونم قفل میشه.
حتی همین دیروز هم سوال درسی داشتم ولی نتونستم سر کلاس بگم این دفعه نه تنها زبونم قفل شده بلکه میکروفونم هنگ کرد و قلبم هم گرومپ گرومپ داشت مخالفتش رو اعلام میکرد. حقیقتا هنوز نمیتونم جو پسرای منتقد کلاسمونو تحمل کنم. به قدری وضعم داغونه که سوالامو میدم فهیمه از آقای الف بپرسه :/
آدم توی زندگی واقعی باید حرف هاشو کنترل کنه چون روی تفکر بقیه در مورد خودش تاثیر میزاره و ممکنه عواقب بدی داشته باشه.
اینجا چقدر میتونه واقعی باشه؟؟
خیلی دلم میخواد مثه بعضیا موقع امتحان لم بدم رو مبل و بدون استرس و نگرانی سوالا رو جواب بدم.
اما
من اونی ام که حتی برای سوالای مفهومی هم باید چک نویس جلوش باشه.
و گاها an open book ؛ که با وجود اون هم نمیتونم سوالا رو جواب بدم :/
خانم همسایه پایینی یه ۴ سالی از من بزرگتره، یه دختر ۲ ساله داره و خلاصه خیلی کدبانویه.
هر موقع از دست پخت هاشون برامون میارن مامان از اون نگاه های "یاد بگیر"ی سمت من روانه میکنه.
خلاصه بگم بچه مردم که میگن همین ایشونه
میگن هر چیزی زیادیش بده.
خب نمیدونم مستثنی این قاعده چیه. ولی در مورد شادی هم همینجوره...
از خواب که بیدار شدم با کلی خبر خوب مواجه شدم. خبرای خیلی خوب از طرف دوستام. بعدش غصه ام گرفت. نمیدونم از حسودی بود یا غبطه خوردن. هر چی بود احساس غمناکی بودش.
بعد به احساس عصبانیت تبدیل شد.
عصبانی بودم.
از دست خودم.
از اینکه بابت شادی بقیه ناراحت شدم.
از اینکه اون چیزی که فکر میکردم هستم ،نبودم.
انگار خودمو ناامید کرده بودم.
و این خیلی آزار دهنده است.