موقعی که طرحم شروع شد رفتم بیمارستان کوفتی و اونجا تنها طرحی بخش بودم و خیلی اذیتم کردن و هیچ دوستی هم نداشتپ جز خانم میانسالی که با مردی ازدواج کرده بود که تازگی متوجه خیانتش شده بود و به شدن توی افسردگی به سر میبرد.
بیمارستان بعدی که همونجایی بود که مامان کار میکرد و من عملا دختر همکارشون به حساب میومدم و اونجا با بچه های همسنم نتونستم دوست باشم چون نسبت بهم گارد داشتن یا حداقل من اینجور حس میکردم.
حالا تو این بخش جدیدم هم که همه یه بچه ها تقریبا دو سه سالی بزرگترن اما از شانسم من به جوجه طرحی ها اومدم و اونا منو کم سابقه به حساب میارن و جوجه طرحی ها هم اگرچه رفتار صمیمانه ای دارن اما منو به چشم یه باسابقه میبینن و من هم تو جمعشون راحت نیستم.
خلاصه که من باز هم جمعی که توش راحت باشم ندارم. از اوت جمع هایی که با هم میرین شام بیرون و کافه یا اونایی که دور هم حمع میشن و اتفاقات رو تعریف میکنن و غیبت میکنن و اینا ها ندارم.
احساس میکنم من هیچ جمع همکار یا دوست یا بچه های باشگاه ویا چمیدونم کلاس فلان و اینا ندارم و این توی ۲۶ سادگی منو آزرده میکنه
هر سال که زندگی میکنی دنیای توی مغز تو بزرگتر و درخشان تر و پرجزئیات تر و پیچیده تر میشه. تو شهر ها و کشور ها و قاره ها رو میسازی و با مردم و چهره ها اونجا رو پر میکنی.
تو همه جا رو با ادمایی که تا به حال دیدی پر میکنی، با ادمایی که میشناسی، با ادمایی که تصور میکنی. یک کیهان شکل میگیره. یک کیهان کامل توی سر تو.
ابعاد بیشماری در تو نهفته است چاک.
کیهان من خیلی کوچیکه و با ادمای موقتی پر شده.