گاوگیجه ی درونی

۱۸ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

سیّد

امروز اخر مجلس عزاداری، نوحه خوان داشت دعا میکرد و گفت اللهم عجل لولیک الفرج
ذهنم به سخن در اومد که وقتی امام زمان (عج) ظهور کنن ایشون به خانوم های سید محرم هستند؟؟؟؟ 

اصلا به کی سیّد میگن؟؟

 

۲۸ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۸ ۹ نظر

امتحان دارم.

فردا یه امتحان خیلی مهم دارم و نیمی از مباحث عظیم مونده و حتی اونای قبلی رو هم یادم نمیاد.
بههه شدت استرس گرفتم و ذهنم به مقابله برخاسته و میگه  nothing else. 

یه دعایی، وردی،چیزی بخونید ذهنم فراختر بشه و این امتحان رو به خوبی و درستی بدم.

۲۶ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۸ ۱۰ نظر

Bus stop

تا حالا شده توی اتوبوس به سمت مقصد، انقدر از بودن توی اتوبوس احساس لذت کنی که تو ایستگاه مقصدت پیاده نشی!!!
و من با تو دقیقا همین حسو دارم.
قرار بود فقط راهنماباشی، فقط بگی اینجوری نه، اونجوری، فلان مدل بهتره، اینطوری زودتر میرسی.
ولی من... 

دوست ندارم از اتوبوس پیاده بشم.

۲۳ دی ۹۹ ، ۱۸:۰۲ ۰ نظر

اوَ تَدری...

 

 

چندین مرتبه آهنگو پلی کردم و باهاش گریه کردم.

نمیدونم چی میگه فقط خیلی دلنشینه.

دوستانی که اندکی ترجمه بلدید و یا دانش زبانی گسترده ای دارید.

من خسته در راه مانده سرگردان رو یاری کنید بفهمم این ۴۰ ثانیه  چی بیان میکنه که انقدر سوزناک با این آهنگ اشک ریختم.

۱۶ دی ۹۹ ، ۲۱:۱۲ ۲ نظر

انتخاب

با کلی ذوق و شوق عینک جدید رو به چشمم زدم. 
_وایییی چقدر عجیب غریب شدی
×شبیه مورچه های کارگر شدی(کدوم مورچه کارگری عینک میزنه من نمیدونم)
+اصلا بهت نمیاد
کلا کسی نگفت خوبه. 

ولی هر جور هم که باشه باید پای انتخاب هایی که میکنیم بمونیم.

۱۵ دی ۹۹ ، ۲۲:۰۳

انفاق با خرج کردن فرق داره.

خرج کردن یعنی اینکه انسان یک پولی را خرج کند.
انفاق خرج کردن است، اما نه هرخرج کردنی.

آن خرج کردنی را انفاق می‌گویند که با آن، یک خلائی پر شود یک نیاز راستینی برآورده شود. 

آقا اگر این پنج‌زار را شما دادید به کسی که صد تا پنج‌زاری و یک تومانی در جیبش هست و صد تای دیگر هم می‌تواند فراهم کند، این انفاق نیست؛ اگر دادی به آدمی که منتظر یک پنج‌زاری است تا یک نان سنگک و بخرد و شکم خودش را پر کند؛ این انفاق است. 
گاهی پر کردن شکم گرسنه هم انفاق نیست، در شرایطی که فقر و گرسنگی مانند گیاه هرزه ای بی‌حساب دارد بر روی زمین ها می روید، آنجا پر کردن شکم گرسنه مثل قیچی کردن پیکره بالای یک دانه علف هرز است.
در صحرا علف هرزه چقدر قیمت دارد؟ بالاخره از جلوی چشم یک گیاه هرزه کم می‌شود.
اما چقدر این کار اساسی است؟ خیلی کم و ناچیز.
بنابراین انفاق آن چیزی است که یک خلأیی را پر می‌کند. یک نیازی را برآورده میکند. 
آن ملتی که امروز به یک چیزی احتیاج دارد، مانند آب و هوا، اگر در غیر آن چیز به ملت کمک کردی، اینجا انفاق نکردی، پول حرام کردن انجام دادی.
پس انفاق کار همه کس نیست،

پس انفاق کار همه کس نیست، انفاق کار مردمان باهوش است. آنهایی که خلأها و نیازها را می‌فهمند و حاضر می‌شوند جای آن خلا ها و  نیازها را پر کنند.

 

ای برادر مومن، انفاق می‌کنی؟


نمی گویم خرج می کنی یا نه؛ بله، خیلی خرج می کنی.
چقدر این روزهای ماه رمضان پول میدهی، غذای لذیذ می‌پزی، سفره رنگین می‌گسترانی و سیر ها را را دعوت می‌کنی، چقدر خرج می‌کنی، اما انفاق هم می کنی؟
ای گوینده عزیز، چقدر حرف میزنی چقدر نفس میزنی چقدر از سینه و از ریه و از وجود خود،از جسم و  اعصاب خود مایه می گذاری، چقدر از نیروی بیانت خرج می‌کنی؟ اما آیا از این نیرو انفاق هم می کنی؟ پر گفتن هنر نیست، گفتن آنچه مورد نیاز است هنر است. آن انفاق نیست این انفاق است.
پول خرج می‌کنید در جاهای مختلف_ با نام دین و با نام غیر دین_ بله، گاهی هم انسان با نام دین خرج می‌کند در حالی که انفاق نکرده است. وحشت نکنید از این سخن که واقعیت است و چه واقعیت تلخی!
چقدر پول هایی که به نام دین مصرف می‌شود، خرج می‌شود، اما انفاق نیست اینها، چون خلائی را پر نمی‌کند، چون دردی را به درمان نمی رساند، چون نیازی از این جامعه مستمند برطرف نمی‌کند.


