گاوگیجه ی درونی

۱۰ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

از دهه ی ۷۰

از نیمه خرداد، کتابی که فعلا مشغولش هستم.
درباره شخصیت،اندیشه و کنش های رهبری هستش.
جدا از اینکه مثل خواهرم بخواید بگید: اَه بس کن دیگه خوندن این جور کتابا رو. (خواهرم به شدت از هر چیزی که به انقلاب و ۸ سال دفاع مقدس و رهبری باشه دوری میکنه.) یه بار بدون داشتن این نگرش امتحانشون کنید. پر محتوا بودنش رو میتونم تضمین کنم.

یه تیکه از کتاب میگفت که:
رهبر از دهه ۷۰ شمسی تلاش کردن با نام گذاری سالها حساسیت عمومی رو نسبت به سبک زندگی و فرهنگ عمومی برانگیزن و یه جور راهبرد کلان ملی رو نهادینه کنند.

تا اینجا همه متن واضحه مگر اینکه مثه من حواس پرت باشید و یه مقدار مکث بیشتر نیاز داشته باشید.

 

• ۱۳۹۵: اقتصاد مقاومتی؛ اقدام و عمل

• ۱۳۹۶: اقتصاد مقاومتی، تولید - اشتغال

• ۱۳۹۷: حمایت از کالای ایرانی

١٣٩٨: رونق تولید

• ۱۳۹۹: جهش تولید 

• ۱۴۰۰: تولید؛ پشتیبانی‌ها، مانع‌زدایی‌ها

 

به اصل قضیه نام گذاری توجه کنید. یکم آشنا نیستش؟؟؟؟
کجا دیدی؟؟

 

 تم سالیانه

همون تم سالیانه محمدرضا شعبانعلی

همون تم سالیانه ای که واقعا یه چیز بدردبخور بودش و جایگزین اون هدف گذاری های مسخره نافرجام کردم.
و امام خامنه ای از دهه ۷۰ همچین سبکی رو در یه مقیاس خیلی بزرگ استفاده میکردن.

 

همینجا متن رو تموم میکنم .

۲۹ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۴۸ ۳ نظر

کار درست

 

سر ظهر بود که رفتم رای دادم .

به محض اینکه به خونه رسیدم رفتم سایت خامنه ای دات ای ار و #کار-درست ساختم. میخواستم سریعا یه جا نشرش بدم ولی هیچ جایی رو نداشتم. یعنی داشتم همون گروه کلاسی و درسی و دانشگاه ولی خب بابت انتشارش خجالت می کشیدم. یه جورایی انگار تو یه جمع خیلی زیاد یه حرف نامربوط بزنی؛ بودش.

نگهش داشتم تا الان.

و الان.

خب همیشه یه سری الهامات به ادم میشه حتی اگه تو، توی اون باغ نباشی.

 

ما از اینکه مسلمان هستیم، موضع انقلابی مذهبی داریم و روی ارزش هایی تاکید داریم، نباید خجالت بکشیم...

دانشجوی ما هم نباید خجالت بکشد که مهر اُمّل به او می زنند. هم در اینکه مسلمان است باید صریح باشد، هم در این که مبارزه اش مبارزه مذهبی و برای رسیدن به یک جامعه خدایی است، باید قاطع باشد.

 

امام خامنه ای (مد ظله العالی) 15 دی 1394

 

من آدم انقلابی نیستم. هر چند مولفه های خیلی وسوسه کننده ای دارن اما همیشه مثه از کاروان جا افتاده ها بودم و از غافله عقب بودم. 

دوست داشتم برای یه روز آدم انقلابی در این زمینه باشم.

و هشتگ رو فرستادم. همون گروه هایی که داشتم.

و البته اینجا :))

 

 

۲۸ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۳۰ ۸ نظر

قرارداد

اینکه هر موقع شیشم گرو نهم میشه و دلخور از عالم و ادمم، میام اینجا مینویسم و شادی هام کنار بقیه است نشون نمیده که ادم روزای سخت نیستم.
که به خاطر اینه که تواناییم در شرح بدبختی ها و مشکلاتم بسیار بسیار قویتر از توصیف شادی هام هستش. 

 

پساپس و پیشاپیش از چشم های شما و ذهن هاتون عذر میخوام.

نظرات رو هم باز میکنم دیگه :))

۲۵ خرداد ۰۰ ، ۱۴:۳۳ ۱ نظر

۱۳۸

امروز یه عالمه اتفاق افتاده به طوریکه الان شک میکنم همه اتفاقا برا همین امروز بوده یا طی چند روز رخ دادن.

