گاوگیجه ی درونی

۳ مطلب با موضوع «روز نویسی» ثبت شده است

۲ آذر

امروز قراره به اندازه تمام روز های تنها بودنم بقیه بچه ها هم بیان و البته استاد هم بیاد.

- استادی که به خاطر حساس بودنش روی تایم حتی ده دقیقه هم زودتر بخش رو ترک نمیکردیم خودش ۱۵ دقیقه با تأخیر اومده :|
- بحث رو با اتل گردن و کی اتل بگیریم شروع کرد.
- چطور انتظار داره بدون اینکه گردن بیمار تکون بخوره آتل رو بذاریم براش.
وقتی دیدم میشه واقعا تعجب کردم. 
I'm logrolling-
- رفته بودم بوفه بیمارستان تا یه چیزی بخرم و چشمام رو سیر کنم که یکی از دوستان دوره دبیرستانم رو دیدم!! بهش گفتم یعنی ببین مگه ما همو توی بیمارستان ببینیم :))
- دیشب بابت اضافه شدن مبحث امتحان چقدر غر زدم، امروز استاده گفت بچه ها یکی از دوستان گفته امروز نمیتونه امتحان بده نظرتون چیه که امتحان تئوری رو بندازیم هفته بعد، گفتم استاد الان تایم خوبیه هفته بعد معلوم نیست شیفتامون چجور باشه  گفتش امتحانم همش از رو رفرنسه ها!!
- اوه یه چیزی یادم اومد بگم اینجا بیمارستان اموزشیه و به حد اشباع شدن بیمارستان دانشجو میاد. دانشجو دولتی. امروز که اون دوستم رو تو بوفه دیدم بهم گفتش اون جایی که میره دانشجو های وارستگان هم میان و خیلی شلوغه میشه و فرصت اموزشی کم میشه، گفتم تازه منم دیدم دانشجوهای آزاد هم میان تو بخش ها. البته ما ها که اورژانس هستیم گفتیم نیان اما بخش های دیگه میرن. اینو گفتم که بدونید همین الانش هم بیش از حد دانشجو تو بیمارستان های آموزشی میرن و سطح کیفیت آموزشی مطلوب نیست حالا اگه بخوان ظرفیت رشته های علوم پزشکی رو هم زیاد کنن در واقع فقط اومدن بخش هاشونو با نیرو خفه کردن بدون هیچ بازدهی ایی. اینکه میگن نیرو کم دارن چرته، نیرو انقدر هستش که هر ساله تنها عده کمی توی آزمون های استخدامی قبول میشن که درصد زیادی از این قبولی ها هم برای سهمیه ای هاست و عده زیادی هم میمونن برای دفعه بعد.
خلاصه منم سهمیه ندارم و از الان نگرانی استخدام و شغل هم به نگرانی هام اضافه شد. علی برکت الله :))
- مانیتورینگ & الکتروشوک
- همه چیزایی که از الکتروشوک بلدم رو مدیون اون شیفت اورژانس دارالشفا هستم. دربارش این حس رو دارم که یه هدیه الهی بوده، چون اون روز اصلا قرار نبود من برم دارالشفا و وقتی هم که رفتم، اصلا قرار نبود اورژانس برم.
- آزمون عملی مون نه بخیه بود و نه اتل گرفتن. دستگاه مانیتورینگ بودش!

 استاد میگه دفترچه راهنما این دستگاه حدود ۱۳۰ صفحه است که باید حداقل ۱۲ صفحه اش رو بلد باشید تا بتونید به خودتون بگید کارشناس پرستاری :))

- یه چیز دیگه هم که فهمیدم اینه که مراقبت های پیش بیمارستانی من به شدت ضعیفه.
- خدایا من میدونم اگه از این جو آموزشی خارج بشم دیگه اینجور مشتاق یاد گرفتن مطالب جدید نخواهم بود، لطفا این حس کم دونستن و علاقه به حرفه ای کارکردن رو در من زنده نگه دار.
- تا اینجا کار از اورژانس خوشم اومده. یه سه هفته دیگه هم یه بیمارستان دیگه اورژانس داریم، ببینم نظرم عوض میشه یا نه.
_ این روزا یه علاقه جدید پیدا کردم، ناز کردن شلوار پنگوئنی کرکیم :))

۰۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۵۰ ۲ نظر

۱ آذر

و شیفت چهارم تنها بودنم.
خود تنها بودن مشکلی نداره، اینکه یارت برای با کس دیگه ای بودن ناگهانی و بدون هماهنگی تنهات بذاره مشکل منه.

• یه جوون حدودا بیست ساله اومده با جراحت پا، قضیه از این قراره که طرف میخواسته با قمه گوشی یکی رو بدزده از قضا میان قمه رو ازش میگیرن و اقا دزده رو زخمی میکنن، میگه اول میخواسته به سرش بزنن اما تصمیم گرفتن به پاش بزنن.
هرچند بی رحمانه است اما چون یه مرتبه گوشی خودم رو دزدیدن، براش ناراحت نشدم و حتی گفتم خوب کردن.

• هنوز سی تی اسکن خرابه و جز موارد عدم نیاز به CT و موارد خیلی خیلی بحرانی موردی نمیارن و تقریبا بخش خلوته.

