گاوگیجه ی درونی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روز نوشت» ثبت شده است

۲۵_بهمن

فردا صبح زود قراره یه جای دور برم و تنها برم
تقریبا میشه گفت حاشیه شهره، اخرین نقطه سازه های انسانی و بعدش کوهه.
نصف راهو با مترو میرم اما تقریبا ۶۰۰ متر رو باید تا مقصد پیاده روی کنم.
آیا افراد مزاحم و زورگیر ها اون موقع صبح بیدارن؟؟

 


اینو خواستم دیشب بنویسم ولی ننوشتم دیگه.
صبح که اون مسیرو طی کردم دیدم خییییلی پیاده رویش زیاده، هر چقدر میرفتم به مقصد نمیرسیدم. خصوصا اینکه عرض پیاده رو خیلی کمه و کنارش که بشه دیوارای ساختمونای کنار اصلا دیوار نیست، زمینه که با فنس از خیابون جدا شده. هیچ موجود دو پایی هم اون اطراف دیده نمیشد فقط ماشین بود که میرفت و میومد. 

یه عالمه ساختمون نیمه کاره هم اطراف بودش. شاید زورگیرا اون تو قایم شده بودن.


صبح یکم زود تر رسیدم. تو محوطه رو نیمکت جلوی ورودی نشستم تا بقیه بچه ها هم برسن. 
همینجور نشسته بودم و ماشین هایی که هر کدوم حاوی یه مسافر بود و آدمایی که رو به روی ورودی پیاده میشدن رو  تماشا میکردم.(از بس از اون پیاده روی خسته شده بودم.) بعضیا با تاکسی میومدن و بی هیچ خداحافظی و تعللی از ماشین پیاده میشدن. بعضیا با یه آشنا که به نظر میرسید همسرشونه میومدن. بعضیا هم با معشوقه شون. اینو از روی اون خداحافظی گرمی که تا نیمکت من به چشم میومد میگم.
همینجور بقیه رو داشتم نگاه میکردم ؛ که یه ماشین ۲۰۶ مشکی جلو ورودی وایستاد یه دختر جوون لبخندی به آقای بغل دستیش که کت سورمه ای تنش بود زد ،از همون خداحافظی های گرم کرد و  عینک آفتابیش رو از روی داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد. 

 

 

 

اون لحظه گفتم هعی خدا حداقل یه ماشین بهمون میدادی....
چه وضعیه؟؟؟

۲۵ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۳۲ ۱۰ نظر

خرید های نخونده

حدود پنج ساعت میشه که دارم توی غرفه های نمایشگاه کتاب قدم میزنم.
هی یه کتابی رو بر میدارم و هی میزارم سر جاش.
چون همیشه یه عده کتاب از نمایشگاه میگیرم و تو قفسه کتابا دست نخورده میمونن.

به قول زهرا خانوم آدما یا کتب خون ان یا کتاب باز و یا کتاب خوار و من زمان تخفیفات نمایشگاهی به یه آدم کاملا کتاب باز تبدیل میشم، البته خب قصد خوندن کتابا رو دارم ولی خب یهو پیش میاد که خونده نشن دیگه.

بحث سر یدونه کتاب نیست بحث سر یه مجموعه ۱۰ جلدیه و من به شدّت برای خریدشون دو دلم. حتی توی اینترنت هم سایتی برای نظرسنجی خواننده هاش پیدا نکردم.

خواستم ربطش بدم به آدمایی که دور و برمون نگه میداریم و ندرتا باهاشون رابطه برقرار میکنیم.مثه کتابایی که فقط دوست داریم توی کتابخونه مون ببینیم و شاید هیچوقت نخونیمشون.

و ربطش بدم به زمانایی که گول کلمه تخفیف رو میخوریم و عقل از کله مون میپره و هر چی پیدا کنیم رو میخریم بدون اینکه نیاز داشته باشیم.

و ربطش بدم به یه سری چیزای دیگه ولی از اونجایی که خیلی دست به قلمم خوبه و نمیتونم مطالب رو کنار هم قرار بدم، خودتون یه رابطه قشنگ و ادبی با بقیه چیزا و البته متنم بر قرار کنید :))

 

 

 

 پ.نون :من مجبور به نوشتن روزانه هستم ولی شما اجباری برای خوندن ندارید. پس نظرات رو میبندم که سر دوراهی نظر ندم یا چی بگم نمونید :))

با تشکرات فراوان

۰۶ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۸