گاوگیجه ی درونی

شب عیده

 

 

 

به یاد همتون بودم :)

 

۱۴ بهمن ۰۱ ، ۲۱:۴۲ ۲ نظر ۵

مبارکه فهیمه باشه :)

چند وقت پیش داشتم پست مربم رو میخوندم که از اینکه ازدواج کرده چقدر خوشحال بود و از توصیف شرایطش من ذوق کردم و گفتم دلم شوهر میخواد.
هفته بعدش فهیمه زنگ زد که داره با اونیکه دوستش داره ازدواج میکنه و من عمیقا خوشحال شدم و روز بعدش به این فکر کردم که؛ فهیمه خاک تو سرت یه دو ماه صبر میکردی یه سفر مجردی بریم و بعد شوهر کنی :))
فهیمه اگه اینجا رو خوندی میگم که برات خیلی خوشحالم چون تو لیاقت این عشق رو داری، لیاقت اینکه دستای نرمت رو بگیره و توی سختیات کنارت باشه رو داره. خوشحالم که میتونی خوشحالی وغمت رو با کسی که لیاقت عشقت رو داره شریک بشی.

و بله من حالا به اندازه یه سفر رفتن همراه ندارم و چقدر از تنها بودن، تنها کاری کردن بدم میاد. احتمالا سفری که براش برنامه ریختم، گشت و گذار توی کاخ سعد اباد و نیاوران و گلستان توی هوای اردیبهشت رو باید کنسل کنم چون من دارم بنده ی تنهایی میشم.
این مسئله ازدواج کردن توی دوران دانشگاه انقدر برام خواستنی بود که حقیقتا براش چله گرفته بودم و نشد و الان انقدر ساده از کنارش رد میشم که در برابر حرف همکارم که میگه دختر باید شوهر پولدار گیرش بیاد دو تایی قهقهه میزنیم.

خب قراره مراسم عقد رفیق شفیقم برم و بابتش ذوق دارم و اینکه خب حالا چی بپوشم توی من داره غلغل میکنه :)

۱۲ بهمن ۰۱ ، ۱۷:۴۲ ۴ نظر ۶

باز چه دسته گلی به آب دادی؟

تمام تلاشم رو میکنم که خوب کارامو انجام بدم و اشتباهی رخ نده اما هی از یه گوشه اش یه عیبی در میاد.

ادامه مطلب...
۱۰ بهمن ۰۱ ، ۰۶:۴۹ ۶ نظر ۲

۳۰۵

اخ که چقدر من امروز روی مود حرف زدن و نوشتنم.
به افتخار این بازیکن که که صبح زود بلند شده بچه رو برده مهد و بعدش سر دو راهی برم دوش بگیرم بو قرمه سبزی گرفتم یا برم دنبال پارچه، رفته اون سر شهر پارچه بخره و پارچه فروشی ها بسته بودن تهش هم برای خالی نبودن عریضه رفته از اون پیرمرد گوگولی پارچه فروش سر چهارراه پارچه مدرسه ای برای دوخت شلوار بیمارستان خریده. عصرم رفته شیفت و شبم بره دوش بگیره.

از روی مود افتادم.
امروز دو تا اعزام دارم یکی توی خود بیمارستان که مریضش بدحاله و باید برم باهاش و یکی هم یه بیمارستان دیگه.
هنوز هم معتقدم این وارد بخش خیلی بیشعوره که برای من دو تا اعزام انداخته و بقیه هیچی. اگه زودتر میفهمیدم که اعزام هام دو تاست زودتر قبل اینکه بره اعتراض میکردم.
خدا میدونه که من کی بیمارستان برمیگردم و گزارشامو بنویسم که برگردم خونه.
نه نظرم عوض شد این وارد بخش خیلی خیلی بیشعوره.

۰۸ بهمن ۰۱ ، ۱۸:۱۳ ۶ نظر ۴

قانون مهربونی کردن

سلام
اول اینکه بابت کامنت هاتون ممنونم، ترکیب تجربه هام و کامنت های شما خیلی راه گشا میشن
اون همکار مادر جانم خیلی زیبا شیفت لانگش رو توی پاچه ام کرده بود و من بعد اون شیفت بی‌نهایت خسته شده بودم چون قرار بود صحبت کنه و یه شیفتش اف بشه اما خب هیچی به هیچی. یعنی به نفر اف شد اون روز، اما اون من نبودم.
اون روز با وجود اینکه هد نرس میتونست منو اف کنه اما فکر می‌کنم از قصد این کارو نکرد تا من متنبه بشم و دیگه اخرین دفعه ام باشه شیفت واگذاری اونم لانگ قبول کنم. منم پشت دستم رو داغ کردم دیگه از این کارا بکنم.
و اما be kind، قبول دارم که ادم بعد از اینکه مهربونی کرد نباید انتظار برگشتش رو داشته باشه وگرنه اسمش مهربونی نمیشه. اما برای هر مهربونی ادم باید گذشت کنه از یه چیزیش، بعضی ادما خب خیلی با گذشتن و مهربونی های بزرگ میکنن، مثل من که همچین کاری کردم، اما الان که اب از سرم گذشته میگم که مهربونی و گذشت باید تا اندازه ای باشن که بدون انتظار جبران، خودت در مضیقه قرار نگیری و اینکه برای آدمش مهربونی کنی، برای کسی که قدر بدونه وگرنه حمالیه مهربونی نیست خصوصا برای ادم متوقع.درسته بگی خب اینکه بازم مهربونی نمیشه اما خب برای منی که اونقدر دلم و صبرم بزرگ نیست، این بهترین قانون برای مهربونی کردنه.

پ.نون: هیچ گله و شکایتی از این بابت از هد نرسمون ندارم و بگم که من چقدررر این زن رو دوست دارم. از اینکه چنین هد نرسی دارم خیلی خوشحالم و از طرفی هم از اینکه توی کنترل این هیجان ناتوانم یکم نگرانم چون ممکنه بعدا از همین موضوع ضربه بخورم.

۰۷ بهمن ۰۱ ، ۱۴:۵۴ ۰ نظر ۷

work hard, be kind, and amazing things will happen. Part 1: be kind

ادامه مطلب...
۰۳ بهمن ۰۱ ، ۲۲:۲۴ ۱۰ نظر ۳