صبح که بیدار شدم دیدم مامان داره ملافه پتو ها رو میدوزه، دیدم خییلی زشته خلاف تم سالیانه ام کار کنم گرچه نیمی از قول وقرار های توی دفترچه ام رو زیر پا گذاشتم. رفتم کمکش کار سختی نبود اما تمام سر انگشت ها مو از بین برد. مشغول دوخت و دوز بودم که گوشی مامان زنگ خورد مامان نشناخته بود کی پشت خطه و خواست طرف خودشو معرفی کنه همین که طرف گفت عجب خاله دیگه ما رو نمیشناسی، با شوق داد زدم سکینه است.

سکینه دوست خیلی صمیمی بچگیامه و از وقتی که ازدواج کرد دیگه ندیدمش. بحث شد چی کارا میکنی و اینا که گفتش بچه داری دیگه خواهر.

 مبارک باشه و غیره، حالا من داشتم چی کار می کردم؛ لحاف دوزی.

یکی از چیزایی که به شدت ازش متنفرم اینه که یه دوست قدیمی رو ببینم و بپرسه خب چه می کنی؟ منم چیزی برا گفتن نداشته باشم. حالا نه اینکه مثلا بخوام بگم بعله شوهرم رو  گازه و بچه تو فر؛ نه. فقط چیز با ارزشی برا گفتن داشته باشم، چیزی که نشون بده بعله من تغییر مثبتی توی زندگیم داشتم، نه اینکه من همون آدمیم که n سال پیش بودم.

خدا رو شکر سکینه کار داشت و زود مکالمه رو تموم کرد وگرنه منکه توانایی فرار از این مکالمه یه طرفه رو نداشتم.

 

عصرش هم رفتم کلاس عملی CPR که خیلی ذوق اش رو داشتم اما با اتفاقای صبح سرکوب شدن.

استاد توی کلاس مجازی خیلی با ابهت و سختگیر و جدی می نمود اما وقتی سر کلاس دیدیمش پی بردیم که اتفاقا خیلی گوگولی و شوخ طبعه.

و نتیجه این شد که تمام مدت بهم خوش گذشت گرچه احیاگر خوبی نبودم، اخه خیلی سخت بود و یه عالمه زور بازو میخواستش، چیزی که من از ابتدای عمرم نداشتمش.

یادم اومد یه جا استاد بهم اشاره کرد و گفت گرچه به چهره ات نمیخوره اما خیلی شیطونی. اما یادم نمیاد برا چی اینو گفت :||

۱۱ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۵۷ ۰ نظر

براش شوق نداشته باش

تجربه همیشه بهم ثابت کرده که
هر زمانی برای یه رخدادی، جشنی، فرایندی، کلاسی، دیدن کسی و یا هر چیزی یه عالمه ذوق و شوق داشتم ، توش گند زدم. 

نمونش ترم پیش آمار داشتیم، آمار تنها درس محاسباتیمونه و من از این تفاوت خیلی خوشحال بودم و برای هر جلسه اش ذوق و شوق داشتم. دانشجو فعالی شده بودم و تکلیفا رو انجام میدادم و مسئله ها رو چندین و چند بار حل میکردم. 
اون قسمت عملی spss رو هم بی نهایت خوب دادم و جالب بود منی که از هر گفتگویی با پسرای کلاسمون متنفر بودم داشتم سر اینکه چطور به جواب رسیدم با شاگرد زرنگ کلاسمون بحث و گفتگو میکردم.(تنها همون موقع بود که از یه همکلاسی پسر کمک گرفتم، اخه از این کار خوشم نمیاد.) 

امتحانش رو هم عالی داده بودم.
وقت نمره ها شده بودش و استاد و طی یه فایل صوتی نحوه نمره دادن رو توضیح داد و تو گروه گذاشت.
و توی همون فایل بابت اینکه خوب تلاش کرده بودم تحسینم کرده بود.
اینکه جلو بقیه تحسین میشدم حس خوبی داشت اما هیچ وقت بزام مهم نبود جلو بقیه باشه یا نباشه.
اینکه یه نفر که تو یه کاری استاده و بلده ازت تعریف کنه و بگه کارتو عالی انجام دادی بی نهایت تر خوشحال کننده بود.
صبح اون روز بیمارستان کودکان بودیم و تایم رست بود و داشتم اون فایل صوتی رو گوش میکردم ، گلی و گروه اومدن و دیگه حواسم از گوشی پرت شد و شروع به گپ و گفت راجع به درس آمار کردیم.
تمام مدت گفت و گو ضبط شده بود و توی تلگرام ارسال شده بود و سین هم خورده بود.
محتوای حرفامون چیز ناشایستی نبود ولی یه خرابکاری تمام معنا بودش. 