• اینجا اولین بخشیه که میبینم با وجود اینکه صندلی ها کمتر از پرسنله باز هم صندلی خالی هستش.
• میتونم ادامه کتاب جاده یوتیوب رو نشسته بخونم.
• نیم ساعت از شروع شیفتم میگذره و گرسنه ام شده :/
• چک کردن ترالی احیایی که کمبود هاشون براشون مهم نیست و فقط تیک خوردنش مهمه.
• ان چنان گرسنمه که الانه معده ام سوراخ بشه.
• مسئول شیفت امروز خیلی گله یه بار دیگه هم باهاش شیفت بودم، از اونایی نیست که خودشو دست بالا بگیره و نادیده ات بگیره. داخل پرانتز آقای پسندیده هستن.
• مسئول شیفت موقع یادداشت کردن اسمم پرسید تنهایی امروز؟ گفتم بله، گفتش اون دوستت که همش عکس میگرفت چرا دیگه باهات نمیاد؟ گفتم عکاس خوبی نبودم و گروهشو عوض کرد :/
• قسمت دوست داشتنی کارم اینجا بعد از بخیه زدن (که متاسفانه قسمتم نمیشه) تحویل بیمار به بخشه. اون جاش که میای یه شرح حال خلاصه رو به نرس بعدی میگی و بیمار رو تحویل میدی.
[بعد اینکه بابت یه تحویل ساده دو بخش رفتم و reject شدم، دیگه نظرم در این باره یکم فرق کرد]

• الان مستمع بی شرافتی مسئولین در توزیع هدایا خیرین به پرسنل هستم، خیلی موارد زشتی هستش خدایی. یه موردش اینکه یه خیری اوایل کرونا اومده تعداد زیادی هندزفری بلوتوثی رو برای کادر درمان هدیه کرده تا این بندگان خدا زیر این لباس های سر همی راحت بتونن با خانواده شون ارتباط برقرار کنن و گس وات یدونه از اون هندزفری ها هم به دست کادر درمان نرسیده. درباره صحت این مورد اطلاعی ندارم اما از این بی شرافتی ها به شخصه یه عالمه دیدم. درباره حق کرونا ها که نگم دیگه.

• قضیه اون جوونه که بالاتر گفتم انگار یه جور دیگست طرف اومده گوشی رو با تهدید با قمه دزدیده بعد اقا پلیس مهربون در محل به پاش شلیک میکنه :)))

• اینجا اورژانس سوانحه، اگه یکی با امبولانس و به علت تصادف بیاد هزینه هاش رایگان میشه. . حالا اگه یکی بهش ماشین زد و ماشین در رفت باید چه کنه سریعا به پلیس و اورژانس زنگ بزنید و شاهداتون رو نگه دارید، میتونید خودتون بیاید بیمارستان اما برای اینکه هزینه هاتون رایگان دربیاد باید کروکی یا گزارش پلیس با خودتون بیارید و خر بیار و باقلی پر کن، پس ترجیحا صبر کنید امبولانس برسه و با امبولانس بیاید.
اگه  طی درگیری فرد مجروح بشه، چه خودش و چه با آمبولانس بیاد نزاع حساب میشه و باید خودش هزینه ها رو تقبل کنه، پس اگه توی ترافیک ماشینی بهتون زد و دست به یقه نشید.
• یکی از نرس های خانم ازم پرسید که چرا همش تنها شیفت میام، با اعتماد به نفس گفتم چون بین بچه های گروهمون من مستقل تر از بقیه ام و راحتتر با تنها بودن کنار میام اما خب بازم احساس تنهایی سخته. گفتش آفرین به تو :|
• یه آقایی از تایباد اومده و میگه از ساعت ۱۱ هستش که خون دماغه چون در خونه محکم خورده تو صورتش و حالا چند مورد شکستگی توی صورتش داره. مراقب در خونه هم باشید.
• استاد هم اکنون خبر داده برای فردا که پست تست داریم، فلان مبحث از فلان کتاب رفرنس رو مطالعه کنیم، الان وسط شیفت، فردا صبح امتحان رفرنس از کجا بیارم مرد حسابی :/
• اونجا که گفتم مسئول شیفت خیلی گله که یادتونه.
اینجا ساعت ۷ تا ۷ و ربع شیفت رو تحویل میدن و خداحافظ، حالا من دانشجو طبق قانونم باید تا خود ۷ و نیم صبر کنم.
دیدم این پرسنل خودشون دارن میرن، به این مسئول شیفت گلمون گفتم میتونم منم برم، گفت کجا میخوای بری! گفتم خونمون گفت چقد زود صبر کن حداقل همزمان با من بری گفتم خب شما کی میرین؟ گفت ۷ و ۲۰ من میرم. گفت گو مون که تموم شد رفت روپوشش رو پوشید و مراسم خداحافظی رو شروع کرد!! همینکه زد بیرون منم با مسئول شیفت بعدی خداحافظی کردم و رفتم.
مسئول شیفت گلمون خیلی کلکه :)))
• بالاخره در شیفت نهمم با پرسنل مقداری راحتتر ارتباط برقرار کردم و امروز نسبت به روزهای قبل خیلی راحتتر بودم. حیف که دیگه تموم شدش؛ تازه داشت موتورم گرم میشد.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۱:۱۷ ۴ نظر

۳۰ آبان ۱۴۰۰

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آبان ۰۰ ، ۱۹:۲۸