  بعد از این اگر خواستید وقت صرف کنید، اگر خواستید آبرو مایه بگذارید، اگر خواستید پول خرج کنید، خوب فکر کنید، ببینید آیا با این مایه گذاشتن، دارید انفاق می کنید یا خرج بیهوده می کنید؟

 

امام خامنه ای(مدظله العالی)

۱۴ دی ۹۹ ، ۱۲:۰۹ ۵ نظر

به من افتخار میکنه؟

موقع شام مامان از دستاورد های دختر همکارش میگفت که به تازگی بورسیه شده و دو روز دیگه میره. (همینقدر بگم که با توصیفات مامان ایشون نخبه به حساب میان.)
مامان اصلن قصد مقایسه نداشت. فقط خبر میداد.
حالا قصد داشت یا نداشت نمیدونم. من بهم برخورد، نمیدونم حسادت بود یا غبطه خوردن هر چی بود خیلی دوست داشتم که بدونم  آیا مامانم به من افتخار میکنه؟آیا اونقدر مایه افتخارش هستم که بخواد برا کسی تعریف کنه؟ 
مداوم و متناوب بهش فکر کردم و خیلی هم فکر کردم.
خب تا اینجا امر وضعیت عادلانه ای بود برام. خانواده ام برای تحصیلم و ایجاد زمینه موفقیت آنچه در توان داشتن رو انجام دادن و من هم آنچه در توانم  متناسب با زمان بوده رو انجام دادم(ظاهرا که اینگونه بوده.) اگرچه گاها کاستی هایی بوده و فکر میکنم شاید همه افراد یه سری تنبلی ها و کم کاری هایی رو داشتن.
و مطمئنم هر کس یه قله ای یه نقطه عطفی تو زندگیش داره.
این نقطه ای که وایستادم نمیدونم آیا جایگاه من هست یا نه؟ آیا نقطه عطفم تو همین راهه یا نه، راهو عوضی اومدم. 

امیدوارم تو هرجای مسیر بودم سعادت دیدن لبخند افتخار مادرم رو داشته باشم.


خدایا دیر نشه...

۱۳ دی ۹۹ ، ۲۲:۲۳ ۶ نظر

شهید سلیمانی

 

عَجز الواصفونَ عَن وصفک
ما عَرفناک حقّ معرفتک..

۱۲ دی ۹۹ ، ۲۳:۰۵ ۳ نظر

It's open.

یه استادی داریم خیلی مهربونه
هر موقع وبینار میذارن همه کلاس باید حضور فعال داشته باشن. مدام سوال میپرسن و اسم بچه ها رو صدا میزنن که ویساً جواب بدن.
حتی اگه جواب سوال رو بلد نباشی باید بری پشت میکرفون و یه سلام علیکی کنی و برگردی.
استاد میگه اصلن درس دادن یطرفه نمیچسبه. اینکه فقط من حرف بزنم جالب نیست.

 

اینکه من همش متن بنویسم و راه نظرات رو ببندم جالب نیست؛ولی همچنان فکر میکنم نظر شنیدن و جواب دادن مهارت میخواد.

۱۱ دی ۹۹ ، ۲۲:۴۴ ۴ نظر

دندون پزشکی رفتن هام.

نمیدونم تا کی قراره به دندون پزشکی رفتنم ادامه بدم.
آقای دندون پزشک رو همکار مامان معرفی کرده بودن. 
اول ها که پیششون میرفتم وقتی رو یونیت میشستم و میمومد برا معاینه یه مقدار زیادی معذب میشدم. کل پروسه چشمام رو میبستم. 
آقای دندون پزشک یکمی بد اخلاق بود و ظاهراً اینگونه مینمود که رگه های ضد دینی هم داره. چندین مرتبه مستمع بحث هاشون با دستیار هاشون بودم. (همچنان تاکید میکنم ظاهرا)
ایشون فکر میکردن من از دندون پزشک میترسم که اینجوری موقع معاینه چشمام رو میبندم و کلا یه جوریم.
یه روز یه خانم دندون پزشکی کلینیک اومد و دیدم ایشون هم معاینه میکنن و اتفاقا برخورد خیلی صمیمی با آقای دکتر داشت.
از دکتر پرسیدم:ایشون همسرتون هستند؟
و دکتر با همون لحن تلخ همیشگی شون گفتند بله.
کلا مکالمه من و دکتر طی دوره درمانم دو بار بیشتر نبود.(نه اینکه بگم وای الان دیگه میفتم جهنم. کلا شخصیتش یه جوری بود که آدمو معذب میکرد. ) یکی همین مورد و یکی هم زمانی بود که ایشون دستش تا مچ تو دهنم بود و همزمان سوال میکردن که ته دیگ خوردی یا آدامس!! 

از اون روز دیگه خانمشون برای معاینه من و سایر افراد چادری میومدن چون دکتر اینجور حس کرده بود که مراجعه کننده هاش راحت تر خواهند بود‌.
...‌

 

بعضی چیزا مسائل وجدانی و انسانی حساب میشن نه صرفا دینی.

۱۰ دی ۹۹ ، ۲۲:۳۴ ۱ نظر