تکلیفم مشخص شده و نه اورژانس افتادم و نه مسمومین.

بخشی که افتادم رو نمیشناسم و نمیدونم که خوبه یا بده اما تمیدونم چرا دارم گریه میکنم.

 

توی محوطه بیمارستان نشستم و اونقدر گریه کردم تا دلم اروم بشه.

هر چی هم برای دلم توضیح دادم که؛ خودت دیشب قول دادی به خدا اعتماد داشته باشی و  قبول کردی هر جایی بیفتی گله نکنی. چرا حالا بی‌تابی میکنی؟

خیلی طول کشید تا آروم شدم و تونستم تیکه های شکسته ام رو جمع کنم و برگردم خونه.

با خودم گفت نهایتش یه ماهی میرم و میبینم نمیتونم دووم بیارم و ازارم میده، میام بیرون دیگه.