گاوگیجه ی درونی

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

۱۳۱

در حالیکه غرق تو فیلم بود و منم از سفره جامونده و توی سینی داشتم غذا میخوردم گفتم:دیشب خواب آقاجونو دیدم 

 

برنگشت و ازم نپرسید که اقاجون از اون دنیا سفارشی بهت رسوند یا نه 

 

منم در جواب سوال نپرسیده اش گفتم فقط بغلش کردم. خیلی دلم براش تنگ شده.
وقتی زنده بود حتی یه بارم بغلش نکرده بودم.

۲۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۰:۴۰ ۰ نظر

یاور چلوئی منو ببخش.

دیشب ( البته اون موقعی که من خواب دیدم صبح بود دیگه) خواب دیدم
رفتم کتابخونه درس بخونم برای امتحان اورژانس شنبه 

کتابخونه شبیه سالن مطالعه بود بیشتر؛ همونی که موقع کنکور میرفتم.


اونجا کوثر و زهرا و فاطمه رو دیدم؛ حدود ۲ سال پیش با هم تو خوابگاه اشنا شدیم و ارتباطمون هم محدود به همون موقع شد و دیگه تموم. برا همین از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.
نشستیم با هم صحبت کردن. تو کتابخونه اونم :|
گذشت و تایم ناهار اومد


منم نمیدونم سر چی با مسئول کتابخونه دعوام شد.
حالا مسئول کی بود؟
یاور چلوئی 
واقعا ادم قحط بودش. حالا خوبه سریالش رو اصلا تماشا نمیکنم.


از ناهار برگشتیم و کنترل حواسم رو بدست گرفتم و یکم درس خوندم بالاخره
بعد تصمیم گرفتم برم خونه. اخه حس میکردم درس خوندنم اصلا بازده نداره و به قولی "به درد عمت میخوره" بودش.


کتابخونه اینجوری بودش که اتاق مسئول کتابخونه در مجاورت راه پله بود. 

منم که اعصابم از دست مسئولش همون یاور چلوئی خرد بود موقع پایین رفتن از پله ها یه نگاهی به در اتاقش کردم و یه چیزی رو اروم زیر لب گفتم؛ احتمالا داشتم غر میزدم.
حین غر زدنم صدا درخواست کمک مسئول رو شنیدم و دویدم سمت اتاقش 
دیدم افتاده کف اتاق و دستش رو گذاشته رو قفسه سینش.


یه نفس عمیق کشیدم و گفتم من باید نجاتش بدم.
اما تنها یه هاله محوی از درس رو یادم بود و مونده بودم باید چی کار کنم.
یه مرور کردم با خودم و گفتم اره همینه و شروع به cpr کردم .
اما خوندن تئوری کجا و تو صحنه انجام دادنش کجا...


همینجور که داشتم  chest compressions انجام میدادم (فقط همینش رو خوب بلد بودم) همزمان میگفتم ببخش یاور چلوئی و تو رو خدا برگرد و این حرفا و فکر کنم یه موسیقی حزن انگیزی هم اون موقع پخش میشد. 

خیلی عذاب وجدان منو گرفته بود که نکنه این بنده خدا به خاطر حرفای من ناراحت شده و وضع الانشم به خاطر من باشه.

 

دوستان کتابخونه زنگ زدن ۱۱۵ و منم با صدای آژیر امبولانس از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم امروز رو حسابی درس بخونم
اما تنها کاری که تونستم بکنم زل زدن به جزوه روی میز بود :/

 

پ.نون:امیدوارم پرسش فردا آسون باشه.

۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۰۷ ۹ نظر

ماقوت عروس دایی جرقه میشه.

همه دعوا از وقتی شروع شد که عروس دایی که طبقه پایین ما زندگی میکنن برامون ماقوت اورد.
خب کدوم مامانی هستش که بعد دیدن اون ظرف پر از ظرافت نگاهی با "یاد بگیر" و "تو هم بلدی؟" به صورت دخترش نندازه؟ 

ظرفش رو شستم و گذاشتم توی ابچکون خشک بشه مامان اومد و گفت زشته ظرف رو خالی برگردونی فردا پرش کن و ببر.
ببینم چی تو چنته داری.... 