 

 

فردا کلاس عملی داریم با یه استاد سختگیر و خیلی حرفه ای.
براش ذوق و شوق دارم اما دائم دارم به خودم میگم؛ آروم باش، بابتش شوق نداشته باش و مثه بقیه کلاسا تصورش کن. بذار فردا مثه باقی روزا باشه.

لطفا هیجاناتت رو کنترل کن.

۱۰ خرداد ۰۰ ، ۲۱:۴۶ ۰ نظر

۱۳۶

دیدن جمله "خوش بگذره" توی بولت ژورنال روزانه خیلی شیرینه.
هر چند خیلی به برنامه های روزای قبل پایبند نبودم اما سعی داشتم برا هر روز یه برنامه داشته باشم و نوشتن رو متوقف نکردم.
قرار بود خوش بگذره
شاید برای خوش گذشتن لازم باشه به طور مخصوص هیچ کار سختی نکنی اخه روزای قبل هم هیچ کاری نمیکردم اما خوش نمیگذشت. 

رفتیم خونه نویی خاله‌. نزدیک بازار مانتو فروش ها بودش.
خونشون قشنگ بود و چیز قشنگ تر این بود که میشد بچه ها رو بزاریم خونه خاله و با خیال راحت بریم بازار گردی.
در دور دوم بازار گردیمون تونستم مانتویی که نسبت به بقیه اصلح تر بود رو انتخاب کنم و بخرم بعد دیدم اون مانتو شرنگ فرنگی که مامان میگفت رو هم خیلی دوست دارم. داشتم از جیب خودم خرید میکردم پس هییچ مانعی نبود برا خریدنش و خریدم. 

پول های وامی که شش هفت ماه تو حسابم سنگینی میکرد رو خرج کردم.
فکر میکردم با به صفر رسوندن موجودیم احساس سبکی و برداشته شدن باری از روی دوشم دلشته باشم.
اما بیشتر حس کردم که "دیدم که جانم میرود"
خیلی بهشون وابسته شده بودم.


یاد گرفتم که سریعا باید پول رو خرج کرد. 
وام بعدی رو که بگیرم بلافاصله میرم روسری میگرم. مانتو که بدون روسری نمیشه.

 

پ.نون:توی دهه سوم زندگیم قشنگ حس کردم که خرید چقدر خوش میگذره.

۰۹ خرداد ۰۰ ، ۲۳:۴۴ ۰ نظر

۱۳۵

امروز صبح بلند شدم و با بی علاقگی نشستم کشکامو سابیدم. تقریبا ۴ لیتر شدش.


عصر هم یه سره پشت لب تاپ بودم؛ یا داشتم تکلیفا رو تایپ میکردم یا سر کلاس بودم، کلاسای مهمی که سخت فهم بودن و وقتی هم استاد پرسید آیا فهمیدیم با سرافکندگی گفتم خیلی پیچیده بود و متوجه نشدم و خب همیشه در همه مواقع معلما میگن باید بیشتر مطالعه کنید و استاد هم گفت باید بیشتر بخونید تا پیچش باز بشه. 

بعد از کلاس هم تا الان در حال تایپ تکلیفمون بودم.اخراش بود و هیچ چیزی برای مورد آخر به ذهنم نمیرسید؛ منم کلا پاکش کردم. 

 

الان هم یه عالمه مچ دست راستم درد میکنه.

۰۸ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۰۷ ۰ نظر

چون از خودت متنفری

یه فیلمی بود توش پسره از استعداد و  پیشرفت سریع دوستش ناراحت بودش.
میدونست کار اشتباهیه و از این که بابت پیروزی های دوستش به جای اینکه خوشحال باشه ناراحته عصبانی بود.
پسره یه روز ناراحت از رفتار خودش تو خیابون با یه عده خیابونی دعواش میشه و یه عالمه کتک میخوره و گوشه کوچه ولو میشه‌.
صاحب کارش میبیندش و قضیه رو میپرسه و اینم همه رو تعریف میکنه و میگه اما الان که اینجور اینجا ولو شدم حس خوبی دارم. 