منم گفتم اون ظرف هنر هاشو برای فامیلای شوهرش اورده که نشون بده، من چرا باید بخوام هنر هامو به کسی ثابت کنم؟؟؟ 

 

ناراحت شد
و تمام 

 

روز بعدش گفتم یه کیک براش بپزم هم اینکه از دلش دربیارم و هم اینکه فکر نکنه من بلد نیستم.
در پرانتز ؛ تمام خلاقیت های من وقتی ظهور میکنه که کسی خونه نباشه که بابت خرابکاری هام غر بزنه.


عصر قرار بود مامان بره بیرون و گفتم حالا وقتشه.
وسایلو اماده کردم و یه ملافه روی فرش اشپزخونه پهن کردم و بسم الله الرح... 

 

کنسل شد.
مامان برگشت و گفت کنسل شد. عصر رو خونه ام. 

 

کیکی که من چشم بسته هم میتونستم درستش کنم شده بود مایه عذابم.
هر تیکه اش یه خرابکاری ایجاد میشد. 

 

ارد ها چپه شدن رو ملافه
زرده هاش گلوله شد
قالب کیکی که گذاشته بودم تو فر تا روغنش گرم شه سوخت :/
سفیده ها به جا اینکه پف کنن آب شدن.
اخرم کیکم تو فر سوخت و روش سیاه شد.
پف هم نکرد. 

 

و مامان هم....

 


پ.نون: همین یه مورد رو برای تکمیل روان بی ثباتم کم داشتم.

پ.نون: دفعه اخر باشه من کیک میپزم :/

۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۴:۴۰ ۱۷ نظر

چه فایده دارد که فلان رهبر سیاسی فلان کشور معتقد به خداست،در حالیکه خدا پرستی برای او فقط یک پاسخ به یک سوال خشکِ مغزی است و نه چیزی بالاتر؟

 

طرح کلی اندیشه اسلامی در قران

امام خامنه ای 

 

۰۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۴۵

ما تمامش میکنیم

هشدار: این پست حاوی مقادیر فراوان غرولند میباشد.

امروز همه مسخره بازیا تموم شد.
باید به روتین زندگی بر گردم.
هر چی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم همه چی زندگی بیهوده است.
تکرار،قاعده داشتن،شسته رفته بودن.
هر روز و هر روز
و مجبوری ازش لذت ببری. 

 

امروز مامان سرم داد زد که از لاکت بیا بیرون دیگه خسته ام کردی.
منم حرفی نزدم و سرم رو کردم زیر پتو اما مثه قبلن ها گریه نکردم فقط چشامو بستم و خوابیدم :/ 

 

زهرا پیام داده بود که چند روزیه یه جور بی معنی ای بی هدفه 
و من جواب دادم قبلش هدفی داشتی؟
گفت نه، الان خیلی محسوس تر شده 

 

هر موقع به این فکر میکنم که بری سر کار، پول در بیاری، خرج زندگی کنی و این روند رو باید هی تکرار کنی، نا امید و عصبانی میشم.
اولش شاید سرگرم کننده باشه اما بعدش چی؟
یه نفری میگفت که وقتی توی جریان زندگی افتادی دیگه به این چیزا فکر نمیکنی چون حسابی سرت شلوغ همین روتین مسخره است. 

 

هر چقدر هم که از این زندگی خسته ام اما بازم نمیگم دوست دارم بمیرم، چون مثه این میمونه که باید منتظر اتوبوس باشی و فرقی نداره رو صندلی بشینی یا سرپا وایستی.

 

یه عالمه جزوه ننوشته دارم که نمیدونم باید بنویسمشون یا نه! 

 

امروز کارگاه پژوهش داشتیم و فهمیدم یه چیزی به نام Article VPN وجود داره برای سایت های معتبر بین المللی که عضویت و استفاده ازشون هزینه داره و وقتی سایت دانشگاه رو نگاه کردم دیدم هیچ کدوم از سایت های مهم رو پشتیبانی نمیکنن :/

۰۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۵۴ ۰ نظر