صاحب کارش میگه چون تو از خودت متنفر بودی و اینکه الان اسیب دیدی حس خوبی بهت میده. 

منم فکر کنم از خودم متنفر شدم.
اما نه به حاطر حسی که نباید داشته باشم.
به خاطر یه سری کارایی که نباید میکردم.
چیزایی که نباید اتفاق می افتاد یا بهتر بگم نباید میزاشتم اتفاق بیفتن یا حداقل من نباید تو رخ دادنشون سهیم میبودم.
انقدر از محدوده ام خارج شدم که کارایی که قبلا میکردم برام غریب شدن.
انگار یکی دیگه شدم.
نه شاید از اول دو تا بودم.
دو تا خوب و بد 
که قبلا ادم خوبه یکم بزرگتر از بده بود.
اما الان یه ذره شده و زورش نمیرسه با ادم بده بجنگه.
ادم بده هم قلدر شده و نمیزاره خوبه کاری کنه.

۰۷ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۴۶ ۰ نظر

پند اخلاقی

 

اگر میخواهید توجه خانم ها را جلب کنید، دکمه بالایی پیراهن خود را نبندید. این باعث میشود شما خوشتیپ تر به نظر برسید اما بیشتر از این باز نکنید. برخی از مردان  دکمه دوم و حتی سوم را رها میکنند، این می تواند خیلی مبتذل و نامناسب به نظر برسد.

 

فقط به خاطر همین پند های اخلاقیه که میرم تست سرعت تایپو رو انجام میدم.

 

۰۱ خرداد ۰۰ ، ۲۱:۵۸ ۰ نظر

آلبالو یا آبرو

امروز رفتیم باغ بابابزرگ
امسال بابابزرگ باغ آلبالوشو تحویل پسر عمو کرده بود.
بابابزرگ گفتش بریم از البالوها برای خودمون بچینیم.
درسته دعوتمون کردن اما زشته که همینجوری یامفت بریم برا خودمون جمع کنیم.


من و بابا و ریحون و خانواده دایی علی که صبحش کوه رفته بودیم به سمت باغ راهو کج کردیم. 

 

اول باغ یه درخت توت خیلی بزرگ با سایه همونقدر بزرگ بود.
و زیر اون درخت چند تا خانواده. 

هر قدم که نزدیک میشدیم من میگفتم خیلی چهره هاشون آشناست.
وقتی که دیدم این خانواده ها هم در حال جمع کردن البالو ان مطمئن شدم اشنا هستن.
مگه میشه ادم غریبه بره تو باغ مردم و البالو جمع کنه و با دیدن یه نا اشنا هول نکنه؟؟ 

خب منکه اونا رو نمیشناختم (اونا هم منو نمیشناختن)برا همین از یکم اون طرف تر بدون توجه رد شدم. اما بابا همونجا وایستاد. 

بعد که بابا از احوال پرسی گرم به سمت ما اومد فهمیدم که بعله این چند تا خانواده میشن فامیلای خانم پسرعمو.
اولش یکم به من برخورد که چرا یه عده غریبه نسبتا فامیل بیان تو باغ، ولی عمیقتر که فکر کردم دیدم 
یک؛ خود پسر عمو تمام زحمت به بار رسیدن درختا رو کشیده بود. پس به من ربطی نداره که دوست داره چه کسی رو دعوت کنه.
دو؛باغ که اصلا برا من نبودش.
سه؛ چرا خسیس بازی دارم در میارم؟؟؟

 

قد درخت ها بلند نبود و راحت دستم به البالو های رسیده میرسید.
اما البالو های سیاه و وسوسه کننده اش بالا تر بودن.
درخت های خوش شاخه ای بودن و راحت میتونستم ازش بالا برم. 

کافی بود اراده کنم.

با اندکی درنگ برای پیدا کردن شاخه مناسبتر، رفتم بالا درخت. 

همونطور که داشتم از البالو ها لذت میبردم متوجه شدم یه صدای نااشنا داره نزدیک و نزدیک تر میشه. 

 

به خودم گفتم، خاک تو سرت به خاطر چهار تا البالو، داری آبرو خودتو میبری.... 

گرچه صدا نزدیک تر نشد.
اما با خودم گفت اگه یکی منو ببینه بهش میگم

نادیده بگیرش و حتی اگه یه روزی منو تو مهمونی یا جایی دیدی به روم نیار که این همون دختره است که روی درخت البالو دیدمش.

۰۱ خرداد ۰۰ ، ۰۲:۳۹ ۰ نظر